رزسفید |

روزمره گیهای من
خوراک RSS

Leo-1

جمعه ۳ مرداد ۱۳۹۳

از صبح که بیدار شدم آهنگ خونه ما، مرجان فرساد داره توی مغزم تکرار میشه:

خونه ما دوره دوره

پشت کوه های صبوره

پشت دشتهای طلایی

پشت صحراهای خالی…

هنوز چشمهام باز نشده، رفتم اون مرغ درسته توی یخچال رو برداشتم و توی شکمش و روش رو با پیاز و فلفل و زعفرون و نمک و فلفل و پودر سیر و روغن زیتون و رزماری، مرینیت کردم و چپوندمش توی یخچال.امشب دختر عموها و اون یکی عمو و خانواده اش رو دعوت کردم شام بیان اینجا.راستش توی این سه هفته حالم اصلا خوب نبود، نه روحی و نه جسمی…حالت تهوع و سرگیجه و ضعف وحشتناک و سه بار هم دکتر رفتم و البته تشخیص هر سه یکی بود و داروهای تجویزیشون هم یکی بود…داروهای تقویتی و آرامبخش و البته دکتر آخری بنده رو ارجاع داد به یک دکتر مغز و اعصاب.به دلیل اینکه توی سرم احساس مشکلات میکنم و البته احتمالا بیربط به میگرن جان هم نیست و حالا هفته دیگه که ماه رمضون تموم شد میرم ببینم تو کله مبارک چه خبره.

خلاصه الان که یه سه روزی هست که به مدد داروها احوالاتم بهتر شده، با خودم گفتم دختر عموها رو دعوت کنم بیان پیشمون…

دیشب خیلی کم خوابیدم و الان هم یه نموره گیجم ولی خب دارم کارها رو انجام میدم.جارو و تی کشی تموم شده و فعلا نشستم که کف زمین خشک بشه و بعد برم سروقت شستن دستشویی و حموم و بعدش هم آشپزخانه و پخت و پز.

دوست دارم وقتی مهمونها میان من یکی دو ساعت قبلش کارهام تموم شده باشه و خستگی هم در کرده باشم که بتونم از وجود مهمونها لذت ببرم…

دیشب به عکس از عموجانم گذاشتم توی اینستاگرام و …از همون دیشب ایمیل و تلفن داشتم از اقوام و از همه جگرسوزتر تلفن و پیغام وایبر برادرکم بود که چقددددر دلش برای عمو تنگ شده و هنوز باورش نشده…

چی بگم؟

والله خود من هم باورم نشده هنوز…تمام مدت از دیروز هی توی مغزم میاد که فلان چیز رو درست کنم و نمک کم بریزم توی غذاها برای عموجانم و همش تصور می کنم وقتی اومد خونه مون روی همون مبل همیشگیش میشینه و بوی عطرش می پیچه توی همه خونه و اول از همه میره سر وقت میوه ها و بعد هم شیرینی ها و …بعد یه چیزی یهو میگه عمو جان نیست دیگه…

با وجود این همه مرگ میر این سالها در اطرافم و از دست دادن خیلی از عزیزانم ولی از دست دادن این عمو جان خیلی خیلی شوک بزرگی بود و بدجوری به همم ریخت…همه مون رو به هم ریخت…به روی خودمون نمیاریم ولی خب…هر چند من هنوزم یادش که می افتم اشک میریزم…توی شرکت…توی تاکسی، پشت فرمون ماشین، توی خواب و …بابام هم پناه برده به کار زیاد و همش درگیر کار کرده خودش رو …منم که سه هفته افتاده بودم یه گوشه و داغون…

بابام چند روز پیش رفته حموم و آب رفته توی گوشش و گوشش کیپ شده و خلاصه یه ذره شنواییش دچار مشکل شده.رفته دکتر و قطره ریخته توی گوشش تا فردا بره برای شستشو و مشکلش حل بشه.ولی خب صداها رو خوب نمیشنوه و باید بلند باهاش حرف بزنیم.پای موبایل هم که اصلا متوجه نمیشه چی میگیم.حالا برادرکم زنگ زده به موبایل بابام که سرکار هستش و بابام بهش گفته من گوشم مشکل داره و نمیشنوم چی میگی و رفتم خونه از خونه بهت زنگ میزنم.

خان داداش ما هم پریشون زنگ زده به من و میگه راستش رو بگو شنوایی بابا مشکل پیدا کرده؟!

