رزسفید |

روزمره گیهای من
خوراک RSS

Capricorn-2

جمعه ۲۱ آذر ۱۳۹۳

صبح با صدای اسمس موبایل کاریم از خواب پریدم.کی بود حالا؟در مورد آهنگهای پیشواز اربعین بود!ایرانسل آیا به روح اعتقاد داری؟!به والله که نداری…
یه ذره اینور و اونور و غلت و واغلت زدم و دیدم نمی تونم بمونم توی تخت.یاد ماشین افتادم و فضاحتی که از کثیفی داره.گفتم خوبه برم ماشین رو تر و تمیز کنم که ظهر که میخواهیم بریم منزل عمو جان کرجی، جلوی فک و فامیل از کثیفی ماشین آبروم نره!
با همون قیافه خوابالو یه مانتوی سبز گل گلی تنم کردم و یه شال هم کشیدم سرم و رفتم توی پارکینگ.قاعدتا ساعت هفت و نیم صبح روز تعطیل کسی نباید توی پارکینگ می بود ولی از شانس گلدار من، آقای همسایه اومده بود توی پارکینگ و ماشینش رو روشن کرده بود تا گرم بشه!این آقای همسایه دوتا ماشین داره و یکیشون رو اصلا استفاده نمی کنه.یه دوو سیلو قدیمی هستش که یادگار پدر خدا بیامرزش هستش.خلاصه آقای همسایه هم با موها شاخدار بدتر از من انگار از از توی رختخواب مستقیما بلند شده بود و اومده بود ماشین یادگاری پدر خدابیامرزش رو روشن کنه.لابد اونم خواب نما شده بود، بدتر از من!
وجنات من رو که دید، شروع کرد به حرف زدن در مورد بنزین و هوا و …که من سر خودم رو گرم کردم که یعنی من کار دارم.والله دروغ چرا؟خجالت می کشیدم با اون موهای مهوش پریوش و اون شلوارسبز و بلوزگلدار و مانتو و بدتر از همه اون صورت خوابالو و پف دار باهاش روبرو بشم…خلاصه کوتاه اومد و بعد از چند دقیقه ماشین رو خاموش کرد و رفت و احتمالا شیرجه زد دوباره توی رختخواب تنهاییش!
منم خرت و پرتهای توی ماشین رو جمع کردم و داشتم شیشه ها رو با شیشه شور تمیز می کردم که یه آقای همسایه دیگه عطر و ادوکلن زده و سرحااااااااااال اومد توی پارکینگ و رفت سمت ماشینش.ایشون هم سلام علیک گررررمی با بنده کردن و رفتن بیرون…منم اومدم از این طرف ماشین برم اونطرف که ییهوویی شالم گیر کرد به در ماشین که باز بود و دستم سابیده شد به ستون پارکینگ…حالا ستون هم از جنس کنیتکس و برجسته…دستم درجا قرمز شد…خلاصه بلخره اوضاع ماشین رو تا حد قابل قبولی که آبروی خانوادگیمون و در بین اقوام حفظ کنه، ساماندهی کردم و اومدم بالا.دستم رو شستم و آآآآآآآآآآآآآآآآآی سوزشی داشت که نگووووو…خیلی قرمز نشده ولی سوزان هستش بدجور.بعدش یه لیوان چایی ریختم و اومدم اون قسمت سریالم رو که نصفه بود رو کامل دیدم، اونم با دستی سوزان…
دو تا قسمت سریال رو گذاشتم دانلود بشه و حالا باید کم کم برم حاضر بشم برای رفتن به سمت منزل عمو جان کرجی!
پروسه حاضر شدن هم اینجوری هستش که قبل از هر کاری باید لباسهای مادر جان رو آماده کنم و بهش بدم وگرنه هی مثل مانکنها انواع و اقسام لباسها رو می پوشه و میاد میگه این خوبه؟!
بعش برم دنبال لباس پوشیدن خودم و بعدش پروسه مشاطه گری خودم و مامان جان آغاز میشه…
بعدش باید بریم دنبال پدرجان که رفته سری به پروژه ش بزنه و بعدش هم دنبال دختر عموجان و بعدش حرکت به سمت منزل عموجان کرجی…
جمعی که قراره امروز منزل عموجان کرجی باشن رو دوست میدارم…فقط حیف و صد حیف و هزاران حیف که جای عمو جان جانم خالیه اونجا…

12222

آهنگ پیشنهادی:ماه و ماهی

عکس:شربتخانه باغ ارم، شیراز، مهر ماه نود و سه
روز جمعه تون به خیر و شادزی!

