رزسفید |

روزمره گیهای من
خوراک RSS

Aries-1

جمعه ۷ فروردین ۱۳۹۴

سلام و صد سلام…حال تون چطوره؟سال نو مبارک…صد سال به از این سالها.امیدوارم یکی از بهترین سالهای زندگیتون رو در پیش رو داشته باشید.و اول از همه سلامتی باشه برای خودتون و عزیزانتون و بعدش خواسته های دیگه.

در راستای اینکه این وبلاگ و وبلاگ آشپزیم خیلی مهجور موندن، اول سال جدید که آدم هی تصمیم های جدید می گیره، تصمیم گرفتم که این وبلاگ رو حداقل هفته ای یک بار(به احتمال خیلی زیاد آخر هفته ها)و وبلاگ آشپزی رو حداقل ماهی یکبار آپ کنم.البته شاید هم بیشتر بشه ولی خب این حداقل رو برای خودم در نظر گرفتم!

خب خب خب، سال جدید تا حالا چه جوری بوده؟خوب بوده؟مسافرت رفتین؟دید و بازدید ها تازه شد؟!

من که هنوز مسافرت نرفتم.یه سری دید و بازدید رفتم.یه چند باری هم با بر و بکس بیرون رفتیم.همین و بس.امیدوارم که بقیه تعطیلات هیجان بیشتری(البته از نوع خوبش)داشته باشه!تا الان که بیشترش به سریال دیدن و چایی خوردن و لم دادن گذشته!در همین حد بگم که برای امشب بلیط سینما گرفته بودم و اومدم لاک بزنم و گفتم توی این فاصله یه قسمت از سریالم رو ببینم و بعدش رفتم دنبال چایی خوردن و یه قسمت دیگه از سریال رو دیدن و …یهو به خودم اومدم و دیدم همش پنج دقیقه به شروع سانس مونده و من اگه پرواز کنم هم نمی رسم و بدین ترتیب برای اولین بار در عمرم از یه بلیطی جا موندم!!!

یه چیزی که چند شب پیش ذهنم رو مشغول کرد، اتفاقهایی بود که اگه جور دیگه ای می افتادن مسیر زندگی من چیز دیگه ای بود!منظورم بهتر یا بدتر نیست ها….منظورم فقط جور دیگه بودن هستش.مهم ترین این اتفاقها برای من اینها هستن:

اول از همه اینه اگه شناسنامه من رو همون روز تولدم می گرفتن و نه دو هفته زودتر، من نیمه دومی بودم و یک سال دیرتر می رفتم مدرسه و با آدمهای دیگه ای آشنا می شدم و الان مسیر زندگیم جور دیگه ای بود!

دومین اتفاق اینه که اگه اون روزی که رفتم  نتیجه آزمون ورودی اون دبیرستانی که میخواستم برم و امتحان داده بودم رو ببینم، اگه با دوستم بر نمی گشتم که اون هم اسمش رو چک کنه، قطعا مسیر زندگیم جور دیگه ای بود، چون من اسم خودم رو توی لیست قبولی ها ندیدم و داشتم برمی گشتم خونه و سرکوچه دوستم رو دیدم و اون گفت بیا بریم من اسمم رو چک کنم و تنهایی استرس دارم.باهاش برگشتم مدرسه و دیدم ای دل غاااافل اسم من بالای لیست هستش، منتهی اسم پدرم رو اشتباه نوشتن!خلاصه با ددی جان کفش آهنی پا مون کردیم و رفتیم منطقه آموزش و پرورش و معلوم شد اون اسم واقعا من بودم!اگه من اون روز با دوستم بر نمی گشتم، نمی فهمیدم که قبول شدم و به اون مدرسه نمی رفتم و شاید یه رشته دیگه می رفتم و خلاصه می افتادم توی یه مسیر دیگه…