کلی قسم وآیه و ماجرا رو براش شرح دادم تا خیالش راحت شد…اونم اونور دنیا همش نگرانه…

منوی امشب هم پلوی یونانی، مرغ درسته بریان در فر با سیب زمینی تنوری، لازانیا و سالاد به همراه کیک شکلاتی ترس لچس و بستنی هستش.به همراه عرقیجات سنتی مخصوص رزی.اگه حال داشته باشم شاید توپک خرما هم درست کنم و شاید هم مقداری شیرینی دارچینی به یاد عمو جان جانم…

ممنون از همدردی ها و تسلیتهاتون…ببخشید که دونه دونه جواب ندادم…ولی خیلی خوبید همه تون…ممنون که هستید…متاسفم که چند وقته همش اینجا پر شده از اتفاقات بد و حال بد..امیدوارم به زودی زود بیام از شادی ها و خوشی هام بنویسم و شماها هم برام تبریک بنویسید…

دوستتون میدارم زیاد زیاد، مراقب خودتون باشید…

خونه ما گرم و صمیمی

رو دیوارهاش عکس های قدیمی

نوشته شده در ساعت ۱۲:۲۳ دقیقه!


Cancer-1

جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۳

یکشنبه، هشتم تیر یکی از تلخ ترین روزهای عمرم بود.وقتی حدود ساعت یازده و نیم صبح زن اون یکی عموم زنگ زد و بهم خبر داد که شب قبلش (یعنی هفتم تیر)عمو جان جانم، عزیز دلم، محبوب ترین عموم که توی بیمارستان بوده فوت کرده…و حالا اون به دخترش خبر داده که به باباش خبر بده و منم باید به بابام خبر بدم…

حال من؟گفتنی نیست…اول شوک و بعد اشک و اشک و اشک…بماند که چه جوری به بابام خبر دادم و بعدش با بابام و اون یکی عموم و دخترش رفتیم بیمارستان و بعدش دوستهای عموجانم اومدن اونجا و بعدش رفتیم خونه عموجانم که برنامه ریزی کارها رو انجام بدیم و …

بماند که من از اون روز حالم انقدر خرابه که نمیدونم چمه و هر چی دکتر میرم هم فایده نداره.گلو دردر و سرماخوردگی و بدن درد و حالت تهوع وحشتناک…

بماند که روز خاکسپاری وقتی که داشتن طبقه بالای مزار مادربزرگم دفنش می کردن انقدر من زاری کردم که اون آقای بلندگو به دست فکر کرده بود من دخترش هستم و میگفت دختر رو از پدر دور کنید(دور از جون بابام)تا پدر رو به خاک بسپاریم…

عموم بود ولی مثل پدر بود برام.حتما هفته ای یکبار میدیدمش و بهش زنگ می زدم.اگه نمی رفتم پیشش خودش زنگ میزد و میگفت بیا.براش غذا درست می کردم و می بردم.عاشق شیرینی های دارچینی و پای سیب بود و من همشه براش درست می کردم و می بردم…

با اینکه سنش بالا بود و مریض احوال بود ولی رفتنش داغونم کرد.بعد از مسجد که رفتیم خونه ش، من نتونستم طاقت بیارم و رفتم توی اتاقش و در رو بستم و یه دل سییییر گریه کردم…هنوز باورم نمیشه رفته…صداش توی گوشمه، چهره ش جلوی چشممه…خیلی خیلی برام عزیز بود…

توی این چند ساله انقدر دونه دونه عزیزانم رو از دست دادم و به دل خاک سپردم(دایی هام و خاله م و مادربزرگها و عمه و شوهر خاله و …)فکر می کردم پوستم کلفت شده ولی نشده…من عاشق عموهام هستم و این عموم برام عزیزترینشون بود…

هنوزم به پادش اشک میریزم…دست خودم نیست…خیلی دوسش داشتم.توی قلبم یه سوراخ بزرگ درست شده…پریشب دوست صمیمیش ما و اون یکی عموجانم رو به همراه یک سری از دوستانشون دعوت کرده بود خونه شون…رفتم و با دیدن دوستان عموجانم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و دوباره اشک ریختم…به یاد عموم و برای جای خالیش…اون همه پیرمرد هم از اشک من منقلب شدن و …دست خودم نیست، دست خودم نبود…انگار یهو تا شدم…

