رزسفید |

روزمره گیهای من
خوراک RSS

Libra-1

یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۳

بنا به روزگرد و چرخش ماه و ستاره ها و مه و خورشید و فلک، امروزمن وارد سی و سه سالگی شدم…

حسم؟!

همون حس بیست و دو سالگی…

سی و سه سالگی باید سن جالبی باشه…دو تا رقمش مثل هم هستن…حس خوبی بهش دارم…

امسال با اینکه روز تولدم تعطیل بود ولی مهمونی نداشتم.چون دوستهام مسافرت بودن و پر و پخش بودن…قرار شد پنجشنبه یا جمعه تولد من رو با یه چند تا مناسبت دیگه، همه با هم جشن بگیریم…پس من هنوز شمع سی وسه رو فوت نکردم…هرچند عصری که بابا اومد خونه با یه جعبه شیرینی اومد و یه عالمه تبریک تولد…

امروز هم به آرومی گذشت…مثل بقیه روزهای تعطیل از خواب بیدار شدم و نهار پختم و خوردیم و لابه لای پختن و خوردن هم هی جواب تبریکات تلفنی و وایبری و اس ام اسی و مجازی رو دادم و بعدش هم خوابیدم…با زنگ موبایلم بیدار شدم و بعدش رفتم بیرون…برای اولین بار در عمرم بولینگ بازی کردم…یه تجربه جدید در شب تولد…خوب بود…هر چند دوتا از ناخن هام شکست و هر چند مجبور شدم کفشم رو عوض کنم و کفش مخصوص بولینگ بپوشم و مجبورتر شدم که یه جفت جوراب سفید پاریزین ساق کوتاه زیر کفشهای بولینگ بپوشم…

ثثثث

صبح هم هدفهای امسالم رو نوشتم و گذاشتم پیش بقیه خواسته هام، توی جعبه آرزوهام…امیدوارم که براشون یه برنامه ریزی دقیق کنم و سیزده مهر نود و چهار با افتخار نگاهشون کنم و شرمنده خودم نشم!!!

ل

دیگه همه چی معمولیه…جز اینکه گرفتار یه حال عجیبی که  ملغمه ای دلگرفتگی، بغض، خستگی، خوابالویی و یه سری احساس دیگه که نمی دونم اسمشون چیه  می باشم…

مثل همیشه اول از همه سلامتی و بعدش اون خواسته های توی اون جعبه رو از خدا، کائنات، همت خودم و همه دست اندر کاران خواهانم…

نوشته شده در ساعت ۲۳:۴۴ دقیقه!


Virgo-5

یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۳
امروز تمام مدتی که داشتم میرفتم شرکت، توی جلسه های خسته کننده مزخرف نقش مجسمه رو داشتم، وقتی هی قلپ قلپ چایی مینوشیدم، وقتی با همکارم حرف می زدم، وقتی هول هولکی نهار خوردم، وقتی داشتم بر می گشتم خونه، حتی اون بیست دقیقه قبل از نهار که از شدت خستگی همه کارهام رو بوسیدم و گذاشتم کنار و بقیه اون قسمت نصفه نیمه داونتون ابی رو دیدم، تمام مدتی که خرید کردم، تمام مدتی که داشتم به امر پخت و پز می رسیدم، اون لحظاتی که آرایشم رو پاک کردم، لحظاتی که موهای خیسم رو شونه می کردم،  اصلا توی تمام اون لحظاتی که داشتم نفسی رو که چون فرو می رود ممد حیات است و چون برون می آید مفرح ذات، رو می کشیدم، داشتم توی یه دنیای موازی دیگه هم زندگی می کردم…یه دنیای موازی که فاصله زمانیش با این یکی دنیا، یازده سال بود…ته دلم یه لبخندی بود همش…مهم اتفاقی نبود که افتاده بود…مهم اون حس خوبی بود که من از اون روز به یادگار داشتم و باعث میشد هر موقع یادش می افتادم، مخصوصا امروز، لبم کش بیاد…
مدتهاست فهمیدم(که چقدر هم دیر فهمیدم)یه حس خوب میتونه موندنی باشه، بدون اینکه به آدم خاصی ربط داشته باشه.میشه یه حال خوبی رو تجربه کرد و تجربه اون حال خوب رو بعدا هم دوباره تجربه کنی…مهم بودن اون آدم یا اون شرایط نیست…مهم اون توشه حال خوشیه که میتونی برای خودت جمع کنی و توی زندگیت جاریش کنی..
پ.ن:امروز توی روز تولد قلابی م، اولین کادوی دوست داشتنی تولد امسالم رو از یه دوست واقعی گرفتم…
بوی پاییز داره میاد…
نوشته شده در ساعت ۲۲:۲۸ دقیقه!

