رزسفید |

روزمره گیهای من
خوراک RSS

Aries-1

یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۳

اواااااا هفده روز از فروردین گذشت؟چه زود…چه بی معرفتن بعضیا که سمت وبلاگشون نمیان!رفتن همه چیشون رو همش توی پلاس می نویسن و از وبلاگشون غافل شدن!یادشون رفته که بیشتر دوستهای پلاسیشون رو هم از وبلاگشون دارن!یادشون رفته این وبلاگ چقدر وقتها به دادش رسیده…یادشون رفته سر همین وبلاگ چه جنگ و دعواهایی راه افتاد…اییییش بدم میاد از این آدمهایی که نو که میاد به بازار، کهنه میشه دل آزار رو سرلوحه خودشون قرار میدن!!!

خب دیگه تخریب بسه!خوبین؟خوشین؟سلامتین؟عیدتون مبارک.خوش گذشت؟امیدوارم تعطیلات خیلی خوب بوده باشه و سال خوبی هم پیش روی همه مون باشه!

منم تعطیلات جایی نبودم و همین گوشه کنارا توی تهران بودم.منتهی دقیقا همون جوری که دلم میخواست تعطیلاتم رو گذروندم.تا دم صبح بیدار و کتاب و فیلم و سریال و یه شبهایی هم تلفن و … از اونور هم ظهر بیدار شدن و …یه چند باری بیرون رفتن توی این هوای دل انگیز و مقادیری هم مهمون بازی عیدانه و خلاصه بخور و بخواب و استراحت!

از چهارشنبه هم یه سرماخوردگی بد به همراه عفونت سینوزیت گرفتم که حتی نتونستم برای مراسم چهلم شوهرخاله م هم برم…البته با مراجعه به آقای دکتر و مصرق مقادیر زیادی قرص و کپسول و آمپول رو به بهبود هستیم!

جالبه که امشب یوزر وبلاگم رو یادم رفته بود!!!خیلی خجالت آوره!

ولی قول میدم امسال این وبلاگ بیچاره رو از مهجوریت درش بیارم و انقدر درد دلهام رو برای پلاس نبرم و یادم نره که زادگاه اصلی من همین وبلاگ بود!

فعلا این نوشته زیر رو که همین امشب توی پلاس نوشتم رو داشته باشین تا بعدا خدمت برم.مراقب خودتون باشین.

داشتم فکر می کردم که نهار فردا چی ببرم شرکت؟دلم غذای بیرون نمیخواست.کلا چند وقته دلم می خواد یکی من رو دعوت کنه خونه ش و کلی غذای خونگی به خوردم بده!از غذای بیرون بدم میاد، دلم یه مزه خونگی  غیر از دستپخت خودم رو میخواد…خلاصه داشتم عرض می کردم که دیدم بهترین گزینه و دم دست ترینشون، مرغ هستش.بله، همون پرنده بیحیای س ک س ی!
خلاصه یه تیکه فیله در آوردم و کوبیدمش و در کابینت ادویه ها رو باز کردم و داشتم نگاه می کردم که از بینشون کدومشون رو انتخاب کنم که یهو یه چیزی تو مغزم گفت دددددنگ!!!
یادم افتاد خیلی وقت بود تعریف مرغ پرتقالی رو شنیده بودم ولی خب…شنیدن کی بود مانند دیدن!منم که عاااااشق پرتقال…
خلاصه فیله مرغ رو کوبیدم و انداختمش توی ماهیتابه گریل و با حرارت ملایم این ور و اونورش کردم و بعدش روش یه ذره کره مالیدم تا آب بشه.(اندازه یه قاشق چایخوری مثلا!)
بعد دو تا پرتقال متوسط رو آب گرفتم که از شانس پرتقالها توسرخ بودن(از واژه پرتقال خونی خوشوم نمیاد!).
زیر مرغ رو کم کردم و آب پرتقالها رو ریختم روش و یه پرتقال رو هم حلقه حلقه کردم و گذاشتم روی مرغ و درش رو گذاشتم و گذاشتم آرووووم بپزه.این وسط یه دوش هم گرفتم و برگشتم و لاک زدم و بعد یه ذره زعفرون رو با یه نموره نمک سابیدم و ریختم روی مرغ.
آب پرتقال غلیظ شده بود و یه حالت سس طوری گرفته بود به خودش.یه تکه ازش کندم و خوردم و خلاصه به و به و مقبول افتاد!اصلا هم بوی مرغ نمیداد!
حالا مساله اینه که یکی از همکارهام از پرتقال متنفره و داره روز شماری می کنه که فصل پرتقال تموم بشه تا از دست پرتقال خوردنهای روزانه من خلاص بشه!
حالا فکر کن فردا ببینه توی غذام هم پرتقال دارم چه حااااالی بهش دست میده!!!
پ.ن:واضح و مبرهنه که این تصویر فقط جهت عکس گرفتن بود و هفت قاشق از این برنج به همراه مرغ پرتقالی و پرتقالهای عزیز روانه ظرف غذای در زرد بنده شدن و رفتن تو یخچال که فردا صبح در جوار ظرف در آبی سالاد و چند عدد پرتقال و یک عدد سیب، تشریف بیارن تو کیف بنده تا با هم رهسپار شرکت بشیم و اونا برن تو یخچال شرکت و منم برم تو آتلیه تا ساعت یک که ساعت دیدار عاشقانه مون باشه، حضور به هم برسانیم!!!
*:حالا که دکور غذا رو بهم زدم دارم میبینم اوااااا این عکس چرا رنگ و رو نداره پس؟!!ولی بپزین این مرغ خوشمزه رو…هم خوشبو و خوشمزه س هم خوش رنگ و رو!!!

