رزسفید |

روزمره گیهای من
خوراک RSS

Capricorn-1

جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۹۳

سلام سلام.چطورم و چطورید و خوبید و خوشید واینا؟!

چند روز پیش با چند عدد فرانسوی نازنین جلسه داشتیم.برای صرف نهار تشریف بردیم رستوران با صفا و قدیمی جنب شرکت.آقایون بیشترشون کباب سفارش دادن.بعدش آقای رییس ما گفت چند تا دیس برنج هم بیارن.بعد مسن ترین فرانسوی که رییسشون هم بود و اگه توی خیابون می دیدیش می فهمیدی فرانسوی هستش(از بس که قیافه تیپیکال فرانسوری ها رو داشت)به رییس جون گفت یه برنجی دارید که توی فر طبخ میشه و زرد رنگ هستش و …که یهو من از دهنم پرید بیرون و گفتم ته چین رو میگید؟!ایشون هم گل از گلش شکفت و دستور ته چین رو خواست!بهش گفتم برات ایمیل می کنم.گفت اوکی، ولی الان یه ذره ش رو بگو که کلا از چی هستش؟!

خلاصه من هم به زبان شیرین انگلیسی رسپی ته چین رو خدمت آقای شوالیه دادم!(اسمش شوالیه بود!)در حالیکه ایشون آب از لب و لوچه ش آویزوون بود!

بعد دیدم یکی دیگه از آقایون که به فاصله زیادی از من نشسته داره ماهی میخوره و ماست!هی خواستم بگم برادر من نخور.ماست و ماهی سردی هستن و حالت بد میشه و شما هم که امشب پرواز دارید به پاقیس و ممکنه خدایی نکرده توی هواپیما گلاب به روتون بشید…ولی هی با خودم فکر کردم بهش چه توضیحی بدم آخه؟!خلاصه بیخیال شدم و دست به دامن ائمه اطهار شدم که ژاک عزیز ما رو از جمله سردی و دلپیچه مصرف ماست و ماهی مصون بدارن!

کلا رو پیشونی من نوشته :هر چی دستور آشپزی میخواین از من بگیرید!اون دفعه توی تاکسی راننده تاکسی دستور پخت مرغ برای ساندویج رو ازم گرفت!

یه بار هم پشت ویترین شیرینی فروشی یه خانومی دستور تهیه چیز کیک رو ازم گرفت!!!فکر کن!!!غریبه بود هاااا…

عجججب هواییه هاااا…به و به و به…بارون زده و خنک شده هوا…دارم شال و کلاه می کنم برم بیرون.به بهونه خرید.موجود درونم دلش خرید خوراکی جات میخواد!ولی نمیدونم چی؟!

مهم این هوای دل انگیز و کمیاب هستش.برم بیرون و ببینم سرنوشت مرا به کجا میخواند؟!

مراقب خودتون باشین!

نوشته شده در ساعت ۱۹:۵۸ دقیقه!


