رزسفید |

روزمره گیهای من
خوراک RSS

Leo-1

دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴

سلام سلام.خوبین؟خوشین؟سلامتین؟

من خوبم.مامانم خدارو شکر خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی بهتره.برادر جان رفت.زندگی روال عادیش رو داره طی می کنه.ممنون از دعاهاتون و همراهی هاتون و کامنتهاتون و حضورتون.

باید زودتر میومدم و اعلام می کردم ولی واقعا نمی شد.خیلی شلوغ پلوغ بودم.فعلا همین دو خط رو به منزله حاضر غایب داشته باشین تا به زودی بیام.

مممنون از راهنمایی هاتون

دوستتون دارم یه عاااالمه

مراقب خودتون باشین


Cancer-1

چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۴

یادم میاد هشت سال پیش که مادرک سکته کرده بود و توی بیمارستان بود، تخت بغلش یه خانوم مسنی بود که آلزایمر داشت و یک شب و یک روز اونجا بستری بود.در طی روز حالش بدک نبود، حرفهای عجیب و غریبی می زد گاهی ولی فقط در حد حرف بود.ولی در شب…ولی در شب هم حرفهای عجیب و غریب می زد و هم کارهای عجیب و غریب می کرد.دخترش رو وادار می کرد هزاران بار بگه بسم الله الرحمن الرحیم.به دخترش فحش می داد.حرفهای بیربط و زشت می زد.نمیذاشت کسی لباسهاش رو که با آب خوردن خیس شدن بود رو عوض کنه.حتی سر من هم داد زد که چرا داری من رو نگاه می کنی وقتی من دارم لباسم رو عوض می کنم؟خلاصه جنجالی بود…یک بار که از راهرو داشم رد می شدم شنیدم که دخترش داشت تلفنی صحبت می کرد و میگفت من دیگه نمی تونم.به فلانی بگید پاشه بیاد.من دیگه نمی تونم و گریه می کرد.دخترش متاهل بود و بچه کوچک داشت.یک باری که مادرک رو بردن برای اکوی قلب، وقتی برگشتیم دیگه اون خانوم نبود.فکر کنم مرخص شده بود.ولی ذهن من درگیرش موند.درگیر خودش که چه حال و روزی داشت و درگیر دخترش که چه زندگی داشت…
حالا این روزها هم که مادرک حالش بده و البته هنوز خیلی جوون تر از اون خانوم توی بیمارستان هستش، همش یاد اون مادر و دختر می افتم.مادرک من ظاهرا آلزایمر نداره ولی اون سکته مغزی و اون لخته خون اثرات بدی روی مغزش به جا گذاشته.هر دکتری یه حرفی می زنه و یه تشخیصی میده.نظر من رو بخواهین به نظرم مادرک ترکیبی از چند بیماری، شیزوفرنی، اسکیزوفرنی، آلزایمر و بایپولار داره.و حتی شاید چند بیماری دیگه که من هنوز در موردشون مطلب زیادی نمی دونم.
دیشب شب بدی بود.خیلی شب بدی بود.برادرکم دیروز برگشت به کشور محل زندگی خودش و مادرک دیشب دوباره حمله داشت.حمله ای با کارها و حرفهای خیلی عجیب و غریب.کارهایی که هیچ موقع فکر نمیکردم مادر مودب و ماخوذ به حیای من انجام بده و یا کلماتی که به عمرم هم نمی دیدم که مادرک بر زبون بیاره.پدرجان رو فرستادم توی اتاق برادر جان بخوابه  و خودم رفتم پیش مادرک.در بین حمله های مادرک من تبلت به دست در حال خوندن دعای جوشن کبیر بودم.به هر ترتیبی بود دیشب آرومش کردم(بعد از ساعتها تلاش)وقتی که خوابید.رفتم دوش گرفتم و اومدم توی تاریکی نشستم روی تخت و یه دل سییییر گریه کردم.انقدر که به هق هق افتاده بودم و نفسم در نمیومد.توی اون زاری هام با همه حرف زدم.با همه اونهایی که یه روزی توی زندگیم بودم و الان دیگه نیستن.مادربزرگم، خاله م، دایی هام و پدربزرگ زیرخاک نشینم و با خاله جان خارج نشینم.با دوستی که به خاطر یه سوتفاهم مسخره دوزاده ساله ازش خبر ندارم.با برادرکم و با کسی که یه زمانی فکر می کردم از درست ترین آدمهای روزگاره و بعدا فهمیدم از مزخرفترین و دغلباز ترین و موذی ترین آدمهای روزگاره…