نوشته شده در ساعت ۲۳:۱۹ دقیقه!


نرم نرمک میرسد اینک بهار

پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۲

خب خب اینم از سال نود و دو که دیگه لحظه های آخرشه…

بلخره سفارشهای شیرینی قبل از عید تموم شد و فقط مونده چند تا سفارش که مربوط به ایام عید هستن و متعلق به اقوام هستن.بشور بشور تموم شد، خریدها انجام شد هفت سین چیده شد، شام سال نو آماده شد و ما هم نشستیم منتظر سال نو که بیاد و با خنده و دلی خوش تحویلش بگیریم.

اگه بخوام سال نود و دو رو توی یک نگاه بگم باید بگم سالی بود که خیلی سریع گذشت.سالی بود که از نظر درونی حالم از سالهای قبل خیلی خیلی بهتر بود و امیدوارم در سال جدید بهترتر هم بشه.

امیدوارم برای همه مون سالی خوش باشه.پر از مراد و کامیابی.

مراقب خودتون باشین.

دوستتون میدارم.

در پناه حق…

نوشته شده در ساعت ۲۰:۱۱ دقیقه!


Pisces-2

دوشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۲

همشهری های عزیز چند وقته که رفتن به پیشواز چهارشنبه سوری و هم محله ای های عزیز امشب که دیگه به اوج رسوندن.فکر کنم دارن تمرین می کنن و خودشون رو برای هفته دیگه آماده می کنن…سر و صدای ترق و توروق وحشتناک و پشت سرهمشون اومده پیچیده توی اتاق، جایی که دارم قطابها رو میچینم توی ظرف دردار که ربان پیچی بشن و لیبل بخورن که برای تحویل فردا به مشتری آماده بشن…هر دونه ای که میچینم توی ظرف، به قطابها میگم با شادی برید بشینین ته ته وجود اون کسی که می خوردتون…نوش جونش بشین…گوارای وجودش بشین…
بوی هل پیچیده توی اتاق…کاش برای چهارشنبه سوری یه برنامه هیجان انگیز جور بشه و شاید امسال این بالون آرزوهام رو بتونم بفرستم هوا… دو تا بالون قرمز دارم…پارسال که نشد و یک ساله که آرزوهام معلق موندن…باید دست بجونبونم…

نوشته شده در ساعت ۲۳:۲۲ دقیقه!


Pisces-1

یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۲

سلام و صد سلام به همه دوستهای گل گلی که توی این مدت سراغم رو گرفتن و شرمنده بابت این تاخیر ناخواسته…

حال و روزم خوبه.شوهر خاله م متاسفانه بعد از یه دوره دو ماهه بیماری فوت کرد و درگیر مراسم اون بودیم و هزارتا شلوغ پلوغی دیگه…

دیروز که از شرکت اومدم خونه انقدر خسته و بیجون بودم که همینجور روی کاناپه دراز کشیدم و خوابم برد و این اصلا سابقه نداشت!!!برای اینکه من حتما باید توی رختخواب باشم که بتونم بخوابم و فقط یک بار دیگه این اتفاق افتاده بود و اونم یه بار بود که از دانشگاه قزوین برگشته بودم و له و داغون بودم و روی کاناپه خوابم برد…

خلاصه دیشب بعدش پاشدم خودم رو زورکی رسوندم توی تخت و گفتم من یه ذره دراز بکشم که حالم بهتر بشه و بعد بیام خونه رو جمع و جور کنم(آخه امروز عصر قراره خاله و پسرش بیان خونه مون)خلاصه رفتن توی تخت همانا و بیهوش شدن تا یه کم پیش همانا(الان ساعت پنج و ربع صبح هستش!)

