رزسفید |

روزمره گیهای من
خوراک RSS

Aries-4

یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۴

صبح زیبای بهاریتون به خیر و شادی…عججججب هوا و بارونیه…به و به و به…صبح در حالی از سر خیابون تا دم شرکت رو اومدم که یکی از همشهریهای عزیز آهنگ “من یه پرنده م، آرزو دارم تو باغم بشی” رو پشت سر من بلند بلند میخوند…

الان آقای همکار اومد و تلفنی به یکی خبر داد که من رسیدم شرکت و تو رسیدی هم خبر بده…چه مکالمه آشنایی و با توجه به اینکه آقای همکار تنها زندگی میکنه و با توجه به ظرف غذای بزرگی که دستش بود، و لقمه صبحانه، حدسهایی میزنم…شاید هم فقط حدس باشه و من توی ذهنم سناریو رو بر اساس تجربه شخصی خودم نوشته باشم…

تمام مانتو و شالم خیس و چروک شده.امروز میخوام برم جلسه و یه مانتوی رسمی تر پوشیدم که اونم اینجوری چروک شد…چتر هم داشتم ولی انگاری دلم میخواست خیس بشم..مهم نیست…مهم چروکهای قلبمه که دارم سعی میکنم بازشون کنم…

میدونین?برای ترک اعتیاد باید سختی کشید، بالا آورد، گریه کرد، داد و هوار زد، بیجون شد و آخرش ترک کرد….سخت ممکنه باشه ولی شدنیه…خوبه که مسائل رو همونجوری که هستن ببینیم نه با عینکی که دوست داریم…

دلم میخواد یه روزی یه عالمه حرف براتون بنویسم از تجربه هام…الان نه…الان زوده…یه وقتی که کاملتر شده باشه و یه وقتی که دیگه قضاوتها خیلی روم اثر نذاره…اون روز کلللی حرف دارم براتون…شاید اصلا یه قرار حضوری گذاشتیم و کلللی با هم گپ زدیم…

دلم یه چتر قرمز میخواد…

نوشته شده در ساعت ۸:۱۵ دقیقه صبح!

 


Aries-3

دوشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۴

امروز سومین روز کاری سال جدید هستش.داشتم فکر میکردم من از شرکت وارد وبلاگم نمیشم که آدرس وبلاگم توی سرور شرکت ثبت نشه و مثلا لو نرم!!!!هر چند که فکرکنم تا حالا یه چند باری لو رفتم!!!!

خلاصه در این افکار غوطه ور بودم که دیدم ای دل غااااافل! خب من چرا با تبلتم پست نمیذارم?!

خلاصه از این فکر کللللی ذوق کردم و گفتم یه چیزکی اینجا بنویسم!!!

امروز یه روز بهاری شفاف و دلپذیر میباشد….هنوز همکارها در جو عید هستن.قراره امروز نهار با همکارها بریم بیرون و در یکی از رستوران محبوبم غذای مکزیکی بخوریم!!!

یکی از همکارها داره تکالیف زبانش رو با کمک یه همکار دیگه حل میکنه.یکی دیگه داره میپرسه حقوق اسفند رو کی میدن?

بقیه هم سرشون توی کامپیوتر هستش ولی وجناتشون نشون میده که بعیده در حال کار کردن باشن!!!

من?گرسنمه…بریم نهار…

پ.ن:این نوشته ارزش خاصی ندارد وفقط جهت ذوق نگارنده از کشف جدیدش، نگاشته شده است!!!!

نوشته شده در ساعت ۱۲:۲۹ دقیقه!


