رزسفید |

روزمره گیهای من
خوراک RSS

Virgo-4

یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۳

دیشب عروسی دوستم بود و باید بگم که عاااااالی بود…یکی از بهترین عروسی های عمرم بود…همه چی خوشگل و خوب، دیزاین عااالی، دی جی خوب و معرکه، تهویه عالی سالن رقص و …خلاصه خیلی خوب بود…از لحظه ای که رسیدیم وسط بودیم تاااا شام و بعدش دوباره وسط بودیم…الان با پاهایی داغان و گلویی گرفته از شدت جیغ نشستم اینجا.انقدرم خوابم میاد که نگوووو…منتهی دیشب تا رسیدم خونه از بس خواب بودم، فقط آرایشم رو پاک کردم و لباسم رو عوض کردم و با همون کله شینیون شده غش کردم.منتهی دیگه دم صبح از شدت کشیده شدن موهام و فرو رفتن سنجاقها توی کله مبارک، زورکی بیدار شدم و خوبالو نشستم سنجاقها رو از کله جان درآوردم و موهام رو رهاااا کردم..
از تلاش دوستان همین قدر بگم که وقتی اون وسط داشتم با عروس میرقصیدیم، یهو عروووس رفت بالای استیج و دسته گلش رو برداشت و من رو نشونه گرفت و از اون بالا یهو دسته گل رو پرت کرد سمت من و دسته گل تالاپی افتاد تو بغل من!
بعد از شام هم شوهریکی دیگه از دوستام،  زورکی یه قاشق کیک عروسی کرد تو حلق من و گفت کیک عروسی شگون داره، بخور، بخور!
یه جای دیگه که همه دور ایستاده بودیم و عروس و داماد میرقصیدن فقط، مادربزرگ عروس شاباش ریخت روی سرشون و یکی از شاباش ها صاف افتاد روی پای من و یکی از دوستهام خم شد و برش داشت و گفت ورش دار، ورش دار، شگون داره!!!
یه جای دیگه هم داشتم میرقصیدم، یکی از دوستان یک سکه مبارکبادی که ریخته بودن روی سر عروس و داماد رو از لای موهای من بیرون کشید و بهم داد!!!
موقع خداحافظی هم به مامان عروس گفتم خیلی هم چی خوب بود و …لباس عروس هم عاااالی بود(مامان عروس خیاط حرفه ای لباس عروس هستش و مزون داره و لباس رو خودش دوخته بود)اونم گفت الهی الهی لباس بعدی لباس عروسی خودت باشه و بعدش از توی کیسه ای که دستش بود یه گرد سفیدی ریخت روی موهام و معلوم شد خاکه قند، کله قند سرعقد بوده که میگن برای بخت باز کنی مجربه!!!
خلاصه اینجور که بوش میاد، با تلاش و همت دوستان قراره عروس بعدی من باشم.نه که فکر کنید خودم دلم میخواد هاااا، نه…من قصد ادامه تحصیل دارم…فقط به خاطر شادی دل دوستهام میگم!!!!بیچاره ها دلشون میخوااااد خب..حالا دیگه تنها دختر مجرد این اکیپ دوستهام، من هستم!!!
یه جایی هم بود که وقتی داشتیم همه میرقصیدیم، عروس اومد سمت من و با من رقصید.همون لحظه یکی از دوستان اومد دست من رو گرفت و عروس افتاد بین ما دوتا.بعدش دو تا دیگه از دوستان اومدن و دایره مون بزرگتر شد.بعدش دو نفر دیگه و خلاصه همینجوری یهو دیدم همه دوستهامون اومدن دست به دست هم دادن و دایره بزرگتر شد و داماد هم اومد وسط و …خلاصه یه حلقه خیلی بزرگ از دوستهای عروس تشکیل شد دور عروس و داماد…خیلی خوب بود..اونجا بود که چند قطره اشک من هم ریخت پایین از شدت ذوق و هیجان…
خوشبخت باشی دوست عزیززززز و خوش دل و مهربونم…در کنار داماد دوست داشتنی و مهربون…و تا دنیا دنیاس عشقتون بمونه…

نوشته شده در ساعت ۲۱:۲۹ دقیقه!