Capricorn-1

شنبه ۶ دی ۱۳۹۳

کوکو

البته واضح و مبرهن می باشد که  بنده موجود شکمویی می باشم و افراد شکمو معمولا بیشتر خوراکی ها و طعم ها رو دوست دارن، کوکو هم جز غذاهای مورد علاقه من می باشد.منتهی از وقتی که بعد از سکته مامانم (از هفت سال پیش)آشپزی منزل افتاده بر گردن اینجانب، تا هفته قبل شاید تعداد دفعات کوکو درست کردن من به تعداد انگشتان دو دست هم نرسد!به خاطر اینکه معتقدم(یعنی تا هفته قبل معتقد بودم)کوکو درست کرن کار پر زحمت و زمان بری می باشد و از اونجایی که من عصرها که از شرکت میام خونه (اگه بیام خونه)یه سر دارم و هزار سودا، فرصت این رو ندارم که یک ساعت یه لنگه پا وایسم پای اجاق به طبخ کوکوجات!
در نتیجه خانواده فعلا سه نفری ما(کجایی خان داداش که بیای و ما دوباره بشیم چهار نفره، یه چرخمون کمه برادر من…)در هر مهمانی که با یک ظرف کوکو روی میز غذا مواجه میشدیم، از خود بی خود می شدیم و دخل همه کوکو ها رو می آوردیم.
در خانه ما رسم بود که من هر موقع میخواستم حالی به احوالات خانواده بدم، براشون کوکو درست می کردم و کوکو در نقش یک غذای اشرافی ایفای نقش می کرد!
در ضمن این رو هم اضافه کنم که از تهیه کوکوی یک تکه(البته غیر از کوکو سبزی)بیزارم و به نظرم کوکوهایی که یک تکه در ماهیتابه ریخته میشن، طعم یک کوکوی اصیل را دارا نمی باشند!
همه این فرضیه ها تا هفته قبل ادامه داشت و من یهو نمی دونم چه چیزی بهم وحی شد که به دستاوردهای جدیدی در صنعت کوکو سازی دست یافتم!
اول اینکه کشف کردم که سیب زمینی کوکو رو میشه توی ماکروفر پخت.هم سریع تر پخته میشه و هم خشک هستش و آبدار نیست که گند بزنه به مایه کوکو.بنده خود در جریان هستم که امواج ماکروفر برای سلامتی بسیار مضر می باشد و در زندگی روزمره خود هم بسیار اندک از ماکروفر استفاده می نمایم.ولی در زمینه پخت سیب زمینی کوکو لطفا کوتاه بیاید.فکر کنید یک ربع در این هوای سرد و آلوده زمستانی در زیر امواج فرحبخش پارازیت ها رفتین پیاده روی!
اول اینکه به تعداد لازم سیب زمینی رو پوست بگیرید و بشورید و حلقه حلقه کنید و در ماکروفر بپزید.(یا در ظرف در دار یا در یک کیسه فریزر گره زده)بعد که سیب زمینی ها پخته شدن، اونها رو تا داغ هستن با گوشکوب له کنید(چون وقتی داغ هستن خیلی راحت تر و بدون اعمال زور بیشتر له میشن).بعد بذاریدشون کنار و برید سراغ بقیه مواد کوکو.به فراخور امکانات مواد کوکو می تونن متفاوت باشن.میشه از گلم کلم خرد شده، نخود فرنگی یا ذرت پخته، هویج رنده شده با ریز خرد شده، فلفل دلمه ای خرد شده، کدو با بادمجان رنده شده، انواع حبوبات پخته یا حتی سبزی خوردن های داخل یخچال استفاده کرد.من امشب برای تهیه کوکو از عدس هایی که دیروز برای عدس پلو پختم و زیاد اومده بود استفاده کردم.
ماده یا مواد مورد نظر رو با سیب زمینی های له شده و تخم مرغ مخلوط می کنیم.حالا می رسیم به جای مهم و شیرین ماجرا یعنی ادویه.ادویه نقش خیلی مهمی در همه غذاها و بالاخص کوکو ایفا می کنه.نمک، فلفل سیاه، زردچوبه، پودر سیر، زیره، کاری، تخم گشنیز، دارچین، زنجفیل و …ادویه های خوشبو و خوشمزه ای محسوب می شن.
برای تهیه کوکوی عدس که امشب درست کردم، من از طعم جادویی تخم گشنیز استفاده کردم.ادویه ها رو از قبل نسابید چون عطرشون می ره.در فرآیند آشپزی می تونید به مقدار لازم توی یه هاون سنگی کوچولو بسابیدشون و حسااابی حس آشپز بودن ورتون داره و از عطر تازه ادویه ها هم مست بشید.
داشتم می گفتم، من از نمک و فلفل سیاه و زردچوبه و تخم گشنیز و مقداری پودر انبه استفاه کردم.مواد کوکو رو به سه قسمت کردم.یه قسمت ساده برای مامان، یه قسمت با پودر زیره برای خودم و یه قسمت با تکه های فلفل سبز تند خرد شده برای پدر جان.
در مراجعه به یخچال با مقداری شوید و جعفری مواجه شدم و اونها رو هم خرد کردم و ریختم توی مایه کوکو و …خلاصه همه این مواد رو با هم مخلوط کردم تا با هم دوستی کنن و بعدش توی دستم گردشون کردم و فرستادم توی ماهیتابه، خیلی هم خوشحال و شادان!
یک دلیل دیگه ای که کشف کردم که من از درست کردن کوکو فراری بودم این بود که همیشه یک خروار مایه کوکو درست می کردم و سه ساعت پای اجاق دود روغن سوخته می خوردم و کوکو سرخ می کردم.ولی الان مایه رو کمتر درست می کنم و در نتیجه با حوصله تر هم به تهیه کوکوهای گوگولی می پردازم!و خلاصه دوستی های عمیق و لذتبخشی شکل گرفته بین من و کوکوجات!
ذائقه آدمی قابل تربیت هستش.می تونیم سلیقه غذاییمون رو تغییر بدیم به خوراکی جات جدید و خوشمزه و از امتحان کردن طعم های جدید نترسیم . نهراسیم!