Virgo-4

یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۳

دیشب عروسی دوستم بود و باید بگم که عاااااالی بود…یکی از بهترین عروسی های عمرم بود…همه چی خوشگل و خوب، دیزاین عااالی، دی جی خوب و معرکه، تهویه عالی سالن رقص و …خلاصه خیلی خوب بود…از لحظه ای که رسیدیم وسط بودیم تاااا شام و بعدش دوباره وسط بودیم…الان با پاهایی داغان و گلویی گرفته از شدت جیغ نشستم اینجا.انقدرم خوابم میاد که نگوووو…منتهی دیشب تا رسیدم خونه از بس خواب بودم، فقط آرایشم رو پاک کردم و لباسم رو عوض کردم و با همون کله شینیون شده غش کردم.منتهی دیگه دم صبح از شدت کشیده شدن موهام و فرو رفتن سنجاقها توی کله مبارک، زورکی بیدار شدم و خوبالو نشستم سنجاقها رو از کله جان درآوردم و موهام رو رهاااا کردم..
از تلاش دوستان همین قدر بگم که وقتی اون وسط داشتم با عروس میرقصیدیم، یهو عروووس رفت بالای استیج و دسته گلش رو برداشت و من رو نشونه گرفت و از اون بالا یهو دسته گل رو پرت کرد سمت من و دسته گل تالاپی افتاد تو بغل من!
بعد از شام هم شوهریکی دیگه از دوستام،  زورکی یه قاشق کیک عروسی کرد تو حلق من و گفت کیک عروسی شگون داره، بخور، بخور!
یه جای دیگه که همه دور ایستاده بودیم و عروس و داماد میرقصیدن فقط، مادربزرگ عروس شاباش ریخت روی سرشون و یکی از شاباش ها صاف افتاد روی پای من و یکی از دوستهام خم شد و برش داشت و گفت ورش دار، ورش دار، شگون داره!!!
یه جای دیگه هم داشتم میرقصیدم، یکی از دوستان یک سکه مبارکبادی که ریخته بودن روی سر عروس و داماد رو از لای موهای من بیرون کشید و بهم داد!!!
موقع خداحافظی هم به مامان عروس گفتم خیلی هم چی خوب بود و …لباس عروس هم عاااالی بود(مامان عروس خیاط حرفه ای لباس عروس هستش و مزون داره و لباس رو خودش دوخته بود)اونم گفت الهی الهی لباس بعدی لباس عروسی خودت باشه و بعدش از توی کیسه ای که دستش بود یه گرد سفیدی ریخت روی موهام و معلوم شد خاکه قند، کله قند سرعقد بوده که میگن برای بخت باز کنی مجربه!!!
خلاصه اینجور که بوش میاد، با تلاش و همت دوستان قراره عروس بعدی من باشم.نه که فکر کنید خودم دلم میخواد هاااا، نه…من قصد ادامه تحصیل دارم…فقط به خاطر شادی دل دوستهام میگم!!!!بیچاره ها دلشون میخوااااد خب..حالا دیگه تنها دختر مجرد این اکیپ دوستهام، من هستم!!!
یه جایی هم بود که وقتی داشتیم همه میرقصیدیم، عروس اومد سمت من و با من رقصید.همون لحظه یکی از دوستان اومد دست من رو گرفت و عروس افتاد بین ما دوتا.بعدش دو تا دیگه از دوستان اومدن و دایره مون بزرگتر شد.بعدش دو نفر دیگه و خلاصه همینجوری یهو دیدم همه دوستهامون اومدن دست به دست هم دادن و دایره بزرگتر شد و داماد هم اومد وسط و …خلاصه یه حلقه خیلی بزرگ از دوستهای عروس تشکیل شد دور عروس و داماد…خیلی خوب بود..اونجا بود که چند قطره اشک من هم ریخت پایین از شدت ذوق و هیجان…
خوشبخت باشی دوست عزیززززز و خوش دل و مهربونم…در کنار داماد دوست داشتنی و مهربون…و تا دنیا دنیاس عشقتون بمونه…