الان منتظرم بابام بیدار بشه و من برم یه ذره خونه رو جمع و جور کنم (مامانم که خوابش سنگینه و بیدار نمیشه)و بعدش یه دوش بگیرم و برم شرکت تا عصر که خاله م و پسرش بیان خونه مون.البته که اونا زودتر از من میرسن و خب ما که با خاله جان از این حرفها نداریم!خودش از توی یخچال میوه در میاره و چایی میذاره و …تا من برسم.شام هم که از بیرون قراره بگیریم.ولی خب همه اینها به کنار، درست نیست که خونه رو هم خود خاله م مرتب کنه و من باید خودم یه دستی بجنبونم!!!

امسال هم داره تموم میشه و چقدررررررررر امسال زود گذشت…عین برق و باد و بلکه سریع تر…انگاری آدم هرچی بزرگتر میشه زمان هم براش سریع تر می گذره…ماه اسفند هم که پر از شلوغی و هیاهو و بدو بدو هستش…

خب شواهد امر که روشن شدن چراغ راهرو هستش، نشون میده آق بابا بیدار شده.من برم که به امر مقدس جمع و جور کردن بپردازم و بعدش هم دوش بگیرم و برم شرکت که صبح ساعت هشت هم توی شرکت کلاس زبان داریم و امیدوارم بهش برسم!

شرمنده بابت اینکه نگرانتون کردم.این پست رو فعلا به منزله حاضر غایب داشته باشین تا بعدش زودی دوباره بیام.

راستی کامنتها رو هم جواب ندادم و فقط تایید کردم.هر کدوم احتیاج به جواب داشته باشه، در اسرع وقت جواب خواهم داد!!!

با تشکر!!!

نوشته شده در ساعت ۵:۲۳ دقیقه!


Capricorn-4

شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۲

امروز که برف میومد، کاپیتان(یکی از رییسها) اومد گفت سمت شما برف زیاد داره میاد، نرو که تو برف گیر می کنی.بمون همینجا شب رو!
من یه لبخند ملیح بهش زدم و تو دلم گفتم هه هه من امشب میرم خونه ولی فردا به دلیل یخبندون نمیام شرکت!!!
دیروز یک عالمه بیسکوییت درست کردم.عصری با خودم گفتم آخ جون!فردا نمیرم شرکت و میشینم این بیسکوییتها رو سر صبر تزئینشون می کنم.عصر هم از راه شرکت رفتم یه سری خرت و پرت تزئینی خریدم و خیلی خوشحال و البته یخ زده اومدم سمت خونه!
خیابون ما یه ذره سربالاییه و برف هم که اومده بود هنوز نمک و شن نریخته بودن و حسابی لیزلیزک بازار بود.با سلام و صلوات با سرعت یک متر در ساعت پیچیدم تو کوچه و توی پارکینگ که رسیدم با یه حس رضایت خاصی خریدهام رو برداشتم و رفتم بالا!
یه ذره که خستگیم در رفت، رفتم سراغ بساط تزئین و این حرفها که دیدم به به!اون رنگ خوراکی که میخوام تموم شده!!!!
ماااااادر جااااان!!!
من هم که کلا فوبیای برف دارم(چه راه رفتن و چه رانندگی)فردا اگه خونه بمونم هم عمرا برم بیرون دنبال رنگ خوراکی!اونم تو این برف و یخبندون، اونم تجریش!!!
یعنی کفرم دراومده هااااا!!!
یه سایتی که پستی وسیله شیرینی پزی میفرسته رو هم نگاه کردم و نوشته بود ۲۴ ساعت بعد از واریز وسیله رو میفرستن و این یعنی فردا اگه بمونم خونه هم هیچ غلطی نمی تونم بکنم!
اصلا شاید بهتره پاشم برم شرکت!
همین دیگه!
خواستم درد دل کنم!
در ضمن سینوزیت خر است!!!

نوشته شده در ساعت ۲۱:۲۰ دقیقه!