سومین اتفاق مهم زندگیم این بود که اگه اون روزی که منتظر خاله م بودم که کارش تموم بشه و بیاد خونه ما و با مامانم ببرمشون بهشت زهرا سر خاک مامان بزرگم، اگه به جای اینکه برم چت کنم، رفته بودم خونه خاله م منتظرش نشسته بودم که کارش تموم بشه، قطعا با آقای اکس بوی فرند آشنا نمی شدم و قطعا قطعا قطعا مسیر زندگی من الان جور دیگه ای بود…

چهارمین اتفاق مهم زندگیم که می تونست جور دیگه ای اتفاق بیفته، اومدنم به این شرکت بود.اگه اون روزی که آقای همکار سابق بهم خبر داد که این شرکت دنبال نیرو می گردن و دنبال کسی می گردند که فتوشاپ رو فول بلد باشه و من چون ده سال پیش فتوشاپ رو فول بلد نبودم، نمیخواستم حتی بیام اینجا و فرم پر کنم ولی به اصرار آقای اکس بوی فرند اومدم و …ده ساله که اینجا ماندگار شدم…

پنجمن اتفاقی که می تونست جور دیگه ای بیفته و زندگی من جور دیگه ای باشه، اون لخته خون لعنتی بود که می تونست به جای اینکه بره توی مغز مادرم، می تونست بره توی پاش و فاجعه سکته مغزی رو به بار نیاره(می دونم می تونست بدتر هم بشه!)ولی خب…کاش به صورت خون مردگی خودش رو توی دست یا پای مادرکم نشون می داد نه توی مغزش با سکته مغزی…

ششمین اتفاق این بود که اگه بابام با اصرار برادرک هفده ساله م رو نمی فرستاد خارج از ایران و اگه اون الان اینجا بود، هم زندگی من و خودش خیلی جور دیگه ای بود و هم زندگی مامان و بابام…ولی امان امان امان…

هفتمین اتفاق هم این بود که اگه اون روزی که اون سوتفاهم بین من و هدیه پیش اومده بود، من جور دیگه ای عمل کرده بودم، ارتباط ما قطع نمیشد و الان مطمئنم من اینی نبودم که هستم…هدیه مهره مهمی توی زندگی من بود…خواهر ِ نداشته م بود…

هشتمین اتفاق هم این بود که اگه به جای اینکه رشته معماری رو می خوندم، میرفتم رشته عکاسی که اون رو هم قبول شده بودم، الان یه جور دیگه بود زندگیم…

خیلی اتفاقهای ریز درشت و دیگه هم بودن که اگه جور دیگه ای اتفاق می افتادن سرنوشت من قطعا قطعا متفارت بود…ولی پر رنگ ترین هاش از دید خودم همینها بودن…

اگه دلتون خواست شما هم از این اتفاقها توی وبلاگتون بنویسید.

در این باره ببینید:فیلم  Sliding Doors

مراقب خودتون باشین…سال خیلی خوبی داشته باشین همه تون عزیزای من…

sin

چرخ گردون چه بخندد چه نخندد تو بخند
 مشکلی گر سر راه تو ببند تو بخند
 غصه ها فانی وباقی همه زنجیر به هم
گر دلت از ستم وغصه برنجد تو بخند
 پ.ن:وبلاگ آشپزی به روز شد.
نوشته شده در ساعت ۲۲ و سی و چهار دقیقه!