نوشته شده در ساعت ۲۱:۲۹ دقیقه!


Virgo-3

پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۳

۱-دیروز با یک رفیق ِ جان جانی رفتیم دنبال کفش مجلسی.هفته دیگه عروسی یکی از دوستهای نزدیکمه(آخرین دختر مجرد ِ اکیپ دوستهای متاهلی) و از اونجایی که ما از رفقای نزدیک عروس محسوب میشیم و وظیفه خودمون میدونیم که در صحنه باشیم همش، باید یک کفش راحت پامون باشه که بتونیم وظیفه خودمون رو به به بهترین نحو انجام بدیم!و از اونجایی که کفشهای مجلسی موجود در کمد اینجانب همگی بسیار شیتان ولی بسیار ناراحت می باشند، راه افتادیم که بریم دنیال کفش.خلاصه از ساعت چهار تا نه شب انقدر گشتیم تا یک کفش پاشنه دار مجلسی خوشگل، خوشرنگ و بسیار راحت پیدا کردیم و خیالمون راحت شد!

۲-به آدمهای اطرافتون دقت کنید، مخصوصا به اونایی که لجتون رو درمیارن و حرصتون میدن.خیلی وقتها اگه باخودمون صادق باشیم میبینیم که اونا دقیقا خصوصیتی رو دارن که ما یا نداریمش و از نداشتنش رنج می کشیم و یا اینکه همون خصوصیت رو داریم و بابت داشتنش ناراحتیم.این رو من نمی گم هااا، یه اصل روانشانسیه.همین دقت کردن میتونه کللللی به خومون و پذیرش آدمهای اطرافمون کمک کنه.من امتحان کردم.شما هم امتحان کنید و نتیجه ش رو ببینید.منتهی خیلی خیلی مهمه که با خودمون صادق باشیم!

۳-در مورد پست قبل باید بگم که هنوز هیچ خبری نیست.اینا فقط زاییده ذهن من بودن و البته عقایدم نسبت به مراسم عروسی.مطمئن باشید اگه خبری باشه، حتما حتما، زود ِ زود اینجا به سمع و نظرتون می رسونم.

۴-هر روز صبح باید با چک و لقد خودم رو از تخت جدا کنم و حاضر بشم و برم سرکار.اون وقت امروز که تعطیله از ساعت شش و بیست و پنج دقیقه چشمهام بازه.هر کاری کردم هم خوابم نبرد دوباره!البته امروز سفارش فینگرفود هم دارم و پا شدم کارهای اولیه شون رو انجام دادم.ولی خب…دلم میخواست روز تعطیل بیشتر بخوابم اونم با فراغ بااااال…

۵-این آهنگ رو دوست می داااارم…

۶-چند روز پیش رفتم از حاجی ارزونی نزدیک خونه مون(نه همونجایی که همیشه ازش خرید میکنم)یه دونه کاهو، یه دونه کلم قرمز و یه بوته کلم بروکلی خریدم.شد هفده هزار تومن وجه رایج مملکت!علف خواری هم صرف نمی کنه دیگه!باید بریم سمت تغذیه از نور خورشید!