Virgo-3

پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۳

۱-دیروز با یک رفیق ِ جان جانی رفتیم دنبال کفش مجلسی.هفته دیگه عروسی یکی از دوستهای نزدیکمه(آخرین دختر مجرد ِ اکیپ دوستهای متاهلی) و از اونجایی که ما از رفقای نزدیک عروس محسوب میشیم و وظیفه خودمون میدونیم که در صحنه باشیم همش، باید یک کفش راحت پامون باشه که بتونیم وظیفه خودمون رو به به بهترین نحو انجام بدیم!و از اونجایی که کفشهای مجلسی موجود در کمد اینجانب همگی بسیار شیتان ولی بسیار ناراحت می باشند، راه افتادیم که بریم دنیال کفش.خلاصه از ساعت چهار تا نه شب انقدر گشتیم تا یک کفش پاشنه دار مجلسی خوشگل، خوشرنگ و بسیار راحت پیدا کردیم و خیالمون راحت شد!

۲-به آدمهای اطرافتون دقت کنید، مخصوصا به اونایی که لجتون رو درمیارن و حرصتون میدن.خیلی وقتها اگه باخودمون صادق باشیم میبینیم که اونا دقیقا خصوصیتی رو دارن که ما یا نداریمش و از نداشتنش رنج می کشیم و یا اینکه همون خصوصیت رو داریم و بابت داشتنش ناراحتیم.این رو من نمی گم هااا، یه اصل روانشانسیه.همین دقت کردن میتونه کللللی به خومون و پذیرش آدمهای اطرافمون کمک کنه.من امتحان کردم.شما هم امتحان کنید و نتیجه ش رو ببینید.منتهی خیلی خیلی مهمه که با خودمون صادق باشیم!

۳-در مورد پست قبل باید بگم که هنوز هیچ خبری نیست.اینا فقط زاییده ذهن من بودن و البته عقایدم نسبت به مراسم عروسی.مطمئن باشید اگه خبری باشه، حتما حتما، زود ِ زود اینجا به سمع و نظرتون می رسونم.

۴-هر روز صبح باید با چک و لقد خودم رو از تخت جدا کنم و حاضر بشم و برم سرکار.اون وقت امروز که تعطیله از ساعت شش و بیست و پنج دقیقه چشمهام بازه.هر کاری کردم هم خوابم نبرد دوباره!البته امروز سفارش فینگرفود هم دارم و پا شدم کارهای اولیه شون رو انجام دادم.ولی خب…دلم میخواست روز تعطیل بیشتر بخوابم اونم با فراغ بااااال…

۵-این آهنگ رو دوست می داااارم…

۶-چند روز پیش رفتم از حاجی ارزونی نزدیک خونه مون(نه همونجایی که همیشه ازش خرید میکنم)یه دونه کاهو، یه دونه کلم قرمز و یه بوته کلم بروکلی خریدم.شد هفده هزار تومن وجه رایج مملکت!علف خواری هم صرف نمی کنه دیگه!باید بریم سمت تغذیه از نور خورشید!

۷-دوشنبه تولد مامانم بود.بردیمش رستوران و بعد از شام با یک کیک و شمع های روشن سورپرایزش کردیم…خیلی ذوووق کرد..الهی الهی تا نفس تو سینه هست بمونی برای من…جای برادرکم خیلی خاااالی بود..

۸-این سریال خوب است…مشغول دیدنش می باشم…

۹-.دوستی هایی به زلالی آب…(سمت راست، پای بنده س)

ma

۱۰-هیچ دقت کردید پاییز عزیز و محترم و دوست داشتنی با اون هوای معرکه ش داره کم کم میاد و نزدیک میشه؟!حواستون هست اصلا؟!

۱۱-مراقب خودتون باشید.آخر هفته خوش بگذره…

نوشته شده در ساعت ۹:۳۹  دقیقه!


