رزسفید |

روزمره گیهای من
خوراک RSS

Virgo-2

یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۳

هدفونم رو گذاشته بودم توی گوشم و فارغ از هیاهوی جلسه و شلوغ پلوغی شرکت داشتم کارم رو انجام می دادم.یهو یه فکری عین چی از ناکجاآباد اومد تو سرم و انقدر فکرم رو مشغول کرد که هدفونم رو از گوشم برداشتم و به همکار همساده م گفتم به نظرت من برای عروسیم باید منوچ رو دعوت کنم؟!!!
قیافه همکارم مبهوت بود و دیدنی!گفت حالا مگه خبریه؟گفتم نه والله ولی نمیدونم یهو چرا یاد این افتادم و اینکه من برای عروسیم باید منوچ رو دعوت کنم یا نه؟دوست دارم هم منوچ رو دعوت کنم و هم رییس گوگولی رو.بعد اینا رو دعوت کنم کاپیتان رو هم باید دعوت کنم.چون میگه پیش خودش که همه رییس روسا رو دعوت کردم و فقط اون رو دعوت نکردم!بعد از اونجایی که خیلی احساساتیه، دلش می شکنه.(حالا درسته خیلی شکمو هستش ولی خب عروسیه دیگه.شام عروسی هم خوردن داره دیگه و سفره عروسی هم که گسترده و پهن هستش!)بعد تازه کاپیتان رو میتونم یه جوری قبول کنم که بیاد به جشن عروسیم، ولی آقای امور مالی اداری رو چه کنم؟اون رو اصلا دوست ندارم دعوتش کنم.ولی وقتی همه رییس روسا رو دعوت کردم و این رو دعوت نکنم خیلی بد میشه و اصلا شاید اون وقت لج کنه و حقوقم رو درست نده و اول زندگی دستمون رو بذاره توی پوست گردو!(نیس که خرج خونه رو من میدم، از اون لحاظ!!!!)
بعد تازه از همکارها دلم میخواد  خانمها الف و ف و سین و همین خانوم همساده و آقای پ رو دعوت کنم.اون وقت بقیه ناراحت میشن!ولی خب دلم نمیخواد بیان توی عروسیم.اصلا توی عروسی هر کی رو دعوت کنی، اون یکی ناراحت میشه که چرا دعوتش نکردی!اصلا عروسی خودمه.دلم میخواد فقط اونایی که دوسشون دارم بیان عروسیم.ولی خب با دلخوری و متلک بقیه چه کنم که تا آخر عمر قراره سرکوفت بشه و بخوره توی سرم؟!
همکارم گفت من قبل از عروسیم یه نهار میدم توی شرکت و معذرتخواهی می کنم که نمیتونم دعوتشون کنم و خلااااص.بعد گفت شماها عروسی هاتون قاطیه و می تونی همه رو دعوت کنی.ولی عروسی های ما جدا هستش و اصلا بهشون خوش هم نمی گذره که بیان!از اون طرف هم خب رییس گوگولی مطمئنم ازت توقع داره که دعوتش کنی!اصلا دعوتشون کن همه رو.روی کادوهاشون میشه حساب کرد، مخصوصا کادوی روسا که برای خودش وزنه ای محسوب میشه!!!