۷-دوشنبه تولد مامانم بود.بردیمش رستوران و بعد از شام با یک کیک و شمع های روشن سورپرایزش کردیم…خیلی ذوووق کرد..الهی الهی تا نفس تو سینه هست بمونی برای من…جای برادرکم خیلی خاااالی بود..

۸-این سریال خوب است…مشغول دیدنش می باشم…

۹-.دوستی هایی به زلالی آب…(سمت راست، پای بنده س)

ma

۱۰-هیچ دقت کردید پاییز عزیز و محترم و دوست داشتنی با اون هوای معرکه ش داره کم کم میاد و نزدیک میشه؟!حواستون هست اصلا؟!

۱۱-مراقب خودتون باشید.آخر هفته خوش بگذره…

نوشته شده در ساعت ۹:۳۹  دقیقه!


Virgo-2

یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۳

هدفونم رو گذاشته بودم توی گوشم و فارغ از هیاهوی جلسه و شلوغ پلوغی شرکت داشتم کارم رو انجام می دادم.یهو یه فکری عین چی از ناکجاآباد اومد تو سرم و انقدر فکرم رو مشغول کرد که هدفونم رو از گوشم برداشتم و به همکار همساده م گفتم به نظرت من برای عروسیم باید منوچ رو دعوت کنم؟!!!
قیافه همکارم مبهوت بود و دیدنی!گفت حالا مگه خبریه؟گفتم نه والله ولی نمیدونم یهو چرا یاد این افتادم و اینکه من برای عروسیم باید منوچ رو دعوت کنم یا نه؟دوست دارم هم منوچ رو دعوت کنم و هم رییس گوگولی رو.بعد اینا رو دعوت کنم کاپیتان رو هم باید دعوت کنم.چون میگه پیش خودش که همه رییس روسا رو دعوت کردم و فقط اون رو دعوت نکردم!بعد از اونجایی که خیلی احساساتیه، دلش می شکنه.(حالا درسته خیلی شکمو هستش ولی خب عروسیه دیگه.شام عروسی هم خوردن داره دیگه و سفره عروسی هم که گسترده و پهن هستش!)بعد تازه کاپیتان رو میتونم یه جوری قبول کنم که بیاد به جشن عروسیم، ولی آقای امور مالی اداری رو چه کنم؟اون رو اصلا دوست ندارم دعوتش کنم.ولی وقتی همه رییس روسا رو دعوت کردم و این رو دعوت نکنم خیلی بد میشه و اصلا شاید اون وقت لج کنه و حقوقم رو درست نده و اول زندگی دستمون رو بذاره توی پوست گردو!(نیس که خرج خونه رو من میدم، از اون لحاظ!!!!)
بعد تازه از همکارها دلم میخواد  خانمها الف و ف و سین و همین خانوم همساده و آقای پ رو دعوت کنم.اون وقت بقیه ناراحت میشن!ولی خب دلم نمیخواد بیان توی عروسیم.اصلا توی عروسی هر کی رو دعوت کنی، اون یکی ناراحت میشه که چرا دعوتش نکردی!اصلا عروسی خودمه.دلم میخواد فقط اونایی که دوسشون دارم بیان عروسیم.ولی خب با دلخوری و متلک بقیه چه کنم که تا آخر عمر قراره سرکوفت بشه و بخوره توی سرم؟!
همکارم گفت من قبل از عروسیم یه نهار میدم توی شرکت و معذرتخواهی می کنم که نمیتونم دعوتشون کنم و خلااااص.بعد گفت شماها عروسی هاتون قاطیه و می تونی همه رو دعوت کنی.ولی عروسی های ما جدا هستش و اصلا بهشون خوش هم نمی گذره که بیان!از اون طرف هم خب رییس گوگولی مطمئنم ازت توقع داره که دعوتش کنی!اصلا دعوتشون کن همه رو.روی کادوهاشون میشه حساب کرد، مخصوصا کادوی روسا که برای خودش وزنه ای محسوب میشه!!!