نوشته شده در ساعت ۲۲:۵۹ دقیقه!


Scorpio-2

جمعه ۲۱ آذر ۱۳۹۳

صبح با صدای اسمس موبایل کاریم از خواب پریدم.کی بود حالا؟در مورد آهنگهای پیشواز اربعین بود!ایرانسل آیا به روح اعتقاد داری؟!به والله که نداری…
یه ذره اینور و اونور و غلت و واغلت زدم و دیدم نمی تونم بمونم توی تخت.یاد ماشین افتادم و فضاحتی که از کثیفی داره.گفتم خوبه برم ماشین رو تر و تمیز کنم که ظهر که میخواهیم بریم منزل عمو جان کرجی، جلوی فک و فامیل از کثیفی ماشین آبروم نره!
با همون قیافه خوابالو یه مانتوی سبز گل گلی تنم کردم و یه شال هم کشیدم سرم و رفتم توی پارکینگ.قاعدتا ساعت هفت و نیم صبح روز تعطیل کسی نباید توی پارکینگ می بود ولی از شانس گلدار من، آقای همسایه اومده بود توی پارکینگ و ماشینش رو روشن کرده بود تا گرم بشه!این آقای همسایه دوتا ماشین داره و یکیشون رو اصلا استفاده نمی کنه.یه دوو سیلو قدیمی هستش که یادگار پدر خدا بیامرزش هستش.خلاصه آقای همسایه هم با موها شاخدار بدتر از من انگار از از توی رختخواب مستقیما بلند شده بود و اومده بود ماشین یادگاری پدر خدابیامرزش رو روشن کنه.لابد اونم خواب نما شده بود، بدتر از من!
وجنات من رو که دید، شروع کرد به حرف زدن در مورد بنزین و هوا و …که من سر خودم رو گرم کردم که یعنی من کار دارم.والله دروغ چرا؟خجالت می کشیدم با اون موهای مهوش پریوش و اون شلوارسبز و بلوزگلدار و مانتو و بدتر از همه اون صورت خوابالو و پف دار باهاش روبرو بشم…خلاصه کوتاه اومد و بعد از چند دقیقه ماشین رو خاموش کرد و رفت و احتمالا شیرجه زد دوباره توی رختخواب تنهاییش!
منم خرت و پرتهای توی ماشین رو جمع کردم و داشتم شیشه ها رو با شیشه شور تمیز می کردم که یه آقای همسایه دیگه عطر و ادوکلن زده و سرحااااااااااال اومد توی پارکینگ و رفت سمت ماشینش.ایشون هم سلام علیک گررررمی با بنده کردن و رفتن بیرون…منم اومدم از این طرف ماشین برم اونطرف که ییهوویی شالم گیر کرد به در ماشین که باز بود و دستم سابیده شد به ستون پارکینگ…حالا ستون هم از جنس کنیتکس و برجسته…دستم درجا قرمز شد…خلاصه بلخره اوضاع ماشین رو تا حد قابل قبولی که آبروی خانوادگیمون و در بین اقوام حفظ کنه، ساماندهی کردم و اومدم بالا.دستم رو شستم و آآآآآآآآآآآآآآآآآی سوزشی داشت که نگووووو…خیلی قرمز نشده ولی سوزان هستش بدجور.بعدش یه لیوان چایی ریختم و اومدم اون قسمت سریالم رو که نصفه بود رو کامل دیدم، اونم با دستی سوزان…
دو تا قسمت سریال رو گذاشتم دانلود بشه و حالا باید کم کم برم حاضر بشم برای رفتن به سمت منزل عمو جان کرجی!
پروسه حاضر شدن هم اینجوری هستش که قبل از هر کاری باید لباسهای مادر جان رو آماده کنم و بهش بدم وگرنه هی مثل مانکنها انواع و اقسام لباسها رو می پوشه و میاد میگه این خوبه؟!
بعش برم دنبال لباس پوشیدن خودم و بعدش پروسه مشاطه گری خودم و مامان جان آغاز میشه…
بعدش باید بریم دنبال پدرجان که رفته سری به پروژه ش بزنه و بعدش هم دنبال دختر عموجان و بعدش حرکت به سمت منزل عموجان کرجی…
جمعی که قراره امروز منزل عموجان کرجی باشن رو دوست میدارم…فقط حیف و صد حیف و هزاران حیف که جای عمو جان جانم خالیه اونجا…