نوشته شده در ساعت ۱۰:۲۷ دقیقه!


Capricorn-1

سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۳

دیدن آهنگها چه می کنن با آدم؟یعنی کافیه با یه آهنگی یه روزگاری رو گذرونده باشیم، بعد از کلی وقت اگه بازم اون آهنگ رو گوش بدیم، دقیقا پرت می شیم به همون حس و حال همون روزهایی که اون آهنگ رو  گوش می دادیم.
مثلا من هر موقع آلبوم باران تویی چارتار رو گوش میدم یاد اسفند پارسال و شیرنیی های عید می افتم و هر موقع این آهنگ رو بشنوم(چه توی ماشین باشم و چه توی تاکسی چه هر جای دیگه)احساس می کنم یه میز در مقابلم هستش و روش کلی خمیر و شیرینی هستن که منتظر قالب زدن و بسته بندی شدن هستن.کلا آلبوم باران تویی برای من یادآور آرد و شکر و وانیل و هل و دارچین هستش!
یا آهنگهای افشین رو که گوش میدم پرت میشم به اون سالهایی که هر آخر هفته مهمونی بودیم و همش در حال رقص و خوشگذرونی بودیم.اون آهنگش بود که میگفت یه ماچ داد و دمش گرم، دمش گرم…یاد شبهایی که آخر شب با پا درد ولی با دلی خوش و لبی خندون و موهایی سیخ سیخ برمیگشتیم خونه…
یا اون آهنگ سیاوش صحنه که میگه وقت قراره دل بیقراره…من رو پرت می کنه به زمستون هیجده سالگی و توهم عاشقی…
آهنگ نوازش ابی من رو می بره میذاره توی جاده کردان تهران و یه شب سیاه و یه آسمون پر ستاره…شب دو نفره ای که تمام مسیر این آهنگ رو هی تکرار می کردیم و خودمون هم باهاش حتی می خوندیم…
آهنگ زلف بر باد مده نامجو پرتم می کنه وسط پاییز بیست و هفت سالگی مخصوصا اون شبی که عموجانم همه فامیل رو برای افطار دعوت کرده بود بیرون…
آهنگ رویای من ابی و شادمهر من رو میبره میذاره دور یه میز که روش یه رومیزی آبی انداخته شده و یه عالمه پاسور چیده شده روی میز و بازی رامی…
آهنگ سایه روشن که میگه  با تو باشم یا نباشم آرزومی، مثل آیینه هرجا هستم روبرومی…من رو می بره پرت می کنه به زمستون سرد و دوست نداشتنی نود و یک و اون شب سرد و برفی که از خیابون یخچال تا تجریش رو پیاده رفتم در حالیکه عرررر میزدم…
آهنگهای معین من رو می بره به عروسی برادر دوستم و اینکه با اون آهنگ تمرین رقص می کردیم دوتایی!!!
آهنگ داشتم فراموشت می کردم اما باز دوباره دیدمت رضا صادقی، پرتم میکنه یه جایی وسط بیست و چهار سالگی و سوییت دوست آقای دوست پسر سابق، در حالیکه کارهای طراحی معماریش رو زده بود به دیوار و در حالیکه همه شون گرم صحبت بودن من داشتم اون شیتها رو می بلعیدم!
یا آهنگ خدا رو دوست دارم رضا صادقی پرتم میکنه به زمستون عشقولی و صورتی و قلب قلبی بیست و پنج سالگی…
آهنگ آخرین معشوق مجید، من رو می بره به زمستون هشتاد و سه که برادرم اومده بود ایران و بعد از دو ماه قرار بود دوباره برگرده سر خونه و زدندگیش و آقای دوست پسر سابق(که اون موقع سابق نبود)هم قرار بود یک ماه بره مسافرت و من یهو قرار بود از دو عزیز زندگیم تهی بشم و اون موقع برام فاجعه بود و اصلا ته دنیا و بدبختی یعنی همین!!!
آهنگ آلاله غنچه کرده هایده  و آهنگهای فریدون فروغی من رو می بره میذاره وسط تابستون نوزده سالگی و هدیه و خونه قدیمیشون و شبها و روزهای خوشی که با هم داشتیم…
اون اهنگ ستار که می گفت شاخ سر داریم دوماد قند و عسل داریم عروس(یا یه همچین چیزهایی)من رو میبره تا فروردین ده سالگی و عروسی داییم و لباسهای پف دار و اپل دار مامان و خاله هام و موهای کاکلی خودم و اون لباس صورتی و اون لباس سبز و سفید و اون لباس نقره ای و آبی و اون بلوز و دامن کرم…(لباسهای فوق برای حنابندون و عقد و عروسی دایی جان پوشیده شدن!)
آهنگ سشوار نامجو پرتم می کنه وسط جاده دشت لار و دخترک دوستم که گیر داده بود به گوسفندها و هر جا گوسفند میدیم مجبور بودیم بزنیم بغل تا فسقول خانوم معاشرتی با گوسفندها بکنه در حالیکه من و دوستم(مادر دخترک)تمام مدت در حال تفسیر اهنگ نامجو بودیم و از شدت خنده صورتمون پر از اشک بود…