Virgo-2

یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۳

هدفونم رو گذاشته بودم توی گوشم و فارغ از هیاهوی جلسه و شلوغ پلوغی شرکت داشتم کارم رو انجام می دادم.یهو یه فکری عین چی از ناکجاآباد اومد تو سرم و انقدر فکرم رو مشغول کرد که هدفونم رو از گوشم برداشتم و به همکار همساده م گفتم به نظرت من برای عروسیم باید منوچ رو دعوت کنم؟!!!
قیافه همکارم مبهوت بود و دیدنی!گفت حالا مگه خبریه؟گفتم نه والله ولی نمیدونم یهو چرا یاد این افتادم و اینکه من برای عروسیم باید منوچ رو دعوت کنم یا نه؟دوست دارم هم منوچ رو دعوت کنم و هم رییس گوگولی رو.بعد اینا رو دعوت کنم کاپیتان رو هم باید دعوت کنم.چون میگه پیش خودش که همه رییس روسا رو دعوت کردم و فقط اون رو دعوت نکردم!بعد از اونجایی که خیلی احساساتیه، دلش می شکنه.(حالا درسته خیلی شکمو هستش ولی خب عروسیه دیگه.شام عروسی هم خوردن داره دیگه و سفره عروسی هم که گسترده و پهن هستش!)بعد تازه کاپیتان رو میتونم یه جوری قبول کنم که بیاد به جشن عروسیم، ولی آقای امور مالی اداری رو چه کنم؟اون رو اصلا دوست ندارم دعوتش کنم.ولی وقتی همه رییس روسا رو دعوت کردم و این رو دعوت نکنم خیلی بد میشه و اصلا شاید اون وقت لج کنه و حقوقم رو درست نده و اول زندگی دستمون رو بذاره توی پوست گردو!(نیس که خرج خونه رو من میدم، از اون لحاظ!!!!)
بعد تازه از همکارها دلم میخواد  خانمها الف و ف و سین و همین خانوم همساده و آقای پ رو دعوت کنم.اون وقت بقیه ناراحت میشن!ولی خب دلم نمیخواد بیان توی عروسیم.اصلا توی عروسی هر کی رو دعوت کنی، اون یکی ناراحت میشه که چرا دعوتش نکردی!اصلا عروسی خودمه.دلم میخواد فقط اونایی که دوسشون دارم بیان عروسیم.ولی خب با دلخوری و متلک بقیه چه کنم که تا آخر عمر قراره سرکوفت بشه و بخوره توی سرم؟!
همکارم گفت من قبل از عروسیم یه نهار میدم توی شرکت و معذرتخواهی می کنم که نمیتونم دعوتشون کنم و خلااااص.بعد گفت شماها عروسی هاتون قاطیه و می تونی همه رو دعوت کنی.ولی عروسی های ما جدا هستش و اصلا بهشون خوش هم نمی گذره که بیان!از اون طرف هم خب رییس گوگولی مطمئنم ازت توقع داره که دعوتش کنی!اصلا دعوتشون کن همه رو.روی کادوهاشون میشه حساب کرد، مخصوصا کادوی روسا که برای خودش وزنه ای محسوب میشه!!!
گفتم اصلا چه کاریه آدم عروسی بگیره خفن؟این همه خرج و دردسر و از کله سحر توی آرایشگاه بودن و بعدش باغ و عکس و …تا عروس و داماد میرسن به مراسم، کلی خسته و کوفته ن!آخرش هم همه میخوان بگن باقالی پلوش کم بود و کبابش بو میداد و ژله ش شل بود و …جای اینا آدم یه مهمونی باحال میگیره پر از بزن و برقص.یه جمع خودمونی و اهل حال با آدمهای دوست داشتنیت و نهایتش عصری هم عروس بره آرایشگاه یه مویی درست کنه که وسط بزن و برقص از گرما هلاک نشه!یه پیرهن سفید ساده و راحت هم بپوشه با کفشهای راحت.آرایشش هم معمولی باشه و لزومی نداره حتما سه چهار میلیون خرج آرایش عروس بشه فقط!بعدش هم این همه دوست و رفیق، میتونن یه گل به ماشین بزنن و یه دسته گل هم درست کنن.کاری نداره که!(این همه بچه هاشون رو نگه داشتم و براشون دسر و کیک درست کردم!)فیلم و عکس هم که خدا رو شکر همه عکاس و فیلمبردارن این روزها.حالا ولی برای اینکه مهمونی رو اجیر نکنیم که همش عکس و فیلم بگیره و از جریان لذتبخش مهمونی چیزی یه وقت نفهمه، میشه عکاس و فیلمبردار رو از بیرون آورد.اونم نه از اینایی که افکت دود و تایتانیک میدن به عکس و فیلم!یه عکاسی و فیلمبرداری ساده فقط برای ثبت لحظات خوش.همین!شام هم چند تا غذای خوشمزه(نه در حد نهنگ درسته و این بره هایی که کت تنشون میکنن و جعفری و کلم میذارن تو دهنشون ومیذارنشون وسط میز و عین مجسمه می مونن!)شام باید خوشمزه باشه نه اینکه بخوای هزار نوع غذا اونم الکی بچینی روی میز فقط برای اینکه چششششم ملت رو دربیاری!خوبه که از رستوران خوشمزه چند تا غذای خوشمزه شامل چند تا غذا و سالاد و دسر سفارش بدی.گیرم که تنوع غذایی اصلا بیست مدل هم بود.مگه یه نفر آدم از چند مدل غذا می تونه بخوره در یک آن؟!از اونجایی که عروس خودش شکمو هستش(احتمالا داماد هم شکمو خواهد بود.بر اساس قوانین و تجربیات زندگی، آدمهای شکمو همدیگه رو جذب می کنند!)بخش شام و دسر خیلی مهمه. البته از دی جی خوب (نه از این دی جی هایی که رقص نور و دود میفرستن تو صحنه و در حین رقص احساس می کنی داری با ادم فضاییها می رقصی!)نباید غافل شد.اصلا شور مجلس به دی جی و آهنگهاشه!حسااابی برقصن و قر بدن و بعدش هم شب برن سر خونه و زندگیشون!بقیه پولش هم رو یا میزنی یه به زخم زندگی و یا دوتایی یه مسافرت خوب میرید که تا آخر عمر خوشیش زیر دندونتون باشه و بعدش بر می گردیم سر جریان روزمره زندگی!
البته از اونجایی که من فقط پنجاه درصد قضیه هستم در گرفتن تصمیمات مربوط به عروسی و جشن و بقیه مخلفات، پس نمیتونم خودم تنهایی نظر بدم.باید ببینیم نظر آقای دوماد چیه؟!
راستی کسی دوماد رو ندیده؟!
مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد…
پ.ن:لازمه بگم این نظریات خودمه برای زندگی خودم و لزومی نداره که بقیه حتما قبولش کنن؟!