گفتم اصلا چه کاریه آدم عروسی بگیره خفن؟این همه خرج و دردسر و از کله سحر توی آرایشگاه بودن و بعدش باغ و عکس و …تا عروس و داماد میرسن به مراسم، کلی خسته و کوفته ن!آخرش هم همه میخوان بگن باقالی پلوش کم بود و کبابش بو میداد و ژله ش شل بود و …جای اینا آدم یه مهمونی باحال میگیره پر از بزن و برقص.یه جمع خودمونی و اهل حال با آدمهای دوست داشتنیت و نهایتش عصری هم عروس بره آرایشگاه یه مویی درست کنه که وسط بزن و برقص از گرما هلاک نشه!یه پیرهن سفید ساده و راحت هم بپوشه با کفشهای راحت.آرایشش هم معمولی باشه و لزومی نداره حتما سه چهار میلیون خرج آرایش عروس بشه فقط!بعدش هم این همه دوست و رفیق، میتونن یه گل به ماشین بزنن و یه دسته گل هم درست کنن.کاری نداره که!(این همه بچه هاشون رو نگه داشتم و براشون دسر و کیک درست کردم!)فیلم و عکس هم که خدا رو شکر همه عکاس و فیلمبردارن این روزها.حالا ولی برای اینکه مهمونی رو اجیر نکنیم که همش عکس و فیلم بگیره و از جریان لذتبخش مهمونی چیزی یه وقت نفهمه، میشه عکاس و فیلمبردار رو از بیرون آورد.اونم نه از اینایی که افکت دود و تایتانیک میدن به عکس و فیلم!یه عکاسی و فیلمبرداری ساده فقط برای ثبت لحظات خوش.همین!شام هم چند تا غذای خوشمزه(نه در حد نهنگ درسته و این بره هایی که کت تنشون میکنن و جعفری و کلم میذارن تو دهنشون ومیذارنشون وسط میز و عین مجسمه می مونن!)شام باید خوشمزه باشه نه اینکه بخوای هزار نوع غذا اونم الکی بچینی روی میز فقط برای اینکه چششششم ملت رو دربیاری!خوبه که از رستوران خوشمزه چند تا غذای خوشمزه شامل چند تا غذا و سالاد و دسر سفارش بدی.گیرم که تنوع غذایی اصلا بیست مدل هم بود.مگه یه نفر آدم از چند مدل غذا می تونه بخوره در یک آن؟!از اونجایی که عروس خودش شکمو هستش(احتمالا داماد هم شکمو خواهد بود.بر اساس قوانین و تجربیات زندگی، آدمهای شکمو همدیگه رو جذب می کنند!)بخش شام و دسر خیلی مهمه. البته از دی جی خوب (نه از این دی جی هایی که رقص نور و دود میفرستن تو صحنه و در حین رقص احساس می کنی داری با ادم فضاییها می رقصی!)نباید غافل شد.اصلا شور مجلس به دی جی و آهنگهاشه!حسااابی برقصن و قر بدن و بعدش هم شب برن سر خونه و زندگیشون!بقیه پولش هم رو یا میزنی یه به زخم زندگی و یا دوتایی یه مسافرت خوب میرید که تا آخر عمر خوشیش زیر دندونتون باشه و بعدش بر می گردیم سر جریان روزمره زندگی!
البته از اونجایی که من فقط پنجاه درصد قضیه هستم در گرفتن تصمیمات مربوط به عروسی و جشن و بقیه مخلفات، پس نمیتونم خودم تنهایی نظر بدم.باید ببینیم نظر آقای دوماد چیه؟!
راستی کسی دوماد رو ندیده؟!
مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد…
پ.ن:لازمه بگم این نظریات خودمه برای زندگی خودم و لزومی نداره که بقیه حتما قبولش کنن؟!