12222

آهنگ پیشنهادی:ماه و ماهی

عکس:شربتخانه باغ ارم، شیراز، مهر ماه نود و سه
روز جمعه تون به خیر و شادزی!

نوشته شده در ساعت ۱۰:۲۷ دقیقه!


Scorpio-1

سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۳

دیدن آهنگها چه می کنن با آدم؟یعنی کافیه با یه آهنگی یه روزگاری رو گذرونده باشیم، بعد از کلی وقت اگه بازم اون آهنگ رو گوش بدیم، دقیقا پرت می شیم به همون حس و حال همون روزهایی که اون آهنگ رو  گوش می دادیم.
مثلا من هر موقع آلبوم باران تویی چارتار رو گوش میدم یاد اسفند پارسال و شیرنیی های عید می افتم و هر موقع این آهنگ رو بشنوم(چه توی ماشین باشم و چه توی تاکسی چه هر جای دیگه)احساس می کنم یه میز در مقابلم هستش و روش کلی خمیر و شیرینی هستن که منتظر قالب زدن و بسته بندی شدن هستن.کلا آلبوم باران تویی برای من یادآور آرد و شکر و وانیل و هل و دارچین هستش!
یا آهنگهای افشین رو که گوش میدم پرت میشم به اون سالهایی که هر آخر هفته مهمونی بودیم و همش در حال رقص و خوشگذرونی بودیم.اون آهنگش بود که میگفت یه ماچ داد و دمش گرم، دمش گرم…یاد شبهایی که آخر شب با پا درد ولی با دلی خوش و لبی خندون و موهایی سیخ سیخ برمیگشتیم خونه…
یا اون آهنگ سیاوش صحنه که میگه وقت قراره دل بیقراره…من رو پرت می کنه به زمستون هیجده سالگی و توهم عاشقی…
آهنگ نوازش ابی من رو می بره میذاره توی جاده کردان تهران و یه شب سیاه و یه آسمون پر ستاره…شب دو نفره ای که تمام مسیر این آهنگ رو هی تکرار می کردیم و خودمون هم باهاش حتی می خوندیم…
آهنگ زلف بر باد مده نامجو پرتم می کنه وسط پاییز بیست و هفت سالگی مخصوصا اون شبی که عموجانم همه فامیل رو برای افطار دعوت کرده بود بیرون…
آهنگ رویای من ابی و شادمهر من رو میبره میذاره دور یه میز که روش یه رومیزی آبی انداخته شده و یه عالمه پاسور چیده شده روی میز و بازی رامی…
آهنگ سایه روشن که میگه  با تو باشم یا نباشم آرزومی، مثل آیینه هرجا هستم روبرومی…من رو می بره پرت می کنه به زمستون سرد و دوست نداشتنی نود و یک و اون شب سرد و برفی که از خیابون یخچال تا تجریش رو پیاده رفتم در حالیکه عرررر میزدم…
آهنگهای معین من رو می بره به عروسی برادر دوستم و اینکه با اون آهنگ تمرین رقص می کردیم دوتایی!!!
آهنگ داشتم فراموشت می کردم اما باز دوباره دیدمت رضا صادقی، پرتم میکنه یه جایی وسط بیست و چهار سالگی و سوییت دوست آقای دوست پسر سابق، در حالیکه کارهای طراحی معماریش رو زده بود به دیوار و در حالیکه همه شون گرم صحبت بودن من داشتم اون شیتها رو می بلعیدم!
یا آهنگ خدا رو دوست دارم رضا صادقی پرتم میکنه به زمستون عشقولی و صورتی و قلب قلبی بیست و پنج سالگی…
آهنگ آخرین معشوق مجید، من رو می بره به زمستون هشتاد و سه که برادرم اومده بود ایران و بعد از دو ماه قرار بود دوباره برگرده سر خونه و زدندگیش و آقای دوست پسر سابق(که اون موقع سابق نبود)هم قرار بود یک ماه بره مسافرت و من یهو قرار بود از دو عزیز زندگیم تهی بشم و اون موقع برام فاجعه بود و اصلا ته دنیا و بدبختی یعنی همین!!!
آهنگ آلاله غنچه کرده هایده  و آهنگهای فریدون فروغی من رو می بره میذاره وسط تابستون نوزده سالگی و هدیه و خونه قدیمیشون و شبها و روزهای خوشی که با هم داشتیم…
اون اهنگ ستار که می گفت شاخ سر داریم دوماد قند و عسل داریم عروس(یا یه همچین چیزهایی)من رو میبره تا فروردین ده سالگی و عروسی داییم و لباسهای پف دار و اپل دار مامان و خاله هام و موهای کاکلی خودم و اون لباس صورتی و اون لباس سبز و سفید و اون لباس نقره ای و آبی و اون بلوز و دامن کرم…(لباسهای فوق برای حنابندون و عقد و عروسی دایی جان پوشیده شدن!)