تا دم صبح بیدار بودم و مویه می کردم.صدای در حموم رو که شنیدم فهمیدم پدرجان بیدار شده.دلم برای اون هم میسوزه.زندگیش رفته روی هوا…کم کم فکر کنم غش کردم.
صبح که بیدار شدم، پدر جان رفته بود دنبال کار و بارش که چند روز بود عقب افتاده بود به خاطر اوضاع خونه.مادرک خواب بود و منم منگ و سرگردون از اینکه چه باید بکنم؟
از شنبه دیگه برادرک هم نیست توی خونه و شرایط مامان هم جوری نیست که بشه تنهاش گذاشت.از یک طرف هم نمیشه آدم غریبه رو آورد پیشش.صرف نظر از اینکه شناختی از مرام آدم غریبه ندارم، مادرک هم نسبت به آدمهای غریبه واکنش بدی نشون میده.چند نفری که آشنا بودن و ممکن بود بتونن بیان از مامان نگهداری کنن، شرایطشون جور نبود که بیان.گفتم خب، نهایتش یه آدم غریبه ای که یه آشنا توصیه ش کرده باشه رو میگیم بیاد پیش مادرک و نهایتش خودم یک هفته مرخصی می گیرم و می مونم خونه تا با هم خو بگیرن و بعدش هم با دوربین مدار بسته اوضاع رو کنترل می کنم.ولی هنوز مورد مناسبی پیدا نکردم.از یک طرفی شرایط کاری خودم الان شلوغ و پلوغه و جوری نیست که بتونم زیاد مرخصی بگیرم.و من هم آدم خونه موندن نیستم.به قول دکتر مادر جان اگه من بیخیال کارم بشم و بمونم خونه، باید ماه بعد برای خودم از دکتر جان وقت اورژانسی بگیرم و برم برای تراپی عمیق.
روی پدر جان هم نمیشه حسابی کرد.چون در شرایط حساس هول میشه و میزنه به صحرای کربلا و یکی باید باشه که اون رو جمع و جور کنه.
صبح با برادرجان حرف زدم و وقتی درباره حال و روز مادرجان پرسید و بهش گفتم.گفت رفتن من هم براش شوک بوده.یادته دکتر گفت شوک هم میتونه حالش رو بد کنه؟توی دلم گفتم برادر جان خبر نداری که مادر انقدر حالش خرابه که فکر نمی کنم واقعا متوجه بود و نبود تو شده باشه…
مادرک روزها نرمال تر هستش ولی شبها…هر چی به شب نزدیکتر میشیم استرس من بیشتر میشه و حال مادرک خرابتر…از شب می ترسم.از بیداری مادرک می ترسم.در مورد عوارض داروهاش سرچ کردم و انقدر دارو می خوره و انقدر هر کدوم عوارض دارن که اگه از هر دارو فقط یکی از عوارض رو بگیره، کفایت می کنه برای این حال خرابش…
صبح که بیدار شدم خونه در سکوت مطلق بود.یه سری از وسایل برادر جان پخش و پلا بود.توی اتاقش که رفتم بوی ادوکلنش و بوی خودش میومد.چایی دم کردم و رفتم نشستم رو هره لب پنجره و زانوهام رو بغل کردم و زل زدم به بیرون.صدای آواز پرنده ها میومد.یه نسیم نسبتا گرم هم میومد.چشمم به باغچه که افتاد یاد سالهای دانشجویی افتادم.یاد درس طراحی که چقدددر براش طرح زدم.یاد اون تکلیفی که قرار بود در طی یک هفته دویست طرح درخت بزنیم.و من و چند تا از دوستهام تخته شاسی و کاغذ کاهی و جعبه مداد رنگی زیر بغل می رفتیم پارک و طراحی میکردیم.ساعتها میشستیم زیر درختها توی باغچه و درخت طرح می زدیم.هنوز که هنوز پارک قیطریه برای من یادآورد اون روزهای خوشه…
و امروز بعد از چهارده سال که از اون روزها می گذره دوباره دلم خواست برم و جعبه مداد رنگیم رو از زیرزمین دربیارم و با همون حال هوای اون روزها برم بشینم درخت و در و دیوار طراحی کنم.دلم خواست برگردم به همون سالها.به سالهایی که فکر می کردم به روزهایی که پیش روم دارم و میخواستم چقدددر کار انجام بدم…چی میخواستم و چی شد؟!
پدرجان اومد منزل، مادر جان از خواب بیدار شد.ضربان قلب من رفته بالا از ترس اینکه نکنه دوباره حمله بهش دست بده…
خدا، کائنات، دنیا، میشه یه نگاه خوشی هم به خونه ما بندازی…غم داره از در و دیوارش بالا میره…