Virgo-1

یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳

اووووه چه گرد و خاکی…اهم اهم اهم…یه ماهه چیزی اینجا ننوشتم…البته همه ش هم از تنبلی نبوده هاااا، یه مدت دسترسی به پنل وبلاگم نداشتم و آخر سر با اقدامات مهندسانه خان داداش تونستم دوباره وارد وبلاگ بشم…

خوبید؟خوشید؟سلامتید؟!چه خبر مبرا؟!

منم خوبم.توی این مدت مشغول بودم مثل همیشه، مشغول زندگی و کار و …

یه سفر شمال رفتم در جوار دوستان و رفقا که خیلی خوب بود و خوش گذشت، جای همه تون خالی…

n

سفارش فینگرفود داشتم یه چندباری

ب

یه مدت دوباره یه بیل برداشتم و افتادم به جون خودم و اون لایه های زیرمیری وجودی.منتهی این بار تنها نیستم و با چند نفر دیگه داریم این کار رو می کنیم و خیلی خوب و نتیجه بخشه.چه چیزهای جالب و گاهی هم دردناکی آدمی در خودش کشف می کنه که دهنش باز می مونه که اااااا این منم؟!!!

 من یه دفترچه دارم که توش اول سال اهداف امسالم رو نوشتم و توی بقیه صفحاتش هم تمرینهای اون بیل زدن عمق وجودم رو توش می نویسم.امروز اون دفترچه توی شرکت همراهم بود.داشتم خستگی در می کردم که دفترچه رو باز کردم و چشمم افتاد به صفحه اولش.خط دومش نوشته بودم تکلیف یه چیزی رو باید تا آخر شش ماهه اول سال روشن کرده باشم.حالا اون چی بود؟یه بیماری بود که مشکوک بودم بهش.و البته از ترسم(میدونم خیلی احمقانه س)پیش دکتر نمی رفتم.خلاصه امروز با خوندن اون دفترچه یهو یه هول و ولایی به جونم افتاد که نگوووو…در این حد که تلفن رو برداشتم و به مطب دکتر زنگ زدم و پاشدم عصری رفتم دکتر.هیچ کسی هم در جریان این مشکل من نبود.فقط و فقط یکی از دوستهام در جریانش بود.خلاصه بهش گفتم دارم میرم دکتر و اونم گفت چه عجججب و برام آرزوی موفقیت کرد وگفت حتما نتیجه رو بهش خبر بدم و منم یه ساعتی زودتر از شرکت اومدم بیرون که برم سمت مطب دکتر.

رفتم اونجا و توی مدتی که منتظر بودم از شدت استرس دستهام به وضوح می لرزیدن.نوبتم که شد رفتم تو، از شدت استرس صورتم خیس عرق شده بود.مشکل رو گفتم و معاینه شدم(من همچنان مثل جوجه می لرزید همه دست و پام)دکتر خیلی دقیق هزار جور معاینه کرد و گفت اصلا مشکل خاصی نیست…من دیگه بقیه حرفش رو نمی شنیدم…خلاصه بهم یه سری دارو داد و بعدش هم یه آزمایش برای همینجوری محکم کاری نوشت و …خداحافظ شما، خوش اومدی!!!

از مطب که اومدم بیرون احساس می کردم سی کیلو سبک شدم…هوا چقدر خوب بود…آسمون چقدر قشنگ بود…چه ابرهای تپل تپلی تو آسمون بودن…دوستم هم هزار بار زنگ زده بود و اس ام اس فرستاده بوده و دعا فرستاده بود و…خلاصه بهش زنگ زدم و خبر دادم که خدا رو شکر چیزی نبوده…

نن

خلاصه اومدم خونه و هنوز دست و پام داشت می لرزید…توی داروخانه که رفته بودم داروهام رو بگیرم، برای خودم یه مداد چشم سرمه ای خریدم و اومدم خونه…انقدر هیجان توی وجودم بود که مجبور شدم یه ذره دراز بکشم تا بدنم آروم بشه…بعدش پاشدم و یه قورمه سبزی مشتتتت درست کردم که چند روز بود بابا و مامان دلشون میخواست…بعدش هم یه سالاد و …

ی

انقدر حالم خوش بود که خودم دو تا بشقاب قورمه سبزی خوردم!!!بابام با دهن باز نگاهم می کرد!!!من؟قورمه سبزی(قورمه سبزی خورشت محبوب من نیست اصلا)؟اونم دو بشقاب؟اونم شب(من شب معمولا فقط سالاد می خورم)؟!!!