گفتم اصلا چه کاریه آدم عروسی بگیره خفن؟این همه خرج و دردسر و از کله سحر توی آرایشگاه بودن و بعدش باغ و عکس و …تا عروس و داماد میرسن به مراسم، کلی خسته و کوفته ن!آخرش هم همه میخوان بگن باقالی پلوش کم بود و کبابش بو میداد و ژله ش شل بود و …جای اینا آدم یه مهمونی باحال میگیره پر از بزن و برقص.یه جمع خودمونی و اهل حال با آدمهای دوست داشتنیت و نهایتش عصری هم عروس بره آرایشگاه یه مویی درست کنه که وسط بزن و برقص از گرما هلاک نشه!یه پیرهن سفید ساده و راحت هم بپوشه با کفشهای راحت.آرایشش هم معمولی باشه و لزومی نداره حتما سه چهار میلیون خرج آرایش عروس بشه فقط!بعدش هم این همه دوست و رفیق، میتونن یه گل به ماشین بزنن و یه دسته گل هم درست کنن.کاری نداره که!(این همه بچه هاشون رو نگه داشتم و براشون دسر و کیک درست کردم!)فیلم و عکس هم که خدا رو شکر همه عکاس و فیلمبردارن این روزها.حالا ولی برای اینکه مهمونی رو اجیر نکنیم که همش عکس و فیلم بگیره و از جریان لذتبخش مهمونی چیزی یه وقت نفهمه، میشه عکاس و فیلمبردار رو از بیرون آورد.اونم نه از اینایی که افکت دود و تایتانیک میدن به عکس و فیلم!یه عکاسی و فیلمبرداری ساده فقط برای ثبت لحظات خوش.همین!شام هم چند تا غذای خوشمزه(نه در حد نهنگ درسته و این بره هایی که کت تنشون میکنن و جعفری و کلم میذارن تو دهنشون ومیذارنشون وسط میز و عین مجسمه می مونن!)شام باید خوشمزه باشه نه اینکه بخوای هزار نوع غذا اونم الکی بچینی روی میز فقط برای اینکه چششششم ملت رو دربیاری!خوبه که از رستوران خوشمزه چند تا غذای خوشمزه شامل چند تا غذا و سالاد و دسر سفارش بدی.گیرم که تنوع غذایی اصلا بیست مدل هم بود.مگه یه نفر آدم از چند مدل غذا می تونه بخوره در یک آن؟!از اونجایی که عروس خودش شکمو هستش(احتمالا داماد هم شکمو خواهد بود.بر اساس قوانین و تجربیات زندگی، آدمهای شکمو همدیگه رو جذب می کنند!)بخش شام و دسر خیلی مهمه. البته از دی جی خوب (نه از این دی جی هایی که رقص نور و دود میفرستن تو صحنه و در حین رقص احساس می کنی داری با ادم فضاییها می رقصی!)نباید غافل شد.اصلا شور مجلس به دی جی و آهنگهاشه!حسااابی برقصن و قر بدن و بعدش هم شب برن سر خونه و زندگیشون!بقیه پولش هم رو یا میزنی یه به زخم زندگی و یا دوتایی یه مسافرت خوب میرید که تا آخر عمر خوشیش زیر دندونتون باشه و بعدش بر می گردیم سر جریان روزمره زندگی!
البته از اونجایی که من فقط پنجاه درصد قضیه هستم در گرفتن تصمیمات مربوط به عروسی و جشن و بقیه مخلفات، پس نمیتونم خودم تنهایی نظر بدم.باید ببینیم نظر آقای دوماد چیه؟!
راستی کسی دوماد رو ندیده؟!
مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد…
پ.ن:لازمه بگم این نظریات خودمه برای زندگی خودم و لزومی نداره که بقیه حتما قبولش کنن؟!