Aries-2

جمعه ۱۴ فروردین ۱۳۹۴

۱-تعطیلات هم به همین زودی تموم شد…عین یه ماهی لیز خورد و از دستمون رفت و طبق معمول قبل از تعطیلات کلی برنامه ریزی کردم و آخر تعطیلات دیدم هیچ کاری نکردم.میگماااا ولی کاش یه هفته دیگه هم تعطیل بودیم.هرچند بازم بعد از یه هفته دیگه تعطیلی، می گفتیم کاش بازم تعطیل بود!برای من تعطیلات ملویی بود.هیچ کار خاصی نکردم جز یه چند جا عید دیدینی و سریال دیدن و یه چند بار با دوستان جان ها بیرون رفتن و توی این هوای بهاری نفس کشیدن…پیشنهاد اول من در نیمه اول سال، رفتن به چا یی با ر هستش…یه جای خیلی خوب با کارکنا خوب و مودب که هر چقدر هم دلت بخواد میتونی بشینی و محدودیت زمانی هم نداره…نمیدونم قبلا هم معرفیش کردم یا نه؟من که در این سه روز گذشته، با سه اکیپ مختلف از دوستانم رفتم اونجا و کلا نیمه اول سال خیلی خیلی زیادتر میرم اونجا…خلاصه که از خودتون دریغ نکنید…

۲- به سلامتی توافقات هسته ای هم انجام شد…حالا اینکه واقعا چقر به نفع ما باشه و در دراز مدت چه تاثیری توی زندگیمون داره رو من واقعا نمی دونم…فقط این رو میدونم که وقتی شنیدم توافق کردن، از شدت ذوق!بغض کردم!و امیدوارم که واقعا تاثیر مثبتی توی زندگیمون ایجاد بشه!

۳- اولین چیزی که بعد از شنیدن توافقات به ذهنم رسید این بود که آآآآآآخ جون!یعنی میشه ما هم اینترنتی از سایتهای خارجی خرید کنیم و عین بقیه مردم دنیا، آدرس خونه مون رو بدیم و بعدا جنس خریداری شده مون رو درب منزل تحویل بگیریم؟!میشه؟یعنی میشه؟!

۴-چند شب پیش که با زنعمو جان صحبت می کردم، گفت که دخترش که اومده بوده خونه ما عید دیدنی، بعدش چققققدر تعریف کرده از باقلوایی که تازه بوده و من شب قبلش درست کرده بودم.و خلاصه کلی به به و چه چه و عجببببب قطابی بوده و …منم هی گفتم دختر عمو جان لطف داره و دهن خودشون خوشمزه س و …و بعد هم اضافه کردم که باقلوا رو بله ولی من امسال اصلا قطاب درست نکردم هاااااا…..خلاصه از من انکار و از زنعمو جان اصرار که نه فلانی گفته عججججب قطابی بوده!!!