بنده خدا خبر نداشت از شدت خوشحالی اشتهام زیاد شده…

خلاصه همین دیگه…واقعا سلامتی بهترین نعمته.قدرش رو بدونیم و دعا کنیم خدا بهمون یه عقل سلیمی بده که به موقع به دکتر مراجعه کنیم و انقدر توی هول و ولا سر نکنیم!!!

حالا که دسترسی به پنل وبلاگم درست شد، زود زودتر میام…

باز هم ممنون از همدردی ها و تسلیتها و آرزوهای خوبتون…ببخشید که تک تک جوابتون رو ندادم…الهی همیشه شاد و سلامت باشید و توی دلتون رقص و طرب بر پا باشه!

مراقب خودتون باشید.دوستتون دارم زیاد زیاد، تپل تپل…


Leo-1

جمعه ۳ مرداد ۱۳۹۳

از صبح که بیدار شدم آهنگ خونه ما، مرجان فرساد داره توی مغزم تکرار میشه:

خونه ما دوره دوره

پشت کوه های صبوره

پشت دشتهای طلایی

پشت صحراهای خالی…

هنوز چشمهام باز نشده، رفتم اون مرغ درسته توی یخچال رو برداشتم و توی شکمش و روش رو با پیاز و فلفل و زعفرون و نمک و فلفل و پودر سیر و روغن زیتون و رزماری، مرینیت کردم و چپوندمش توی یخچال.امشب دختر عموها و اون یکی عمو و خانواده اش رو دعوت کردم شام بیان اینجا.راستش توی این سه هفته حالم اصلا خوب نبود، نه روحی و نه جسمی…حالت تهوع و سرگیجه و ضعف وحشتناک و سه بار هم دکتر رفتم و البته تشخیص هر سه یکی بود و داروهای تجویزیشون هم یکی بود…داروهای تقویتی و آرامبخش و البته دکتر آخری بنده رو ارجاع داد به یک دکتر مغز و اعصاب.به دلیل اینکه توی سرم احساس مشکلات میکنم و البته احتمالا بیربط به میگرن جان هم نیست و حالا هفته دیگه که ماه رمضون تموم شد میرم ببینم تو کله مبارک چه خبره.

خلاصه الان که یه سه روزی هست که به مدد داروها احوالاتم بهتر شده، با خودم گفتم دختر عموها رو دعوت کنم بیان پیشمون…

دیشب خیلی کم خوابیدم و الان هم یه نموره گیجم ولی خب دارم کارها رو انجام میدم.جارو و تی کشی تموم شده و فعلا نشستم که کف زمین خشک بشه و بعد برم سروقت شستن دستشویی و حموم و بعدش هم آشپزخانه و پخت و پز.

دوست دارم وقتی مهمونها میان من یکی دو ساعت قبلش کارهام تموم شده باشه و خستگی هم در کرده باشم که بتونم از وجود مهمونها لذت ببرم…

دیشب به عکس از عموجانم گذاشتم توی اینستاگرام و …از همون دیشب ایمیل و تلفن داشتم از اقوام و از همه جگرسوزتر تلفن و پیغام وایبر برادرکم بود که چقددددر دلش برای عمو تنگ شده و هنوز باورش نشده…

چی بگم؟

والله خود من هم باورم نشده هنوز…تمام مدت از دیروز هی توی مغزم میاد که فلان چیز رو درست کنم و نمک کم بریزم توی غذاها برای عموجانم و همش تصور می کنم وقتی اومد خونه مون روی همون مبل همیشگیش میشینه و بوی عطرش می پیچه توی همه خونه و اول از همه میره سر وقت میوه ها و بعد هم شیرینی ها و …بعد یه چیزی یهو میگه عمو جان نیست دیگه…

با وجود این همه مرگ میر این سالها در اطرافم و از دست دادن خیلی از عزیزانم ولی از دست دادن این عمو جان خیلی خیلی شوک بزرگی بود و بدجوری به همم ریخت…همه مون رو به هم ریخت…به روی خودمون نمیاریم ولی خب…هر چند من هنوزم یادش که می افتم اشک میریزم…توی شرکت…توی تاکسی، پشت فرمون ماشین، توی خواب و …بابام هم پناه برده به کار زیاد و همش درگیر کار کرده خودش رو …منم که سه هفته افتاده بودم یه گوشه و داغون…