یکی از چیزهایی که یه ذره تسکینم داد این بود که توی مسجد یک سری از اقوامی که دورتر بودن تا من رو میدیدن بهم میگفتن که عموت خیلی ازت تعریف می کرد.میگفت میاد پیشم و باهم حرف میزنیم.برام غذا و شیرینی درست می کنه و خیلی مراقب منه.همین یه ذره تسکینم میده که عموم فهمیده بوده چقدررر دوستش دارم.خوشحالم که لحظه های باهم بودنمون رو از دست ندادم و ازش خوب استفاده کردم تا لااقل این روزها غیر از حسرت نبودنش، حسرت کم گذاشتن براش رو نداشته باشم…

روحت شاد ای مرد بزرگ…جات همیشه همیشه همیشه خالیه هم توی قلب تک تک ماها و هم توی جمع های خانوادگی…

عزیز دلم بودی و هستی و خواهی بود…


Gemini-4

شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۳
از صبح پا شده ام، بیسکوییت تزئین کردم، آبگوشت پخته ام، گوشت شستم و خرد کردم و بسته بندی و فریز کردم.حموم، دستشویی شستم.کیک شکلاتی پختم.با دوستان رفته ام دیدن دوستی که پدرش هفته قبل فوت کرده.بعدش با دو نفر رفته ام کافه برای یک قرار کاری.بعدش رفته ام منزل عموجانم دنبال مادرکم.چراغ بنزین روشن بود و فوبیای بی بنزین ماندن مرا داشت خفه می کرد.به سلامت رسیده ام به پمپ بنزین.مادرک را برداشتم و آمدیم سمت منزل.ماشین وسط راه جوش آورد.ایستایم تا از جوش و خروش بیفتد و بعد آمدیم سمت خانه و حالا بلخره  آمده ام خانه و نشسته ام کف زمین و تکیه داده ام به تخت و پاهایم را دراز کردم و در حال بسته بندی کردن بیسکوییتهای تزئین شده می باشم.نامجو داد می زند:وعتصموا به حبل الله جمیعا و لا تفرقواااااا…و من یاد آن انیمیشن ژاپنی هستم که یک پسرکی بود(تو شی شان یا همچین نامی) که شبها تا دیروقت پاکت درست می کرد تا خرج زندگی اش را تامین کند!!!
نوشته شده در ساعت ۱:۰۶ دقیقه!

Gemini-3

یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳

توی طوفان دیوانه دوشنبه عصر هفته پیش تهران، یکی از آشنایان ما هم فوت کرد…یکی از کسانی بود که درخت سقوط کرد روش و … رفت…همسرش موند و پسرک یک ساله ش که تازه یاد گرفته بود بگه بابا…

چی بگم؟چیز گفتنی نیست جز شوک و بهت و بغض و اشک و هزار علامت سوال که چرا این آدم؟!هر چند اگه هر کس دیگه ای هم بود لابد آشنایان اون می گفتن که چرا این آدم؟!

اثر خیلی خیلی خیلی بدی روی همه مون گذاشت این اتفاق…توی مراسم ختمش جای سوزن انداختن نبود…همش سی و پنج ساله ش بود…

من که هنوز از بهتش در نیومدم.ظاهرا خوبم ولی هر لحظه ای اشکهام قلپ قلپ میریزن پایین…توی شرکت، توی تاکسی، توی ماشین در حال رانندگی، شب موقع خواب و حتی اونقدر شکننده شدم که دیروز برای اولین بار در طی این دوازده سالی که دارم کار می کنم با رییسم حرفم شد و …زدم زیر گریه…گریه اونم توی محل کار، اونم من…فکر کن…باورم نمیشه خودم که من نشستم روبروی رییسم و موقع حرف زدن باهاش صدام لرزید و اشکهام چکیدن و دیگه نتونستم ادامه بدم…

واقعا چرا باید یه طوفان بیاد و همش نیم ساعت، چهل دقیقه طول بکشه و جون چند تا آدم رو بگیره و بعدش تمام…و تازه از اون روز هم تقریبا هر روز عصر هوا شبیه همون روز طوفانی میشه و دل همه رو دوباره بهم میریزه…

من که تمام این بعد ازظهرهایی که بعد از اون روز کذایی، هوا طوفانی و بادی شده از شدت تپش قلب سردرد گرفتم…

خدا صبرشون بده…به همسر مبهوتش که ساکت زل زده بود به روبرو و یه لبخند محوی هم روی لبش بود، به پسرک بانمکش، به پدر و مادرش و همه اطرافیان و دوستانش که دوسش داشتن…