خلاصه قرار بود که فرداش هم بریم منزلشون عید دیدنی و بابا جان هم که مکالمه رو شنیدن، از شب قبلش به صورت نامحسوس  روی ضمیر ناخودآگاه من کار کرد و به من تلقین کرد که اگه برای عموجان کرجی اینا باقلوا درست کنم ببریم، خیلی خوبه!!!
خلاصه منم که رقیق القلب…اول زیر بار نرفتم و گفتم الان عموجان همه دختر و پسرهاش خونه شون هستن و اون همه آدم رو یه جعبه باقلوای فسقلی جواب نمیده که!!
ددی جان هم فرمودن نفس عمل تو مهمه که میخواستی اونا رو خوشحال کنی،وگرنه هیچ کسی نخوره باقلوا نیست که!!!!
بعدش گفتم جعبه باقلوا ندارم که ددی جان گفتن جعبه باقلوای خودمون رو بردار!
گفتم پس باقلوای توش رو چیکار کنم؟!
فرموند که خب، تا اون موقعی که تو بخوای باقلوا درست کنی، باقلوای خودمون رو میخوریم که جعبه ش خالی بشه و تو بتونی توش برای عموجانت اینها باقلوا درست کنی!!!
گفتم حالا نمیخواد به خاطر یه جعبه فلزی، دور از جونتون مرض قند بگیرید!
گشتم و خلاصه یه جعبه باقوای نو!پیدا کردم و گفتم باشه بابا جان من باقلوا درست می کنم.خیاااالت تخت!!!
صبح روز قبلش بابام از بیرون زنگ زده که چقدر بادوم بگیرم برای باقلوا؟!
حالا جالبه که بابای من تا به حال دقت نکرده بود که توی باقلوا چی میریزن و فقط از شیرینیش لذت می برد!تا اینکه اون روز کذایی که دختر عموجان دهن لق!اومده بود خونه مون و حرف باقلوا شد، اون موقع بابام فهمید که اااااااااااااااااااا اینایی که لای این خمیر هستن، بادوم می باشن!!!!
گفتم نمیخواد بادوم!خودم میخرم.
فرمودن که ننننننه خودم میخرم.
ما هم گفتیم ۲۵۰ گرم بادام خام بخر بیزحمت!
دیدم اومده خونه و یک کیلو بادوم خام خریده!
فکر کردم بقیه ش رو برای مصرف خوردنی خریده که فهمیدم نخییییییییییییییییر…این رشته سر دراز دارد و باباجون فهمیدن که هر جعبه باقلوا ۲۵۰ گرم بادوم میخواد و دیگه اندازه ها دستش اومده و برای چهار جعبه رفته بادوم خریده!(اینم شد عین ماجرای خوراک چینی و کیک شکلاتی!!!)
بهش گفتم من برای ۲ تا جعبه فعلا ظرف دارم!دستم هم درد می کنه و نمیتونم هی اون خمیر رو باز کنم!
گفتن عجله ای نیست!فعلا همون یه جعبه رو درست کن فردا ببریم کرج!!!بقیه ش باشه بعدا!!!
خوبه بابام نفهمید که زنعموم هی میگفت چه قطاب های خوبی هم پخته بودی و هی من انکار می کردم که من قطاب درست نکردم که!!!وگرنه ددی جان می گفتن زنعمو جون دلش قطاب هم میخواد و بپز ببریم با خودمون!!!!
زنعمو جونم خیلی دوستت میدارم هاااا، عین مادرم می مونی برام، سلامت باشی و خندون، ولی قربون چشمهای بادومیت برم من با این هوس هات!!!
خلاصه باقلوایی که در عکس زیر می بینید رو درست کردم و بردم.دستورش هم توی وبلاگ آشپزی موجود می باشد.

۵-هیچ چیزی توی این دنیا زورکی نمیشه، حتی محبت!میبینی از دید خودت داری به یکی خیلی محبت می کنی، ولی بعد یهو از دور که به قضیه نگاه می کنی می بینی انگاری اون آدم اصلا به محبت و توجه تو احتیاجی نداره، اصلا نمی بینه این همه محبت و تلاش و توجهت رو!پس در نتیجه محبت رو قطع نموده و انرژی خود را صرف جاهای بهتر و انسانهای بیناتر می کنیم!اصلا چراغی که به خونه رواست، به مسجد حراااام است…چه کسی بهتر از خودمون که براش انرژی بذاریم؟!هااااان؟!

۶-فقط کافیه از چشم یه نفری که بیرون از گود وایساده، از چشم یک ناظر خارجی، به مسائل نگاه کنی…اون وقت همه چیز جور دیگه ای میشه…مسائل رو جور دیگه ای می بینی…بدون نقاب و فیلتر و ظاهر سازی، فقط واقعیت و اونچه هست رو می بینی…
۷-یه دفتری، سررسیدی، چیزی بردارید.اهداف سالیانه تون رو توش بنویسید.اهداف شخصی، رفتاری، اجتماعی، خریداری و هر چیزی که برات مهمه.بعد توش برای خودتون ددلاین بذارین.مثلا بگید تا آخر خرداد ۹۴ من فلان کیلو لاغر بشم یا تا فلان تاریخ، موبایلم رو عوض کنم یا تا فلان تاریخ فلان نرم افزار رو کامل یاد بگیرم.یا حتی برای قورباغه های قورت نداده زندگیتون هم ددلاین بذارین تا قورتشون بدین و راحت بشین…یا هر چیز دیگه ای…اینجوری هدف گذاری می کنید و خواه ناخواه به زندگیتون جهت و نظم می دین…خیلی خیلی خوبه…امتحان کنید…
 baghlava-1

نوشته شده در ساعت ۱۲:۰۰!