Virgo-1

یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳

اووووه چه گرد و خاکی…اهم اهم اهم…یه ماهه چیزی اینجا ننوشتم…البته همه ش هم از تنبلی نبوده هاااا، یه مدت دسترسی به پنل وبلاگم نداشتم و آخر سر با اقدامات مهندسانه خان داداش تونستم دوباره وارد وبلاگ بشم…

خوبید؟خوشید؟سلامتید؟!چه خبر مبرا؟!

منم خوبم.توی این مدت مشغول بودم مثل همیشه، مشغول زندگی و کار و …

یه سفر شمال رفتم در جوار دوستان و رفقا که خیلی خوب بود و خوش گذشت، جای همه تون خالی…

n

سفارش فینگرفود داشتم یه چندباری

ب

یه مدت دوباره یه بیل برداشتم و افتادم به جون خودم و اون لایه های زیرمیری وجودی.منتهی این بار تنها نیستم و با چند نفر دیگه داریم این کار رو می کنیم و خیلی خوب و نتیجه بخشه.چه چیزهای جالب و گاهی هم دردناکی آدمی در خودش کشف می کنه که دهنش باز می مونه که اااااا این منم؟!!!

 من یه دفترچه دارم که توش اول سال اهداف امسالم رو نوشتم و توی بقیه صفحاتش هم تمرینهای اون بیل زدن عمق وجودم رو توش می نویسم.امروز اون دفترچه توی شرکت همراهم بود.داشتم خستگی در می کردم که دفترچه رو باز کردم و چشمم افتاد به صفحه اولش.خط دومش نوشته بودم تکلیف یه چیزی رو باید تا آخر شش ماهه اول سال روشن کرده باشم.حالا اون چی بود؟یه بیماری بود که مشکوک بودم بهش.و البته از ترسم(میدونم خیلی احمقانه س)پیش دکتر نمی رفتم.خلاصه امروز با خوندن اون دفترچه یهو یه هول و ولایی به جونم افتاد که نگوووو…در این حد که تلفن رو برداشتم و به مطب دکتر زنگ زدم و پاشدم عصری رفتم دکتر.هیچ کسی هم در جریان این مشکل من نبود.فقط و فقط یکی از دوستهام در جریانش بود.خلاصه بهش گفتم دارم میرم دکتر و اونم گفت چه عجججب و برام آرزوی موفقیت کرد وگفت حتما نتیجه رو بهش خبر بدم و منم یه ساعتی زودتر از شرکت اومدم بیرون که برم سمت مطب دکتر.