بابام چند روز پیش رفته حموم و آب رفته توی گوشش و گوشش کیپ شده و خلاصه یه ذره شنواییش دچار مشکل شده.رفته دکتر و قطره ریخته توی گوشش تا فردا بره برای شستشو و مشکلش حل بشه.ولی خب صداها رو خوب نمیشنوه و باید بلند باهاش حرف بزنیم.پای موبایل هم که اصلا متوجه نمیشه چی میگیم.حالا برادرکم زنگ زده به موبایل بابام که سرکار هستش و بابام بهش گفته من گوشم مشکل داره و نمیشنوم چی میگی و رفتم خونه از خونه بهت زنگ میزنم.

خان داداش ما هم پریشون زنگ زده به من و میگه راستش رو بگو شنوایی بابا مشکل پیدا کرده؟!

کلی قسم وآیه و ماجرا رو براش شرح دادم تا خیالش راحت شد…اونم اونور دنیا همش نگرانه…

منوی امشب هم پلوی یونانی، مرغ درسته بریان در فر با سیب زمینی تنوری، لازانیا و سالاد به همراه کیک شکلاتی ترس لچس و بستنی هستش.به همراه عرقیجات سنتی مخصوص رزی.اگه حال داشته باشم شاید توپک خرما هم درست کنم و شاید هم مقداری شیرینی دارچینی به یاد عمو جان جانم…

ممنون از همدردی ها و تسلیتهاتون…ببخشید که دونه دونه جواب ندادم…ولی خیلی خوبید همه تون…ممنون که هستید…متاسفم که چند وقته همش اینجا پر شده از اتفاقات بد و حال بد..امیدوارم به زودی زود بیام از شادی ها و خوشی هام بنویسم و شماها هم برام تبریک بنویسید…

دوستتون میدارم زیاد زیاد، مراقب خودتون باشید…

خونه ما گرم و صمیمی

رو دیوارهاش عکس های قدیمی

نوشته شده در ساعت ۱۲:۲۳ دقیقه!


Cancer-1

جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۳

یکشنبه، هشتم تیر یکی از تلخ ترین روزهای عمرم بود.وقتی حدود ساعت یازده و نیم صبح زن اون یکی عموم زنگ زد و بهم خبر داد که شب قبلش (یعنی هفتم تیر)عمو جان جانم، عزیز دلم، محبوب ترین عموم که توی بیمارستان بوده فوت کرده…و حالا اون به دخترش خبر داده که به باباش خبر بده و منم باید به بابام خبر بدم…

حال من؟گفتنی نیست…اول شوک و بعد اشک و اشک و اشک…بماند که چه جوری به بابام خبر دادم و بعدش با بابام و اون یکی عموم و دخترش رفتیم بیمارستان و بعدش دوستهای عموجانم اومدن اونجا و بعدش رفتیم خونه عموجانم که برنامه ریزی کارها رو انجام بدیم و …

بماند که من از اون روز حالم انقدر خرابه که نمیدونم چمه و هر چی دکتر میرم هم فایده نداره.گلو دردر و سرماخوردگی و بدن درد و حالت تهوع وحشتناک…

بماند که روز خاکسپاری وقتی که داشتن طبقه بالای مزار مادربزرگم دفنش می کردن انقدر من زاری کردم که اون آقای بلندگو به دست فکر کرده بود من دخترش هستم و میگفت دختر رو از پدر دور کنید(دور از جون بابام)تا پدر رو به خاک بسپاریم…