پ.ن:وبلاگ جدید ساخته شده ولی دلم نمیخواد اولین پستهاش رو با این غم و اندوه بنویسم.به محض اینکه شروع کردم به نوشتن اونجا، آدرس رو همینجا اعلام می کنم.در مورد کامنتها هم فقط تاییدشون کردم.همه رو خوندم.ولی توان پاسخگویی ندارم…ممنونم از لطفتون دوستان…

نوشته شده در ساعت ۱۳:۴۰ دقیقه!


Gemini-3

جمعه ۲۲ خرداد ۱۳۹۴

اول از همه بگم که جمعه هفته پیش روز خیلی خوبی بود.دیدن دوستان و فسقولکهاشون بعد از مدتها خیلی چسبید.هر چند که اعتراف می کنم اولش خیلی استرس داشتم و به قول دوستم خیلی یبس و یخ نشسته بودم ولی کم کم یخم باز شد و شدم همونی که همیشه بودم.با دوستام حرف زدم و خلاصه جاتون خالی خوش گذشت…

چند روز پیش برادر جان یهو خبر داد که من برای فردا بلیط گرفتم و دارم میام ایران!!!حالا بماند که من قرار بود برم قزوین برای سمینار و مادر جان دندونش عفونت کرده بود و …خلاصه اومدنش خبر خوبی بود که حال همه مون رو به جا آورد…و الان دومین روز هستش که ما برادر جان رو در منزل داریم.هر چند که دو هفته بیشتر قرار نیست بمونه ولی خب همین بودنش خیلی خوبه.بعد از سه سال دوباره با هم بودن خیلی میچسبه.خودش روز اول میگفت باورم نمیشه شماها واقعی هستین!فکر می کنم هنوز از پشت کامپیوتر دارم می بینمتون!!!

خلاصه که برادر جان هست و ما هم هستیم و خوشحالیم…

در مورد عوض کردن آدرس وبلاگ هم باید بگم که روز به روز مصمم تر میشم برای انجام این کار.دلیلش شاید خیلی برای بقیه قابل درک نباشه و حتی مسخره هم باشه ولی خب برای خودم به اندازه کافی محکم هست که این کار رو بکنم.زمانی که من برای اولین بار وارد دنیای وبلاگنویسی شدم(ده سال پیش)بنا به دلایلی که اون موقع برام مهم بود اسمم رو گذاشتم رزسفید که با گذشت ایام برای دوستان شدم رزی.ولی خب الان مدتهای زیادیه که اون دلیل از زندگی من حذف شده ولی من همچنان دارم زیرسایه اون اسم و اون هویت مجازی، مینویسم.دارم یه وبلاگ دیگه می سازم.یه وبلاگی که از نو توش بنویسم.با یه اسم دیگه و یه آدرس دیگه.آرشیو اینجا هم قرار نیست منتقل بشه اونجا.آرشیو اینجا برای خودم آرشیو شده س.چون گذران ده سال از زندگی من رو در خودش داره.ولی مطمئن باشین که بی خبر نمی رم.همینجا آدرس رو اعلام می کنم.