رفتم اونجا و توی مدتی که منتظر بودم از شدت استرس دستهام به وضوح می لرزیدن.نوبتم که شد رفتم تو، از شدت استرس صورتم خیس عرق شده بود.مشکل رو گفتم و معاینه شدم(من همچنان مثل جوجه می لرزید همه دست و پام)دکتر خیلی دقیق هزار جور معاینه کرد و گفت اصلا مشکل خاصی نیست…من دیگه بقیه حرفش رو نمی شنیدم…خلاصه بهم یه سری دارو داد و بعدش هم یه آزمایش برای همینجوری محکم کاری نوشت و …خداحافظ شما، خوش اومدی!!!

از مطب که اومدم بیرون احساس می کردم سی کیلو سبک شدم…هوا چقدر خوب بود…آسمون چقدر قشنگ بود…چه ابرهای تپل تپلی تو آسمون بودن…دوستم هم هزار بار زنگ زده بود و اس ام اس فرستاده بوده و دعا فرستاده بود و…خلاصه بهش زنگ زدم و خبر دادم که خدا رو شکر چیزی نبوده…

نن

خلاصه اومدم خونه و هنوز دست و پام داشت می لرزید…توی داروخانه که رفته بودم داروهام رو بگیرم، برای خودم یه مداد چشم سرمه ای خریدم و اومدم خونه…انقدر هیجان توی وجودم بود که مجبور شدم یه ذره دراز بکشم تا بدنم آروم بشه…بعدش پاشدم و یه قورمه سبزی مشتتتت درست کردم که چند روز بود بابا و مامان دلشون میخواست…بعدش هم یه سالاد و …

ی

انقدر حالم خوش بود که خودم دو تا بشقاب قورمه سبزی خوردم!!!بابام با دهن باز نگاهم می کرد!!!من؟قورمه سبزی(قورمه سبزی خورشت محبوب من نیست اصلا)؟اونم دو بشقاب؟اونم شب(من شب معمولا فقط سالاد می خورم)؟!!!

بنده خدا خبر نداشت از شدت خوشحالی اشتهام زیاد شده…

خلاصه همین دیگه…واقعا سلامتی بهترین نعمته.قدرش رو بدونیم و دعا کنیم خدا بهمون یه عقل سلیمی بده که به موقع به دکتر مراجعه کنیم و انقدر توی هول و ولا سر نکنیم!!!

حالا که دسترسی به پنل وبلاگم درست شد، زود زودتر میام…

باز هم ممنون از همدردی ها و تسلیتها و آرزوهای خوبتون…ببخشید که تک تک جوابتون رو ندادم…الهی همیشه شاد و سلامت باشید و توی دلتون رقص و طرب بر پا باشه!

مراقب خودتون باشید.دوستتون دارم زیاد زیاد، تپل تپل…


Leo-1

جمعه ۳ مرداد ۱۳۹۳

از صبح که بیدار شدم آهنگ خونه ما، مرجان فرساد داره توی مغزم تکرار میشه:

خونه ما دوره دوره

پشت کوه های صبوره

پشت دشتهای طلایی

پشت صحراهای خالی…

هنوز چشمهام باز نشده، رفتم اون مرغ درسته توی یخچال رو برداشتم و توی شکمش و روش رو با پیاز و فلفل و زعفرون و نمک و فلفل و پودر سیر و روغن زیتون و رزماری، مرینیت کردم و چپوندمش توی یخچال.امشب دختر عموها و اون یکی عمو و خانواده اش رو دعوت کردم شام بیان اینجا.راستش توی این سه هفته حالم اصلا خوب نبود، نه روحی و نه جسمی…حالت تهوع و سرگیجه و ضعف وحشتناک و سه بار هم دکتر رفتم و البته تشخیص هر سه یکی بود و داروهای تجویزیشون هم یکی بود…داروهای تقویتی و آرامبخش و البته دکتر آخری بنده رو ارجاع داد به یک دکتر مغز و اعصاب.به دلیل اینکه توی سرم احساس مشکلات میکنم و البته احتمالا بیربط به میگرن جان هم نیست و حالا هفته دیگه که ماه رمضون تموم شد میرم ببینم تو کله مبارک چه خبره.