Pisces-1

جمعه ۱۵ اسفند ۱۳۹۳
جمعه هفته پیش صبح با گوش درد بیدار شدم.نهار با دوستان قرار بود بریم بیرون و من عجییب حالت سرماخورده داشتم.سرماخوردگی که از شب قبلش قبل از رفتن به عروسی دوستم خرخره م رو گرفته بود و توی عروسی به زور قرص سرپا موندم و قر دادم….صبح قبل از رفتن به رستوران رفتم یه سر کلینیک محل.دکتر تشخیص سرماخوردگی ویروسی و عفونت سینوزیت داد.گفت علاوه اون چند کیلو قرصی که بهم داده باید آمپول بزنم و یه سرم هم باید بزنم که توش آمپول نمی دونم چی چی هم تزریق کنه.مکث من رو که دید و نگاهی به ظاهر آلاگارسون شده من که انداخت گفت اگه وقت نداری و میخوای بری جایی، آمپولت رو الان بزن و سرمت رو وقتی برگشتی.خلاصه آمپول رو زدم و با پایی لنگان از درد آمپول نشستم پشت فرمون کریم سیاه و سر راه رفتم برای دو تا بچه های دوستهام که تولدشون بود کادو خریدم و رفتم سر قرار.
بعد از نهار حالم رو به داغانی بود ولی با بچه ها رفتیم کافی شاپ.پسرک ۵ ساله دوستم دلش کافی شاپ میخواست و ما هم پایه(من خودم تا بیست سالگی نمیدونستم کافی شاپ رو میخورن یا میپوشن یا میزارن توی دکور خونه!).خلاصه رفتیم کافه نزدیک بغل نشر ثالث.
اونجا دیدم دیگه نمیتونم و زودتر از بقیه خداحافظی کردم و اومدم بیرون که برم سمت کلینیک که سرمم رو تریق کنن.با خودم گفت من که همراه ندارم و تنهام، زیر سرم حوصله م سر میره.خلاصه رفتم توی نشر ثالت و کتاب مالیخولیای محبوب من بهاره رهنمای عزیز رو خریدم که زیر سرم بخونم.
رفتم کلینیک و رفتم زیر سرم و فقط تونستم اولین داستانش رو بخونم.بقیه ش موند.
شنبه که رفتم سرکار و انقدر حالم نزار بود که زود اومدم خونه.یکشنبه هم ظهر افقی از شرکت اومدم خونه و از اون روز به غیر از دو بار برای دکتر رفتن از خونه خارج نشدم.یک هفته تلخی بود.و هنوز هم حالم میزون نشده ولی فردا باید برم شرکت.کلی کار دارم.
توی این یک هفته هر روز یه مقداری کتاب مالیخولیا رو خوندم…هربار که هر داستانش رو خوندم انگار یکی با ناخن خط کشید ته دلم…
دلم ریش شد…
چر بعضی داستانها/زندگی ها انقدر تلخ هستن؟
انقدر پر از رفتن و نرسیدن؟
پر از آدمهای مالیخولیایی؟
کاش میشد به زندگی ها، به میزان لازمه شکر و اسانس دلخواه اضافه کرد….اون جوری زندگی ها شیرین و خوش طعم و خوش عطر میشد…
کاش اصلا این مردم دانه های دلشان پیدا بود…

…هنوز چشم باز نکرده‌ام که یاد لعنتی تو باز می‌آید توی سرم. مدت‌هاست که شده‌ای اولین فکر هر صبحم و آخرین فکر هر شبم. قبلأ هم توی فکرم بودی حتی وقتی هنوز این‌جا بودی اما حالا این فکر کردن ناجور شده، خصوصأ از وقتی دکتر رضا تأکید کرده فکر کردن به تو برایم به کلی قدغن است. قدغن را او تعیین کرده اما برای خودش کرده، مگر فکر نکردن به تو به سادگی نرفتن توی خیابان ورود ممنوع است؟ اصلأ، به این سادگی‌ها نیست. اصلأ من نمی‌فهمم این چه دکتری است که هنوز بعد از چهار سال نفهمیده که من عاشق همه چیزهای ممنوع عالم هستم! مثل خود تو که هنوز هم نمی‌دانم اگر برایم قدغن نبودی بازهم همین‌قدر روانی‌ات می‌شدم یا نه؟

از متن کتاب، صفحه ۱۸
نوشته شده در ساعت بیست و یک و چهل و هشت دقیقه!