باورم نمیشه، باورم نمیشه به همین راحتی…به همین سرعت و یهویی…مرگ همینه…همیشه نزدیکه فقط ما حسش نمی کنیم…

از روزی که این اتفاق افتاده و از اون لحظه ای که این خبر گند رو شنیدم همش یاد این شعر هستم که برای بار اول از زبون اکس بوی فرند شنیده بودمش و البته خیلی وقته که توی شرکت نوشتمش و چسبوندمش رو دیوار که چشمم همش بهش باشه(هر چند خیلی وقتها فراموشش می کنم!):

 از لحظه به لحظه زندگی کردن گریزی نیست
باید هر لحظه را چنان زندگی کنی که گوی واپسین لحظه است
پس وقت را در جدل،گلایه و نزاع تلف نکن
شاید لحظه بعد حتی برای پوزش طلبی،در دست تو نباشد…
مراقب خودتون باشین زیاد زیاد…
پ.ن:ممنون از راهنمایی هاتون توی پست قبل درباره انگشتم…اوضاعش بهتر شده ولی هنوز هم مونده تا خوب خوب بشه…ببخشید که کامنتها رو جواب ندادم…


Gemini-2

جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳

انگشت اشاره دست چپم (اطراف ناخنم)عفونت کرده و شده اندازه یه فندق!
دو بار رفتم دکتر براش و یه بار هم رفتم خدمت دکتر داروساز داروخانه.تا الان که درمانها افاقه نکرده و همچنان انگشت بنده هم اندازه فندق شده و هم رنگ فندق!
دیشب دیگه به دکتر التماس می کردم که این رو خراش بده و چرکش رو خارج کن.من دارم از هستی ساقط میشم به خدا!
ولی دکی جون مثل اون یکی دکی جون فرمودن این هنوز نرسیده و نمیشه تخلیه ش کرد و من بینوا رو به ادامه مصرف داروها ترغیب کرد!
بماند که خود ِ جون دوستم از شدت درد دیشب و امروز دو تا تلاش ناموفق برای خراش دادن موضع مورد نظر در راستای خارج کردن عفونت داشتم که نشد و فقط دردم بیشتر شد!
حالا این وسط یه سری درمانهای عجیب و غریب هم از پستوی خانه و دوستان درمانگر،بهم پیشنهاد شده.من جمله استفاده از خمیر و پیچیدن انگشت عزیز در خمیر و باقی موندن انگشت در خمیر به مدت طولانی.چون گوینده اعتقاد راسخ داشت که خمیر باعث کشیدن عفونت میشه!
بنده هم دو شب انگشت بینوا رو در خمیر پیچیدم و تا صبح انگشتم سیخ روی هوا موند و صبح پنداری انگشت بیچاره توی آتل بوده و با مصیبت با دست و آب گرم تونستم انگشت رو از شر خمیر خلاص کنم و بعدش دیدم که انگشت عزیز همچنان به قاعده یک فندق بر و بر من رو نگاه می کنه!
یکی دیگه از درمانهای پیشنهاد شده استفاده از تف هستش!بله، تف!
و وقتی گوینده با اخم و عیش و ویش من روبرو شد، گفت تف خودته خب!تف غریبه که نیست!با تفت خمیر بساز و بذار روی انگشتت بمونه!!!تف خاصیت آنتی بیوتیک داره!!!
البته که من زیر بار نرفتم و به ادامه درمانهای شیمیایی ادامه دادم هر چند که واقعا دیگه جونم از درد داره بالا میاد.
این استفاده از تف در درمان هم به مثابه همون درمانها و کاربردهایی هستش که پیشاب پسر نابالغ داره!!!
و در ششمین روز مصرف آنتی بیوتیک ها و دست و پنجه نرم کردن با عوارض مصرف آنتی بیوتیک ها، بنده همچنان در انتظار صبحی هستم که از خواب بیدار بشم و ببینم که انگشتم رنگ و روش و اندازه ش از فندق طور بودن به حالت طبیعی خودش برگشته و من به راحتی می تونم بازم انگشتم رو به راحتی توی دماغم بکنم!!!
اخ و تف هم نداره!یعنی شما خودت تا حالا توی خلوت انگشت توی دماغت نکردی؟!
بله، بله میدونم که سایز دماغ هممون تاینی تر و ظریف تر از اینه که انگشت اشاره مون توش جا بشه و نهایتش انگشت کوچیکه توش جا میشه!
اصلا ماها همه مون دماغ عروسکی سر خودیم!

نوشته شده در ساعت ۲۲:۳۹ دقیقه!