آهنگ میلیون میلیون گل رز فرزانه، من رو می بره تا تابستون خوش و صورتی و پر از قلب بیست و پنج سالگی…
آهنگ یه روز اگه نباشی تجریش برات بمیره من رو می بره میذاره وسط یه روز سرد زمستونی و پیاده روی از تجریش تا ونک با یاراونم بازو به بازو(البته این فقط یه حسه و خاطره ای پشتش نیست!)
آهنگ ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم داریوش من رو می بره به اون روزهایی که برادرم ایران زندگی می کرد و یه وقتهایی که از بیرون با هم و یا با دوستهاش بر می گشتیم این آهنگ رو با هم میخوندیم و مخصوصا اون روزی که خیابون میرداماد رو دنده عقب رفتم و دوست های برادرم براشون خیلی عجیب بود این کار!!!(لازم به ذکر می باشد که برادرم از من پنج سال کوچکتره و خاطره فوق مربوط به بیست سالگی و بیست و یک سالگی من و شانزده، هفده سالگی برادرم و دوستهاش می باشد!)
آهنگ گل گلدون من، من رو میبره میذاره وسط هجده سالگی و نوزده سالگی و اون زمانی که دانشجوی معماری بودم و با دو تا از دوستهام همیشه توی راهروهای دانشگاه این آهنگ رو با هم میخوندیم…همون روزهایی که معروف بودم به اینکه چه جوری همیشه کفش پاشنه دار پام می کنم و حتی با پوتینهای پاشنه دار میرم دانشگاه و توی راهروهای دانشگاه تند تند می دوم!!!(کجان اونایی که این رو می گفتن که ببینن الان نهایتش فقط برای مهمونی ها بتونم کفش پاشنه دار بپوشم!)
آهنگ صیاد علیرضا افتخاری من رو می بره به اون غروب دوست نداشتنی و غمگین پاییزی که بهم خبر دادن حال مامانم نامیزونه و من از آغوش یار بیرون اومدم و پرت شدم وسط بیمارستان سرد و سکته مغزی مادرکم…
آهنگ من یه پرنده م آرزو دارم من رو می بره به سفر بینظیری که چهار سال پیش با دوستان بهتر از آب روانم داشتم به تبریز و اون عروسی که دعوت بودیم و دامادی که این آهنگ رو به طور زنده برای عروس اجرا کرد و شب که برگشتیم خونه دوستمون، سریع این آهنگ رو دانلود کردیم و تمام طول سفر این آهنگ رو با هم میخوندیم و این آهنگ شد نماد سفر خوش تبریز…
آهنگ کمی آهسته تر زیبا، کمی اهسته تر بد شود دنگ شو من رو می بره به خونه تاریک یار سابق در حالیکه فقط چراغهای آشپزخونه ش روشن بود و دوتایی در حال آشپزی بودیم…
آهنگ بازار مکاره لیلا فروهر من رو می بره به تابستون یازده سالگی و مسیر شمال که این اهنگ توی ضبط ماشین بود…
آلبوم سوگلی اندی من رو می بره به تابستون دوازده سالگی و اون ضبط صوت یک کاسته قرمز و مشکی سونی که بابام برام خریده بود که من نوارهای زبان رو باهاش گوش بدم…
آهنگ فرودگاه اندی من رو میبره به زمستون هفت سال پیش که بعد از چند سال برادرکم قرار بود بیاد ایران و من همش با خودم میگفتم توی راه فرودگاه که داریم میریم دنبالش این آهنگ رو گوش میدم ولی از اونجایی که مادرکم سکته کرد من اصلا نرفتم فرودگاه دنبالش و بابام رفت و فکر نکنم توی راه این آهنگ رو گوش داده باشه و احتمالا اصلا حتی به رادیو هم گوش نداده از بس فکرش مشغول و ناراحت بوده…
آهنگ من اگر یک بار فقط یک بار ببینم روی توی مارتیک من رو می بره به اسفند هشتاد و شش و فروردین هشتاد و هفت که فکر می کردم یه معجزه ای حتما اتفاق می افته و بعد از چند سال فهمیدم همین که معجزه ای اتفاق نیفتاد خودش معجزه بزرگ زندگی من بوده…
اگه بخوام بنویسم تا یک هفته می تونم بنویسم ولی پررنگ ترین هاش همین آهنگها بودن…خلاصه که این حواس پنجگانه چه می کنن با آدم و آدم رو می برن و پرتت می کن وسط یه روز و روزگاری که شاید برای رسیدن بهشون احتیاج به ماشین زمان باشه…اصلا حواس پنچگانه به مثابه ماشین زمان…