Capricorn-2

دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۳
خانم مامان و آقای بابا، دخیل بستن به اسکایپ و دارن با دردانه عالم، ته تغاری منزل، یکی یکدانه منزل، پسر گلشون صحبت می کنن.منم وسطش هی میرم و میام و یه حرفی میزنیم و دوباره میرم دنبال کارم.
میرم توی آشپزخونه که فکری به حال قوت فردای اهل منزل بکنم.اصلا نمیدونم چی درست کنم؟در یخچال رو باز می کنم و کدو سبزهای عزیز رو بیرون میارم و پوست می گیرم و میشورم و ورقه ورقه می کنم.بعدش می ندازمشون توی ماهیتابه گریل.
بابا داره با برادره در مورد استعداد آشپزی مردان خانواده پدری خیلی جدی صحبت می کنه.مامانم هم نشسته و قربون صدقه داداشه میره.بابام میگه من ده سال مجردی زندگی کردم و بلدم دو مدل تخم مرغ درست کنم:آب پز و نیمرو!!!
من از توی آشپزخونه کف مرتبی به افتخار پدر جان می زنم!!!
پدر جان از برادر جان میپرسه ولی تو فکر کنم آشپزیت خوبه.برادره میگه من یازده ساله دارم تنها زندگی می کنم.بلدم یه چیزایی درست کنم.
من از توی آشپزخونه قربون صدقه داداشه میرم.
میام ماهیتابه رو از کابینت دربیارم که صدای تق و توق در میاد.
برادره میپرسه صدای چی بود؟
باباهه میگه رزی داره آشپزی میکنه.
برادره میگه الهی قربونت برم.من بیام ایران نمیذارم تو مدتی که هستم تو آشپزی کنی.همه کارهای خونه رو خودم می کنم.
من همینجور که قربون صدقه ش میرم با پیشبند و دستکش از آشپزخونه میام بیرون.برادره می پرسه حالا چی داری درست می کنی؟
لپ تاپ رو بلند می کنم و میبرمش توی آشپزخونه و روی گاز رو نشونش میدم.میگه کدو ها رو چه مرتب چیدی.به صف کشیدیشون؟!
بعدش کل آشپزخونه رو نشونش میدم، حتی توی یخچال رو.
بعد میرم سمت اتاقها و حتی حموم و دستشوویی و حتی از پشت پنجره حیاط رو نشونش میدم.
هی صدای آه و وای دلتنگیش میاد…
هی میگه وااااای خونه مون…وااااای پرده حموم…..واااااای آیینه روبروی در….واااااای این تابلوهای نقاشی تو….واااااای عکسهای روی شومینه….واااای کتابخونه ت….بعد از دیدن اتاق من میگه الان دکور اتاقت بر اساس فنگ شویی هستش؟ و قاه قاه میخنده و دوباره از اول… وااااای تختم….واااااای اتاق مامان اینا…هی تشکر می کنه و میگه مرسی مرسی خونه رو نشونم دادی…
تور خونه گردیمون که تموم میشه میگه خب من برم بخوابم دیگه.بابام بهش میگه فکر کنم سرماخوردگیت داره عود می کنه.صدات داره میگیره!!!اونم میگه آره…قربون صدقه همه مون میره و خداحافظی می کنه و میره…
قربون دل تنگت برم داداش…تف تف تف به این دوری های زندگی…تف تف تف…
سی و دو روز دیگه یازده سال تموم میشه که برادرک دور از ما داره زندگی میکنه….
بازم تف تف تف به این دوری های مسخره که دلتنگیت رو باید از پشت مانیتور برطرف کنی…
نوشته شده در ساعت ۲۱:۲۱ دقیقه!

Capricorn-1

جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۹۳

سلام سلام.چطورم و چطورید و خوبید و خوشید واینا؟!

چند روز پیش با چند عدد فرانسوی نازنین جلسه داشتیم.برای صرف نهار تشریف بردیم رستوران با صفا و قدیمی جنب شرکت.آقایون بیشترشون کباب سفارش دادن.بعدش آقای رییس ما گفت چند تا دیس برنج هم بیارن.بعد مسن ترین فرانسوی که رییسشون هم بود و اگه توی خیابون می دیدیش می فهمیدی فرانسوی هستش(از بس که قیافه تیپیکال فرانسوری ها رو داشت)به رییس جون گفت یه برنجی دارید که توی فر طبخ میشه و زرد رنگ هستش و …که یهو من از دهنم پرید بیرون و گفتم ته چین رو میگید؟!ایشون هم گل از گلش شکفت و دستور ته چین رو خواست!بهش گفتم برات ایمیل می کنم.گفت اوکی، ولی الان یه ذره ش رو بگو که کلا از چی هستش؟!