خلاصه الان که یه سه روزی هست که به مدد داروها احوالاتم بهتر شده، با خودم گفتم دختر عموها رو دعوت کنم بیان پیشمون…

دیشب خیلی کم خوابیدم و الان هم یه نموره گیجم ولی خب دارم کارها رو انجام میدم.جارو و تی کشی تموم شده و فعلا نشستم که کف زمین خشک بشه و بعد برم سروقت شستن دستشویی و حموم و بعدش هم آشپزخانه و پخت و پز.

دوست دارم وقتی مهمونها میان من یکی دو ساعت قبلش کارهام تموم شده باشه و خستگی هم در کرده باشم که بتونم از وجود مهمونها لذت ببرم…

دیشب به عکس از عموجانم گذاشتم توی اینستاگرام و …از همون دیشب ایمیل و تلفن داشتم از اقوام و از همه جگرسوزتر تلفن و پیغام وایبر برادرکم بود که چقددددر دلش برای عمو تنگ شده و هنوز باورش نشده…

چی بگم؟

والله خود من هم باورم نشده هنوز…تمام مدت از دیروز هی توی مغزم میاد که فلان چیز رو درست کنم و نمک کم بریزم توی غذاها برای عموجانم و همش تصور می کنم وقتی اومد خونه مون روی همون مبل همیشگیش میشینه و بوی عطرش می پیچه توی همه خونه و اول از همه میره سر وقت میوه ها و بعد هم شیرینی ها و …بعد یه چیزی یهو میگه عمو جان نیست دیگه…

با وجود این همه مرگ میر این سالها در اطرافم و از دست دادن خیلی از عزیزانم ولی از دست دادن این عمو جان خیلی خیلی شوک بزرگی بود و بدجوری به همم ریخت…همه مون رو به هم ریخت…به روی خودمون نمیاریم ولی خب…هر چند من هنوزم یادش که می افتم اشک میریزم…توی شرکت…توی تاکسی، پشت فرمون ماشین، توی خواب و …بابام هم پناه برده به کار زیاد و همش درگیر کار کرده خودش رو …منم که سه هفته افتاده بودم یه گوشه و داغون…

بابام چند روز پیش رفته حموم و آب رفته توی گوشش و گوشش کیپ شده و خلاصه یه ذره شنواییش دچار مشکل شده.رفته دکتر و قطره ریخته توی گوشش تا فردا بره برای شستشو و مشکلش حل بشه.ولی خب صداها رو خوب نمیشنوه و باید بلند باهاش حرف بزنیم.پای موبایل هم که اصلا متوجه نمیشه چی میگیم.حالا برادرکم زنگ زده به موبایل بابام که سرکار هستش و بابام بهش گفته من گوشم مشکل داره و نمیشنوم چی میگی و رفتم خونه از خونه بهت زنگ میزنم.

خان داداش ما هم پریشون زنگ زده به من و میگه راستش رو بگو شنوایی بابا مشکل پیدا کرده؟!

کلی قسم وآیه و ماجرا رو براش شرح دادم تا خیالش راحت شد…اونم اونور دنیا همش نگرانه…

منوی امشب هم پلوی یونانی، مرغ درسته بریان در فر با سیب زمینی تنوری، لازانیا و سالاد به همراه کیک شکلاتی ترس لچس و بستنی هستش.به همراه عرقیجات سنتی مخصوص رزی.اگه حال داشته باشم شاید توپک خرما هم درست کنم و شاید هم مقداری شیرینی دارچینی به یاد عمو جان جانم…

ممنون از همدردی ها و تسلیتهاتون…ببخشید که دونه دونه جواب ندادم…ولی خیلی خوبید همه تون…ممنون که هستید…متاسفم که چند وقته همش اینجا پر شده از اتفاقات بد و حال بد..امیدوارم به زودی زود بیام از شادی ها و خوشی هام بنویسم و شماها هم برام تبریک بنویسید…

دوستتون میدارم زیاد زیاد، مراقب خودتون باشید…

خونه ما گرم و صمیمی

رو دیوارهاش عکس های قدیمی

نوشته شده در ساعت ۱۲:۲۳ دقیقه!