پ.ن:من خوبم…هستم ولی خیلی شلوغ پلوغ و درگیر زندگی هستم…ببخشید که دیر به دیر میام اینجا…مراقب خودتون هستید دیگه توی این هوای سرد؟!

نوشته شده در ساعت ۲۱:۳۱ دقیقه!


Scorpio-1

جمعه ۹ آبان ۱۳۹۳

۱-اووووه داره میشه یک ماه که ننوشتم…هر روز میگفتم امروز می نویسم و هی نمیشد…یه روزهایی هم که میخواستم بنویسم و میشد، چیز گفتنی و نوشتنی مناسبی نداشتم…امشب گفتم دیگه این طلسم ننوشتن رو باید بشکونم!

۲-دو هفته پیش یه سفر کاری، تفریحی رفتم به شیراز و به که چقددددر چسبید و لذذذتبخش بود…من و یک همکار عزیزی با هم رفتیم.هر چند فشرده بود ولی خیلی خوب و دلپذیر بود…یکی از بهترین سفرهای عمرم بود با اینکه خیلی کوتاه بود و با اینکه روز دوم که روز آخر بود من از صبح سیاتیکم گرفته بود…ولی همه جا رو رفتیم گشتیم…با لباس محلی توی نارنجستان قوام عکس انداختیم و خلاصه خیلی به خودمون حال دادیم…جای همه تان خالی!

۳-امروز دوره دوستانه خونه یکی از دوستان دعوت بودم.از نهار بود مراسم و تا عصر طول کشید.خیلی هم خوش گذشت.داشتیم برنامه برای شام میچیدیم که بابام زنگ زد که پیاده داشته می رفته شیرینی بخره!که پاش پیچ خورده و از اونجایی که من سابقه پا پیچ خوردن و گچ و آتل زیاد دارم، میخواست از پشت تلفن ویزیتش کنم و بگم اوضاعش چطوره؟!من هم گفتم میام خونه الان و گفت نه نیا.چیزی نیست و من حالم خوبه و …ولی من نفهمیدم چه جوری خداحافظی کردم و پریدم بیرون…کل مسیر در حال رانندگی داشتم به سکته مامانم فکر می کردم و اینکه اون هم آبان ماه هفت سال پیش بود که از یه سرماخوردگی ساده شروع شد و به سکته مغزی کشید…کلی هم توی راه عرررر زدم و رسیدم خونه و دیدم پدرجان نشستن مطالعه می فرمایند!خلاصه هر چی گفتم بریم عکس بگیریم گفتن نه!امشب صبر می کنم و اگه فردا خوب نشد میرم!منم کمپرس یخ گذاشتم براش و خودش خیلی اصرار به استفاده از تخم مرغ و زردچوبه داشت!منم از دوستان پرس و جو کردم و ضماد فوق رو تهیه کردم و مالیدم بر پای مبارکشون و پای مبارک ورم کرده رو بستم…کلی هم دعا خوندم که تا صبح پاش خوب شده باشه.بهش هم گفتم چه خوب شده باشه چه نه، فردا نباید بری سرکار!حالا ببینم واقعا گوش میده یا نه؟!من که بعید میدونم!