Aries-1

جمعه ۷ فروردین ۱۳۹۴

سلام و صد سلام…حال تون چطوره؟سال نو مبارک…صد سال به از این سالها.امیدوارم یکی از بهترین سالهای زندگیتون رو در پیش رو داشته باشید.و اول از همه سلامتی باشه برای خودتون و عزیزانتون و بعدش خواسته های دیگه.

در راستای اینکه این وبلاگ و وبلاگ آشپزیم خیلی مهجور موندن، اول سال جدید که آدم هی تصمیم های جدید می گیره، تصمیم گرفتم که این وبلاگ رو حداقل هفته ای یک بار(به احتمال خیلی زیاد آخر هفته ها)و وبلاگ آشپزی رو حداقل ماهی یکبار آپ کنم.البته شاید هم بیشتر بشه ولی خب این حداقل رو برای خودم در نظر گرفتم!

خب خب خب، سال جدید تا حالا چه جوری بوده؟خوب بوده؟مسافرت رفتین؟دید و بازدید ها تازه شد؟!

من که هنوز مسافرت نرفتم.یه سری دید و بازدید رفتم.یه چند باری هم با بر و بکس بیرون رفتیم.همین و بس.امیدوارم که بقیه تعطیلات هیجان بیشتری(البته از نوع خوبش)داشته باشه!تا الان که بیشترش به سریال دیدن و چایی خوردن و لم دادن گذشته!در همین حد بگم که برای امشب بلیط سینما گرفته بودم و اومدم لاک بزنم و گفتم توی این فاصله یه قسمت از سریالم رو ببینم و بعدش رفتم دنبال چایی خوردن و یه قسمت دیگه از سریال رو دیدن و …یهو به خودم اومدم و دیدم همش پنج دقیقه به شروع سانس مونده و من اگه پرواز کنم هم نمی رسم و بدین ترتیب برای اولین بار در عمرم از یه بلیطی جا موندم!!!

یه چیزی که چند شب پیش ذهنم رو مشغول کرد، اتفاقهایی بود که اگه جور دیگه ای می افتادن مسیر زندگی من چیز دیگه ای بود!منظورم بهتر یا بدتر نیست ها….منظورم فقط جور دیگه بودن هستش.مهم ترین این اتفاقها برای من اینها هستن:

اول از همه اینه اگه شناسنامه من رو همون روز تولدم می گرفتن و نه دو هفته زودتر، من نیمه دومی بودم و یک سال دیرتر می رفتم مدرسه و با آدمهای دیگه ای آشنا می شدم و الان مسیر زندگیم جور دیگه ای بود!

دومین اتفاق اینه که اگه اون روزی که رفتم  نتیجه آزمون ورودی اون دبیرستانی که میخواستم برم و امتحان داده بودم رو ببینم، اگه با دوستم بر نمی گشتم که اون هم اسمش رو چک کنه، قطعا مسیر زندگیم جور دیگه ای بود، چون من اسم خودم رو توی لیست قبولی ها ندیدم و داشتم برمی گشتم خونه و سرکوچه دوستم رو دیدم و اون گفت بیا بریم من اسمم رو چک کنم و تنهایی استرس دارم.باهاش برگشتم مدرسه و دیدم ای دل غاااافل اسم من بالای لیست هستش، منتهی اسم پدرم رو اشتباه نوشتن!خلاصه با ددی جان کفش آهنی پا مون کردیم و رفتیم منطقه آموزش و پرورش و معلوم شد اون اسم واقعا من بودم!اگه من اون روز با دوستم بر نمی گشتم، نمی فهمیدم که قبول شدم و به اون مدرسه نمی رفتم و شاید یه رشته دیگه می رفتم و خلاصه می افتادم توی یه مسیر دیگه…