خلاصه من هم به زبان شیرین انگلیسی رسپی ته چین رو خدمت آقای شوالیه دادم!(اسمش شوالیه بود!)در حالیکه ایشون آب از لب و لوچه ش آویزوون بود!

بعد دیدم یکی دیگه از آقایون که به فاصله زیادی از من نشسته داره ماهی میخوره و ماست!هی خواستم بگم برادر من نخور.ماست و ماهی سردی هستن و حالت بد میشه و شما هم که امشب پرواز دارید به پاقیس و ممکنه خدایی نکرده توی هواپیما گلاب به روتون بشید…ولی هی با خودم فکر کردم بهش چه توضیحی بدم آخه؟!خلاصه بیخیال شدم و دست به دامن ائمه اطهار شدم که ژاک عزیز ما رو از جمله سردی و دلپیچه مصرف ماست و ماهی مصون بدارن!

کلا رو پیشونی من نوشته :هر چی دستور آشپزی میخواین از من بگیرید!اون دفعه توی تاکسی راننده تاکسی دستور پخت مرغ برای ساندویج رو ازم گرفت!

یه بار هم پشت ویترین شیرینی فروشی یه خانومی دستور تهیه چیز کیک رو ازم گرفت!!!فکر کن!!!غریبه بود هاااا…

عجججب هواییه هاااا…به و به و به…بارون زده و خنک شده هوا…دارم شال و کلاه می کنم برم بیرون.به بهونه خرید.موجود درونم دلش خرید خوراکی جات میخواد!ولی نمیدونم چی؟!

مهم این هوای دل انگیز و کمیاب هستش.برم بیرون و ببینم سرنوشت مرا به کجا میخواند؟!

مراقب خودتون باشین!

نوشته شده در ساعت ۱۹:۵۸ دقیقه!