آهنگ سشوار نامجو پرتم می کنه وسط جاده دشت لار و دخترک دوستم که گیر داده بود به گوسفندها و هر جا گوسفند میدیم مجبور بودیم بزنیم بغل تا فسقول خانوم معاشرتی با گوسفندها بکنه در حالیکه من و دوستم(مادر دخترک)تمام مدت در حال تفسیر اهنگ نامجو بودیم و از شدت خنده صورتمون پر از اشک بود…
آهنگ میلیون میلیون گل رز فرزانه، من رو می بره تا تابستون خوش و صورتی و پر از قلب بیست و پنج سالگی…
آهنگ یه روز اگه نباشی تجریش برات بمیره من رو می بره میذاره وسط یه روز سرد زمستونی و پیاده روی از تجریش تا ونک با یاراونم بازو به بازو(البته این فقط یه حسه و خاطره ای پشتش نیست!)
آهنگ ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم داریوش من رو می بره به اون روزهایی که برادرم ایران زندگی می کرد و یه وقتهایی که از بیرون با هم و یا با دوستهاش بر می گشتیم این آهنگ رو با هم میخوندیم و مخصوصا اون روزی که خیابون میرداماد رو دنده عقب رفتم و دوست های برادرم براشون خیلی عجیب بود این کار!!!(لازم به ذکر می باشد که برادرم از من پنج سال کوچکتره و خاطره فوق مربوط به بیست سالگی و بیست و یک سالگی من و شانزده، هفده سالگی برادرم و دوستهاش می باشد!)
آهنگ گل گلدون من، من رو میبره میذاره وسط هجده سالگی و نوزده سالگی و اون زمانی که دانشجوی معماری بودم و با دو تا از دوستهام همیشه توی راهروهای دانشگاه این آهنگ رو با هم میخوندیم…همون روزهایی که معروف بودم به اینکه چه جوری همیشه کفش پاشنه دار پام می کنم و حتی با پوتینهای پاشنه دار میرم دانشگاه و توی راهروهای دانشگاه تند تند می دوم!!!(کجان اونایی که این رو می گفتن که ببینن الان نهایتش فقط برای مهمونی ها بتونم کفش پاشنه دار بپوشم!)
آهنگ صیاد علیرضا افتخاری من رو می بره به اون غروب دوست نداشتنی و غمگین پاییزی که بهم خبر دادن حال مامانم نامیزونه و من از آغوش یار بیرون اومدم و پرت شدم وسط بیمارستان سرد و سکته مغزی مادرکم…
آهنگ من یه پرنده م آرزو دارم من رو می بره به سفر بینظیری که چهار سال پیش با دوستان بهتر از آب روانم داشتم به تبریز و اون عروسی که دعوت بودیم و دامادی که این آهنگ رو به طور زنده برای عروس اجرا کرد و شب که برگشتیم خونه دوستمون، سریع این آهنگ رو دانلود کردیم و تمام طول سفر این آهنگ رو با هم میخوندیم و این آهنگ شد نماد سفر خوش تبریز…
آهنگ کمی آهسته تر زیبا، کمی اهسته تر بد شود دنگ شو من رو می بره به خونه تاریک یار سابق در حالیکه فقط چراغهای آشپزخونه ش روشن بود و دوتایی در حال آشپزی بودیم…
آهنگ بازار مکاره لیلا فروهر من رو می بره به تابستون یازده سالگی و مسیر شمال که این اهنگ توی ضبط ماشین بود…
آلبوم سوگلی اندی من رو می بره به تابستون دوازده سالگی و اون ضبط صوت یک کاسته قرمز و مشکی سونی که بابام برام خریده بود که من نوارهای زبان رو باهاش گوش بدم…
آهنگ فرودگاه اندی من رو میبره به زمستون هفت سال پیش که بعد از چند سال برادرکم قرار بود بیاد ایران و من همش با خودم میگفتم توی راه فرودگاه که داریم میریم دنبالش این آهنگ رو گوش میدم ولی از اونجایی که مادرکم سکته کرد من اصلا نرفتم فرودگاه دنبالش و بابام رفت و فکر نکنم توی راه این آهنگ رو گوش داده باشه و احتمالا اصلا حتی به رادیو هم گوش نداده از بس فکرش مشغول و ناراحت بوده…
آهنگ من اگر یک بار فقط یک بار ببینم روی توی مارتیک من رو می بره به اسفند هشتاد و شش و فروردین هشتاد و هفت که فکر می کردم یه معجزه ای حتما اتفاق می افته و بعد از چند سال فهمیدم همین که معجزه ای اتفاق نیفتاد خودش معجزه بزرگ زندگی من بوده…
اگه بخوام بنویسم تا یک هفته می تونم بنویسم ولی پررنگ ترین هاش همین آهنگها بودن…خلاصه که این حواس پنجگانه چه می کنن با آدم و آدم رو می برن و پرتت می کن وسط یه روز و روزگاری که شاید برای رسیدن بهشون احتیاج به ماشین زمان باشه…اصلا حواس پنچگانه به مثابه ماشین زمان…