سومین اتفاق مهم زندگیم این بود که اگه اون روزی که منتظر خاله م بودم که کارش تموم بشه و بیاد خونه ما و با مامانم ببرمشون بهشت زهرا سر خاک مامان بزرگم، اگه به جای اینکه برم چت کنم، رفته بودم خونه خاله م منتظرش نشسته بودم که کارش تموم بشه، قطعا با آقای اکس بوی فرند آشنا نمی شدم و قطعا قطعا قطعا مسیر زندگی من الان جور دیگه ای بود…

چهارمین اتفاق مهم زندگیم که می تونست جور دیگه ای اتفاق بیفته، اومدنم به این شرکت بود.اگه اون روزی که آقای همکار سابق بهم خبر داد که این شرکت دنبال نیرو می گردن و دنبال کسی می گردند که فتوشاپ رو فول بلد باشه و من چون ده سال پیش فتوشاپ رو فول بلد نبودم، نمیخواستم حتی بیام اینجا و فرم پر کنم ولی به اصرار آقای اکس بوی فرند اومدم و …ده ساله که اینجا ماندگار شدم…

پنجمن اتفاقی که می تونست جور دیگه ای بیفته و زندگی من جور دیگه ای باشه، اون لخته خون لعنتی بود که می تونست به جای اینکه بره توی مغز مادرم، می تونست بره توی پاش و فاجعه سکته مغزی رو به بار نیاره(می دونم می تونست بدتر هم بشه!)ولی خب…کاش به صورت خون مردگی خودش رو توی دست یا پای مادرکم نشون می داد نه توی مغزش با سکته مغزی…

ششمین اتفاق این بود که اگه بابام با اصرار برادرک هفده ساله م رو نمی فرستاد خارج از ایران و اگه اون الان اینجا بود، هم زندگی من و خودش خیلی جور دیگه ای بود و هم زندگی مامان و بابام…ولی امان امان امان…

هفتمین اتفاق هم این بود که اگه اون روزی که اون سوتفاهم بین من و هدیه پیش اومده بود، من جور دیگه ای عمل کرده بودم، ارتباط ما قطع نمیشد و الان مطمئنم من اینی نبودم که هستم…هدیه مهره مهمی توی زندگی من بود…خواهر ِ نداشته م بود…

هشتمین اتفاق هم این بود که اگه به جای اینکه رشته معماری رو می خوندم، میرفتم رشته عکاسی که اون رو هم قبول شده بودم، الان یه جور دیگه بود زندگیم…

خیلی اتفاقهای ریز درشت و دیگه هم بودن که اگه جور دیگه ای اتفاق می افتادن سرنوشت من قطعا قطعا متفارت بود…ولی پر رنگ ترین هاش از دید خودم همینها بودن…

اگه دلتون خواست شما هم از این اتفاقها توی وبلاگتون بنویسید.

در این باره ببینید:فیلم  Sliding Doors

مراقب خودتون باشین…سال خیلی خوبی داشته باشین همه تون عزیزای من…

sin

چرخ گردون چه بخندد چه نخندد تو بخند
 مشکلی گر سر راه تو ببند تو بخند
 غصه ها فانی وباقی همه زنجیر به هم
گر دلت از ستم وغصه برنجد تو بخند
 پ.ن:وبلاگ آشپزی به روز شد.
نوشته شده در ساعت ۲۲ و سی و چهار دقیقه!