۴- یک عالم دستور آشپزی منتظر هستن که توی وبلاگ آشپزی مهجور افتاده طفلکیم ثبت بشن…امیدوارم توی این تعطیلات پیش رو بتونم اون وبلاگ بیچاره رو هم یه خونه تکونی بکنم…

۵-چقددددر کار و برنامه دارم برای این تعطیلی.جالبه که دو روز تعطیلیه و من از بس مرخصی گرفتم نمی تونم چهارشنبه رو هم مرخصی بگیرم و بچسبونم به پنجشنبه و جمعه و یه تعطیلی تپل بسازم!این دولت هم دولت تعطیلی نیست و همه چشم امیدم به خود شرکت هستش که تعطیل کنه که اونم بعید می دونم.توی این جور مواقع تعطیل نمی کنن و میگن هر کی نمیخواد نیاد و ازمرخصیش کسر میشه…منم که دیگه روی مرخی گرفتن ندارم….حالا جالبه که پنجشنبه ش، من از یک ماه پیش بعد از کلی چک و چونه از یک دکتری که خیلی وقت بود میخواستم وقت بگیرم وقت گرفتم و حتی اگه شرکت هم تعطیل بکنه من نمی تونم به مسافرت برم…ولی بازم تعطیلی خوبه…حتی اگه توی خونه باشی!

۶-امروز توی مهمونی بچه ها برای همدیگه فال می گرفتن.همون فالی هست که حلقه رو می ندازی توی نخ و بالای مچ دست می گردونی تا جنسیت بچه مشخص بشه و منسوب به ابوعلی سینا هستش…تمام خانمهای اون جمع متاهل بودن و غیر از یکی شون همه بچه دارن…تازه یکی شون هم حامله س…خلاصه فال که گرفتن جنسیت بچه های همه شون درست دراومد…برای من هم گرفتن و …همه ش پسر درمیومد!!!تا چهارمین بچه هم که فال گرفتن اونم پسر درمیومد!!!خلاصه دوستتون پسرزای قوی هستش!!!بعد از اونجایی که من عاشق دختربچه هستم، داشتن من رو توجیه می کردن که پسر و دختر فرقی نداره!!!نیس که حالا من نه ماهه حامله م و قراره هفته دیگه بزام، از اون لحاظ!!!

البته بعدش یکی از دوستان گفت چون فالی که برای تو گرفتیم با حلقه ازدواج نبوده و با انگشتر خودت بوده، فالت درست نیست!!!و حتما باید با حلقه ازدواج باشه که انرژی بابای بچه هم جاری باشه در اون!!!

۷-به ضرس قاطع عرض می کنم که :آرزوهایت را یادداشت کن،خدا یادش هست،اما شاید تو فراموش کنی آنچه امروز داری روزی آرزویت بوده است…

۸-مراقب خودتون، زندگیتون، آرزوهاتون و عشقتون باشین…در پناه حق…

 


Libra-1

یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۳

بنا به روزگرد و چرخش ماه و ستاره ها و مه و خورشید و فلک، امروزمن وارد سی و سه سالگی شدم…

حسم؟!