پ.ن:من خوبم…هستم ولی خیلی شلوغ پلوغ و درگیر زندگی هستم…ببخشید که دیر به دیر میام اینجا…مراقب خودتون هستید دیگه توی این هوای سرد؟!

نوشته شده در ساعت ۲۱:۳۱ دقیقه!


Scorpio-1

جمعه ۹ آبان ۱۳۹۳

۱-اووووه داره میشه یک ماه که ننوشتم…هر روز میگفتم امروز می نویسم و هی نمیشد…یه روزهایی هم که میخواستم بنویسم و میشد، چیز گفتنی و نوشتنی مناسبی نداشتم…امشب گفتم دیگه این طلسم ننوشتن رو باید بشکونم!

۲-دو هفته پیش یه سفر کاری، تفریحی رفتم به شیراز و به که چقددددر چسبید و لذذذتبخش بود…من و یک همکار عزیزی با هم رفتیم.هر چند فشرده بود ولی خیلی خوب و دلپذیر بود…یکی از بهترین سفرهای عمرم بود با اینکه خیلی کوتاه بود و با اینکه روز دوم که روز آخر بود من از صبح سیاتیکم گرفته بود…ولی همه جا رو رفتیم گشتیم…با لباس محلی توی نارنجستان قوام عکس انداختیم و خلاصه خیلی به خودمون حال دادیم…جای همه تان خالی!