شاید اگه اسمم رو عوض کنم و از زیر سایه اون هویتی که دیگه ندارم بیام بیرون، بتونم راحت تر بنویسم.شاید عجیب باشه ولی خب…یه حس درونیه و من یاد گرفتم که به حس های درونیم احترام بذارم و باورشون کنم…

مراقب خودتون باشین و جمعه تون خوش و شادزی دوستان من…

نوشته شده در ساعت ۹:۴۰ دقیقه!


Gemini-2

جمعه ۱۵ خرداد ۱۳۹۴

امروز قرار هستش که بعد از نزدیک به سه ماه دوستانم رو ببینم…البته توی این سه ماه تکی تکی و یا چند تا چند تا دیده بودمشون ولی از آخرین جمعی که همه مون توش باشیم سه ماه می گذره…توی این سه ماه اتفاقهای زیادی افتاده…اتفاقهایی که الان نمیخوام راجع بهشون چیزی بگم…قراره دوستانم رو ببینم و از دیشب پر از استرس هستم…چند بار قرار امروز رو جابجا کردن تا من هم بتونم بهشون بپیوندم…صاحبخونه با من که هماهنگ کرد گفت همین که تو میای کافیه…بعدش هم چند تا دیگه از بچه ها زنگ زدن و گفتن جمعه میای دیگه خونه فلانی؟بیا خیلی وقته ندیدیمت و …

راستش منم خیلی دلم براشون تنگ شده…برای خودشون و برای فسقولکهاشون و برای جمعمون…ولی با این اتفاقهایی که افتاده احساس می کنم کشش بودن توی جمع رو ندارم…از دیشب با خودم میگم خب که چی؟اینها همون دوستهاییت هستن که دوازده ساله می شناسیشون…باهم بزرگ شدین…عاشق شدنشون رو دیدی…ازدواج کردن و بچه دار شدنشون رو دیدی…همیشه از بودن بینشون خوشحال بودی و احساس امنیت و راحتی داشتی…حالا الان چی شده مگه؟!

با هر کدوم که توی این مدت حرف زدم، گفتم من کشش ندارم کسی بخواد حرفی در مورد اتفاقهایی که افتاده بزنه و اونها در جوابم گفتن تا تو نخوای، کسی در این مورد حرف نمیزنه و من تصمیم گرفتم که امروز که رفتم در این مورد حرفی نزنم ولی نمیدونم واقعا میتونم یا نه؟!

یه جورایی اونا محرم من هستن و با خودم میگم یه بار حرف این قضایا رو توی جمع بزنم وخلاص ولی از یک طرف دیگه میگم همون چند نفری که باهاشون جداجدا حرف زدم و ملاقات داشتم حتما به بقیه گفتن…خلاصه از شدت استرس!از ساعت پنج صبح بیدارم امروز!!!

از یک طرف دیگه هم باید بگم که(هر چند خرافاتیه!)چند وقته جمعه ها اتفاقهای خوبی برام نمی افته و خبرهای بدی می شنوم…یه جورایی از جمعه ها می ترسم و امروز هم که جمعه س!!!همش با خودم میگم تو داری بر مبنای خرافات فکر می کنی که امروز هم جمعه س و لابد بازم قراره خبر بدی بشنوی!و اگر بر مبنای همون خرافات بخوای پیش بری، میگن تا سه نشه بازی نشه و خب سه تا خبر بد رو شنیدی و سه تا جمعه بد و بزرگ رو پشت سر گذاشتی و این جمعه دیگه خبری نیست…