Capricorn-1

شنبه ۶ دی ۱۳۹۳

کوکو

البته واضح و مبرهن می باشد که  بنده موجود شکمویی می باشم و افراد شکمو معمولا بیشتر خوراکی ها و طعم ها رو دوست دارن، کوکو هم جز غذاهای مورد علاقه من می باشد.منتهی از وقتی که بعد از سکته مامانم (از هفت سال پیش)آشپزی منزل افتاده بر گردن اینجانب، تا هفته قبل شاید تعداد دفعات کوکو درست کردن من به تعداد انگشتان دو دست هم نرسد!به خاطر اینکه معتقدم(یعنی تا هفته قبل معتقد بودم)کوکو درست کرن کار پر زحمت و زمان بری می باشد و از اونجایی که من عصرها که از شرکت میام خونه (اگه بیام خونه)یه سر دارم و هزار سودا، فرصت این رو ندارم که یک ساعت یه لنگه پا وایسم پای اجاق به طبخ کوکوجات!
در نتیجه خانواده فعلا سه نفری ما(کجایی خان داداش که بیای و ما دوباره بشیم چهار نفره، یه چرخمون کمه برادر من…)در هر مهمانی که با یک ظرف کوکو روی میز غذا مواجه میشدیم، از خود بی خود می شدیم و دخل همه کوکو ها رو می آوردیم.
در خانه ما رسم بود که من هر موقع میخواستم حالی به احوالات خانواده بدم، براشون کوکو درست می کردم و کوکو در نقش یک غذای اشرافی ایفای نقش می کرد!
در ضمن این رو هم اضافه کنم که از تهیه کوکوی یک تکه(البته غیر از کوکو سبزی)بیزارم و به نظرم کوکوهایی که یک تکه در ماهیتابه ریخته میشن، طعم یک کوکوی اصیل را دارا نمی باشند!
همه این فرضیه ها تا هفته قبل ادامه داشت و من یهو نمی دونم چه چیزی بهم وحی شد که به دستاوردهای جدیدی در صنعت کوکو سازی دست یافتم!
اول اینکه کشف کردم که سیب زمینی کوکو رو میشه توی ماکروفر پخت.هم سریع تر پخته میشه و هم خشک هستش و آبدار نیست که گند بزنه به مایه کوکو.بنده خود در جریان هستم که امواج ماکروفر برای سلامتی بسیار مضر می باشد و در زندگی روزمره خود هم بسیار اندک از ماکروفر استفاده می نمایم.ولی در زمینه پخت سیب زمینی کوکو لطفا کوتاه بیاید.فکر کنید یک ربع در این هوای سرد و آلوده زمستانی در زیر امواج فرحبخش پارازیت ها رفتین پیاده روی!
اول اینکه به تعداد لازم سیب زمینی رو پوست بگیرید و بشورید و حلقه حلقه کنید و در ماکروفر بپزید.(یا در ظرف در دار یا در یک کیسه فریزر گره زده)بعد که سیب زمینی ها پخته شدن، اونها رو تا داغ هستن با گوشکوب له کنید(چون وقتی داغ هستن خیلی راحت تر و بدون اعمال زور بیشتر له میشن).بعد بذاریدشون کنار و برید سراغ بقیه مواد کوکو.به فراخور امکانات مواد کوکو می تونن متفاوت باشن.میشه از گلم کلم خرد شده، نخود فرنگی یا ذرت پخته، هویج رنده شده با ریز خرد شده، فلفل دلمه ای خرد شده، کدو با بادمجان رنده شده، انواع حبوبات پخته یا حتی سبزی خوردن های داخل یخچال استفاده کرد.من امشب برای تهیه کوکو از عدس هایی که دیروز برای عدس پلو پختم و زیاد اومده بود استفاده کردم.
ماده یا مواد مورد نظر رو با سیب زمینی های له شده و تخم مرغ مخلوط می کنیم.حالا می رسیم به جای مهم و شیرین ماجرا یعنی ادویه.ادویه نقش خیلی مهمی در همه غذاها و بالاخص کوکو ایفا می کنه.نمک، فلفل سیاه، زردچوبه، پودر سیر، زیره، کاری، تخم گشنیز، دارچین، زنجفیل و …ادویه های خوشبو و خوشمزه ای محسوب می شن.
برای تهیه کوکوی عدس که امشب درست کردم، من از طعم جادویی تخم گشنیز استفاده کردم.ادویه ها رو از قبل نسابید چون عطرشون می ره.در فرآیند آشپزی می تونید به مقدار لازم توی یه هاون سنگی کوچولو بسابیدشون و حسااابی حس آشپز بودن ورتون داره و از عطر تازه ادویه ها هم مست بشید.
داشتم می گفتم، من از نمک و فلفل سیاه و زردچوبه و تخم گشنیز و مقداری پودر انبه استفاه کردم.مواد کوکو رو به سه قسمت کردم.یه قسمت ساده برای مامان، یه قسمت با پودر زیره برای خودم و یه قسمت با تکه های فلفل سبز تند خرد شده برای پدر جان.
در مراجعه به یخچال با مقداری شوید و جعفری مواجه شدم و اونها رو هم خرد کردم و ریختم توی مایه کوکو و …خلاصه همه این مواد رو با هم مخلوط کردم تا با هم دوستی کنن و بعدش توی دستم گردشون کردم و فرستادم توی ماهیتابه، خیلی هم خوشحال و شادان!
یک دلیل دیگه ای که کشف کردم که من از درست کردن کوکو فراری بودم این بود که همیشه یک خروار مایه کوکو درست می کردم و سه ساعت پای اجاق دود روغن سوخته می خوردم و کوکو سرخ می کردم.ولی الان مایه رو کمتر درست می کنم و در نتیجه با حوصله تر هم به تهیه کوکوهای گوگولی می پردازم!و خلاصه دوستی های عمیق و لذتبخشی شکل گرفته بین من و کوکوجات!
ذائقه آدمی قابل تربیت هستش.می تونیم سلیقه غذاییمون رو تغییر بدیم به خوراکی جات جدید و خوشمزه و از امتحان کردن طعم های جدید نترسیم . نهراسیم!

نوشته شده در ساعت ۲۲:۵۹ دقیقه!