۳-امروز دوره دوستانه خونه یکی از دوستان دعوت بودم.از نهار بود مراسم و تا عصر طول کشید.خیلی هم خوش گذشت.داشتیم برنامه برای شام میچیدیم که بابام زنگ زد که پیاده داشته می رفته شیرینی بخره!که پاش پیچ خورده و از اونجایی که من سابقه پا پیچ خوردن و گچ و آتل زیاد دارم، میخواست از پشت تلفن ویزیتش کنم و بگم اوضاعش چطوره؟!من هم گفتم میام خونه الان و گفت نه نیا.چیزی نیست و من حالم خوبه و …ولی من نفهمیدم چه جوری خداحافظی کردم و پریدم بیرون…کل مسیر در حال رانندگی داشتم به سکته مامانم فکر می کردم و اینکه اون هم آبان ماه هفت سال پیش بود که از یه سرماخوردگی ساده شروع شد و به سکته مغزی کشید…کلی هم توی راه عرررر زدم و رسیدم خونه و دیدم پدرجان نشستن مطالعه می فرمایند!خلاصه هر چی گفتم بریم عکس بگیریم گفتن نه!امشب صبر می کنم و اگه فردا خوب نشد میرم!منم کمپرس یخ گذاشتم براش و خودش خیلی اصرار به استفاده از تخم مرغ و زردچوبه داشت!منم از دوستان پرس و جو کردم و ضماد فوق رو تهیه کردم و مالیدم بر پای مبارکشون و پای مبارک ورم کرده رو بستم…کلی هم دعا خوندم که تا صبح پاش خوب شده باشه.بهش هم گفتم چه خوب شده باشه چه نه، فردا نباید بری سرکار!حالا ببینم واقعا گوش میده یا نه؟!من که بعید میدونم!

۴- یک عالم دستور آشپزی منتظر هستن که توی وبلاگ آشپزی مهجور افتاده طفلکیم ثبت بشن…امیدوارم توی این تعطیلات پیش رو بتونم اون وبلاگ بیچاره رو هم یه خونه تکونی بکنم…

۵-چقددددر کار و برنامه دارم برای این تعطیلی.جالبه که دو روز تعطیلیه و من از بس مرخصی گرفتم نمی تونم چهارشنبه رو هم مرخصی بگیرم و بچسبونم به پنجشنبه و جمعه و یه تعطیلی تپل بسازم!این دولت هم دولت تعطیلی نیست و همه چشم امیدم به خود شرکت هستش که تعطیل کنه که اونم بعید می دونم.توی این جور مواقع تعطیل نمی کنن و میگن هر کی نمیخواد نیاد و ازمرخصیش کسر میشه…منم که دیگه روی مرخی گرفتن ندارم….حالا جالبه که پنجشنبه ش، من از یک ماه پیش بعد از کلی چک و چونه از یک دکتری که خیلی وقت بود میخواستم وقت بگیرم وقت گرفتم و حتی اگه شرکت هم تعطیل بکنه من نمی تونم به مسافرت برم…ولی بازم تعطیلی خوبه…حتی اگه توی خونه باشی!

۶-امروز توی مهمونی بچه ها برای همدیگه فال می گرفتن.همون فالی هست که حلقه رو می ندازی توی نخ و بالای مچ دست می گردونی تا جنسیت بچه مشخص بشه و منسوب به ابوعلی سینا هستش…تمام خانمهای اون جمع متاهل بودن و غیر از یکی شون همه بچه دارن…تازه یکی شون هم حامله س…خلاصه فال که گرفتن جنسیت بچه های همه شون درست دراومد…برای من هم گرفتن و …همه ش پسر درمیومد!!!تا چهارمین بچه هم که فال گرفتن اونم پسر درمیومد!!!خلاصه دوستتون پسرزای قوی هستش!!!بعد از اونجایی که من عاشق دختربچه هستم، داشتن من رو توجیه می کردن که پسر و دختر فرقی نداره!!!نیس که حالا من نه ماهه حامله م و قراره هفته دیگه بزام، از اون لحاظ!!!

البته بعدش یکی از دوستان گفت چون فالی که برای تو گرفتیم با حلقه ازدواج نبوده و با انگشتر خودت بوده، فالت درست نیست!!!و حتما باید با حلقه ازدواج باشه که انرژی بابای بچه هم جاری باشه در اون!!!

۷-به ضرس قاطع عرض می کنم که :آرزوهایت را یادداشت کن،خدا یادش هست،اما شاید تو فراموش کنی آنچه امروز داری روزی آرزویت بوده است…

۸-مراقب خودتون، زندگیتون، آرزوهاتون و عشقتون باشین…در پناه حق…