Pisces-1

جمعه ۱۵ اسفند ۱۳۹۳
جمعه هفته پیش صبح با گوش درد بیدار شدم.نهار با دوستان قرار بود بریم بیرون و من عجییب حالت سرماخورده داشتم.سرماخوردگی که از شب قبلش قبل از رفتن به عروسی دوستم خرخره م رو گرفته بود و توی عروسی به زور قرص سرپا موندم و قر دادم….صبح قبل از رفتن به رستوران رفتم یه سر کلینیک محل.دکتر تشخیص سرماخوردگی ویروسی و عفونت سینوزیت داد.گفت علاوه اون چند کیلو قرصی که بهم داده باید آمپول بزنم و یه سرم هم باید بزنم که توش آمپول نمی دونم چی چی هم تزریق کنه.مکث من رو که دید و نگاهی به ظاهر آلاگارسون شده من که انداخت گفت اگه وقت نداری و میخوای بری جایی، آمپولت رو الان بزن و سرمت رو وقتی برگشتی.خلاصه آمپول رو زدم و با پایی لنگان از درد آمپول نشستم پشت فرمون کریم سیاه و سر راه رفتم برای دو تا بچه های دوستهام که تولدشون بود کادو خریدم و رفتم سر قرار.
بعد از نهار حالم رو به داغانی بود ولی با بچه ها رفتیم کافی شاپ.پسرک ۵ ساله دوستم دلش کافی شاپ میخواست و ما هم پایه(من خودم تا بیست سالگی نمیدونستم کافی شاپ رو میخورن یا میپوشن یا میزارن توی دکور خونه!).خلاصه رفتیم کافه نزدیک بغل نشر ثالث.
اونجا دیدم دیگه نمیتونم و زودتر از بقیه خداحافظی کردم و اومدم بیرون که برم سمت کلینیک که سرمم رو تریق کنن.با خودم گفت من که همراه ندارم و تنهام، زیر سرم حوصله م سر میره.خلاصه رفتم توی نشر ثالت و کتاب مالیخولیای محبوب من بهاره رهنمای عزیز رو خریدم که زیر سرم بخونم.
رفتم کلینیک و رفتم زیر سرم و فقط تونستم اولین داستانش رو بخونم.بقیه ش موند.
شنبه که رفتم سرکار و انقدر حالم نزار بود که زود اومدم خونه.یکشنبه هم ظهر افقی از شرکت اومدم خونه و از اون روز به غیر از دو بار برای دکتر رفتن از خونه خارج نشدم.یک هفته تلخی بود.و هنوز هم حالم میزون نشده ولی فردا باید برم شرکت.کلی کار دارم.
توی این یک هفته هر روز یه مقداری کتاب مالیخولیا رو خوندم…هربار که هر داستانش رو خوندم انگار یکی با ناخن خط کشید ته دلم…
دلم ریش شد…
چر بعضی داستانها/زندگی ها انقدر تلخ هستن؟
انقدر پر از رفتن و نرسیدن؟
پر از آدمهای مالیخولیایی؟
کاش میشد به زندگی ها، به میزان لازمه شکر و اسانس دلخواه اضافه کرد….اون جوری زندگی ها شیرین و خوش طعم و خوش عطر میشد…
کاش اصلا این مردم دانه های دلشان پیدا بود…

…هنوز چشم باز نکرده‌ام که یاد لعنتی تو باز می‌آید توی سرم. مدت‌هاست که شده‌ای اولین فکر هر صبحم و آخرین فکر هر شبم. قبلأ هم توی فکرم بودی حتی وقتی هنوز این‌جا بودی اما حالا این فکر کردن ناجور شده، خصوصأ از وقتی دکتر رضا تأکید کرده فکر کردن به تو برایم به کلی قدغن است. قدغن را او تعیین کرده اما برای خودش کرده، مگر فکر نکردن به تو به سادگی نرفتن توی خیابان ورود ممنوع است؟ اصلأ، به این سادگی‌ها نیست. اصلأ من نمی‌فهمم این چه دکتری است که هنوز بعد از چهار سال نفهمیده که من عاشق همه چیزهای ممنوع عالم هستم! مثل خود تو که هنوز هم نمی‌دانم اگر برایم قدغن نبودی بازهم همین‌قدر روانی‌ات می‌شدم یا نه؟

از متن کتاب، صفحه ۱۸
نوشته شده در ساعت بیست و یک و چهل و هشت دقیقه!