عموم بود ولی مثل پدر بود برام.حتما هفته ای یکبار میدیدمش و بهش زنگ می زدم.اگه نمی رفتم پیشش خودش زنگ میزد و میگفت بیا.براش غذا درست می کردم و می بردم.عاشق شیرینی های دارچینی و پای سیب بود و من همشه براش درست می کردم و می بردم…

با اینکه سنش بالا بود و مریض احوال بود ولی رفتنش داغونم کرد.بعد از مسجد که رفتیم خونه ش، من نتونستم طاقت بیارم و رفتم توی اتاقش و در رو بستم و یه دل سییییر گریه کردم…هنوز باورم نمیشه رفته…صداش توی گوشمه، چهره ش جلوی چشممه…خیلی خیلی برام عزیز بود…

توی این چند ساله انقدر دونه دونه عزیزانم رو از دست دادم و به دل خاک سپردم(دایی هام و خاله م و مادربزرگها و عمه و شوهر خاله و …)فکر می کردم پوستم کلفت شده ولی نشده…من عاشق عموهام هستم و این عموم برام عزیزترینشون بود…

هنوزم به پادش اشک میریزم…دست خودم نیست…خیلی دوسش داشتم.توی قلبم یه سوراخ بزرگ درست شده…پریشب دوست صمیمیش ما و اون یکی عموجانم رو به همراه یک سری از دوستانشون دعوت کرده بود خونه شون…رفتم و با دیدن دوستان عموجانم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و دوباره اشک ریختم…به یاد عموم و برای جای خالیش…اون همه پیرمرد هم از اشک من منقلب شدن و …دست خودم نیست، دست خودم نبود…انگار یهو تا شدم…

یکی از چیزهایی که یه ذره تسکینم داد این بود که توی مسجد یک سری از اقوامی که دورتر بودن تا من رو میدیدن بهم میگفتن که عموت خیلی ازت تعریف می کرد.میگفت میاد پیشم و باهم حرف میزنیم.برام غذا و شیرینی درست می کنه و خیلی مراقب منه.همین یه ذره تسکینم میده که عموم فهمیده بوده چقدررر دوستش دارم.خوشحالم که لحظه های باهم بودنمون رو از دست ندادم و ازش خوب استفاده کردم تا لااقل این روزها غیر از حسرت نبودنش، حسرت کم گذاشتن براش رو نداشته باشم…

روحت شاد ای مرد بزرگ…جات همیشه همیشه همیشه خالیه هم توی قلب تک تک ماها و هم توی جمع های خانوادگی…

عزیز دلم بودی و هستی و خواهی بود…


Gemini-4

شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۳
از صبح پا شده ام، بیسکوییت تزئین کردم، آبگوشت پخته ام، گوشت شستم و خرد کردم و بسته بندی و فریز کردم.حموم، دستشویی شستم.کیک شکلاتی پختم.با دوستان رفته ام دیدن دوستی که پدرش هفته قبل فوت کرده.بعدش با دو نفر رفته ام کافه برای یک قرار کاری.بعدش رفته ام منزل عموجانم دنبال مادرکم.چراغ بنزین روشن بود و فوبیای بی بنزین ماندن مرا داشت خفه می کرد.به سلامت رسیده ام به پمپ بنزین.مادرک را برداشتم و آمدیم سمت منزل.ماشین وسط راه جوش آورد.ایستایم تا از جوش و خروش بیفتد و بعد آمدیم سمت خانه و حالا بلخره  آمده ام خانه و نشسته ام کف زمین و تکیه داده ام به تخت و پاهایم را دراز کردم و در حال بسته بندی کردن بیسکوییتهای تزئین شده می باشم.نامجو داد می زند:وعتصموا به حبل الله جمیعا و لا تفرقواااااا…و من یاد آن انیمیشن ژاپنی هستم که یک پسرکی بود(تو شی شان یا همچین نامی) که شبها تا دیروقت پاکت درست می کرد تا خرج زندگی اش را تامین کند!!!
نوشته شده در ساعت ۱:۰۶ دقیقه!