همون حس بیست و دو سالگی…

سی و سه سالگی باید سن جالبی باشه…دو تا رقمش مثل هم هستن…حس خوبی بهش دارم…

امسال با اینکه روز تولدم تعطیل بود ولی مهمونی نداشتم.چون دوستهام مسافرت بودن و پر و پخش بودن…قرار شد پنجشنبه یا جمعه تولد من رو با یه چند تا مناسبت دیگه، همه با هم جشن بگیریم…پس من هنوز شمع سی وسه رو فوت نکردم…هرچند عصری که بابا اومد خونه با یه جعبه شیرینی اومد و یه عالمه تبریک تولد…

امروز هم به آرومی گذشت…مثل بقیه روزهای تعطیل از خواب بیدار شدم و نهار پختم و خوردیم و لابه لای پختن و خوردن هم هی جواب تبریکات تلفنی و وایبری و اس ام اسی و مجازی رو دادم و بعدش هم خوابیدم…با زنگ موبایلم بیدار شدم و بعدش رفتم بیرون…برای اولین بار در عمرم بولینگ بازی کردم…یه تجربه جدید در شب تولد…خوب بود…هر چند دوتا از ناخن هام شکست و هر چند مجبور شدم کفشم رو عوض کنم و کفش مخصوص بولینگ بپوشم و مجبورتر شدم که یه جفت جوراب سفید پاریزین ساق کوتاه زیر کفشهای بولینگ بپوشم…

ثثثث

صبح هم هدفهای امسالم رو نوشتم و گذاشتم پیش بقیه خواسته هام، توی جعبه آرزوهام…امیدوارم که براشون یه برنامه ریزی دقیق کنم و سیزده مهر نود و چهار با افتخار نگاهشون کنم و شرمنده خودم نشم!!!

ل

دیگه همه چی معمولیه…جز اینکه گرفتار یه حال عجیبی که  ملغمه ای دلگرفتگی، بغض، خستگی، خوابالویی و یه سری احساس دیگه که نمی دونم اسمشون چیه  می باشم…

مثل همیشه اول از همه سلامتی و بعدش اون خواسته های توی اون جعبه رو از خدا، کائنات، همت خودم و همه دست اندر کاران خواهانم…

نوشته شده در ساعت ۲۳:۴۴ دقیقه!


Virgo-5

یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۳
امروز تمام مدتی که داشتم میرفتم شرکت، توی جلسه های خسته کننده مزخرف نقش مجسمه رو داشتم، وقتی هی قلپ قلپ چایی مینوشیدم، وقتی با همکارم حرف می زدم، وقتی هول هولکی نهار خوردم، وقتی داشتم بر می گشتم خونه، حتی اون بیست دقیقه قبل از نهار که از شدت خستگی همه کارهام رو بوسیدم و گذاشتم کنار و بقیه اون قسمت نصفه نیمه داونتون ابی رو دیدم، تمام مدتی که خرید کردم، تمام مدتی که داشتم به امر پخت و پز می رسیدم، اون لحظاتی که آرایشم رو پاک کردم، لحظاتی که موهای خیسم رو شونه می کردم،  اصلا توی تمام اون لحظاتی که داشتم نفسی رو که چون فرو می رود ممد حیات است و چون برون می آید مفرح ذات، رو می کشیدم، داشتم توی یه دنیای موازی دیگه هم زندگی می کردم…یه دنیای موازی که فاصله زمانیش با این یکی دنیا، یازده سال بود…ته دلم یه لبخندی بود همش…مهم اتفاقی نبود که افتاده بود…مهم اون حس خوبی بود که من از اون روز به یادگار داشتم و باعث میشد هر موقع یادش می افتادم، مخصوصا امروز، لبم کش بیاد…
مدتهاست فهمیدم(که چقدر هم دیر فهمیدم)یه حس خوب میتونه موندنی باشه، بدون اینکه به آدم خاصی ربط داشته باشه.میشه یه حال خوبی رو تجربه کرد و تجربه اون حال خوب رو بعدا هم دوباره تجربه کنی…مهم بودن اون آدم یا اون شرایط نیست…مهم اون توشه حال خوشیه که میتونی برای خودت جمع کنی و توی زندگیت جاریش کنی..
پ.ن:امروز توی روز تولد قلابی م، اولین کادوی دوست داشتنی تولد امسالم رو از یه دوست واقعی گرفتم…
بوی پاییز داره میاد…
نوشته شده در ساعت ۲۲:۲۸ دقیقه!