خلاصه از کله سحر بیدارم از شدت استرس…پاشدم و یه دسر سرهم بندی هم درست کردم که ببرم…صاحبخونه گفته زود بیا…من تصمیم دارم ساعت دوازده از خونه بزنم بیرون.هرچند الان که ساعت ده و نیم هستش، تازه از حموم اومدم بیرون و حتی نمیدونم چی میخوام بپوشم و موهام رو میخوام چیکار کنم و …خلاصه همینجور لمس افتادم…

هی به خودم میگم قوی باش!این که چیزی نیست…تو خیلی اتفاقهای بزرگتر رو از سر گذروندی…این فقط یه جمع دوستانه س…همون دوستهایی که خیلی دوسشون داری و باهاشون احساس راحتی می کنی…

چقدر آدمها عحیب شدن، عجیب و بر خلاف اون حرفهایی که میزنن…یه تجربه و اون اینکه هر کی از هر چی بیشتر دم میزنه، خودش فاقد اون هستش…مثلا هر کسی بیشتر از صداقت و اخلاقیات حرف میزنه، خودش بی اخلاق  و دروغ گو هستش…

جمعه خوبی داشته باشید…به یاد من هم باشید که من هم جمعه خوب و آرومی داشته باشم…


Gemini-1

شنبه ۹ خرداد ۱۳۹۴

دیشب هم خوب نخوابیدم، مثل بیشتر شبهایی که از نیمه دوم فروردین ماه امسال داشتم…شبها معمولا یا نمی تونم بخوابم و مثل جغد بیدارم و یا اگه بخوابم هم انقدر خوابهای درهم برهم و کلافه می بینم که هی از خواب می پرم…صد رحمت به شبهای جغد بودن، لااقل اون موقع صبح ها فقط از بیخوابی منگم و قلبم تند تد نمی زنه…

دیشب هم از اون شبهای طولانی و کشدار بود با خوابهای درهم و برهمی که هی بینش از خواب می پریدم و به خودم می گفتم خواب دیدی، بیداری چیز دیگه ای هستش و وقتی دوباره می خوابیدم دنباله خواب(تو بگو کابوس)رو می دیدم…

صبح گیج و منگ با حالی خراب و قلبی کوبنده و چشمهایی سوزان و سری دردناک خودم رو از تخت جدا کردم و حاضر شدم و رفتم به سمت شرکت…

چقددددر روز کشدار و طولانی بود امروز….بعد از نهار، حدود ساعت سه و نیم دیدم دیگه نمی تونم چشمهام رو باز نگه دارم و سرم رو گذاشتم روی میز و …تا ده دقیقه به چهار بیهوش شدم یه جورایی…یه حس عجیب بود، بی وزن شده بودم انگاری…در این حد که حتی وقتی آبدارچی جان لیوان چایی رو گذاشت روی میز، نفهمیدم…توی یه حالت عجیب و خلسه بودم تا با صدای باد شدیدی که می اومد ولای پنجره هم باز بود و باعث شد کرکره پشت سرم کوبیده بشه  روی شیشه، از خواب پریدم…

کاش میشد اون حس عجیب رو دوباره تجربه کنم…

از امشب دوباره به گل گاو زبون پناه آوردم…شاید که خوابهام درست بشن…

نه درختان کج روییده اند
نه ساختمانها کج شده اند
فقط تو زمین خورده ای
تو زمین خورده ای و
سرت گیج می رود…*رسول یونان/اسکی روی شیروانی ها

پ.ن:تو فکرم که آدرس وبلاگم رو عوض کنم و اسم مجازیم رو و همه هویت مجازیم رو از بین ببرم و با یه اسم دیگه(شاید اسمی شبیه تر به اسم واقعی خودم)توی یه وبلاگ دیگه بنویسم…هرچند انقدر دستم خشک شده که شاید حیف باشه یه وبلاگ دیگه رو الکی اشغال کنم…دوران داشتن هویت رزسفید، مدتهای زیادیه که تموم شده…